صفحه اصليفروشگاهفروشندگانبازاريابيدرج بنر ويژهاخبار و مقالات ايستگاه آگهيآگهي دهندگانتالار گفتمانتماس با مادرباره ما

 

رمان چشم ها - قسمت بیست و یکم 11455

رمان چشم ها - قسمت بیست و یکم
تو دلم یه لحظه این جمله عبور کرد |ایشالله بره| سریع خطش زدم! تو اومدی جاش.
-چرا نرفت؟
حتی خودم از سوالم تعجب کردم. این از کجا اومد؟ سوالی که حتی سردار هم یکه خورده نگام کرد و بعد دوباره برگشت و تکیه داد و پشتش بهم شد و گفت: یه خونه خریدم براش.
سر بلند کردم با کف دست محکم زدم وسط سرش. شاکی برگشت نگام کرد و گفت: عه!
-خاک تو سرت سردار.
سردار- بی ادب! چته!؟ خجالت بکش حداقل حرمت بزرگتری رو نگه دار.
-دو سه سال؟ اصل که نداری شصت سالم بزرگتر باشی بازم کوچیکی، خونه خریدی گفت باشه؟ احمق برای پولت تو رو میخواد خب.
سردار با اخم گفت: من و پانته آ ده ساله با همیم.
- بعد تو از هفده سالگی با پانته آ هستی. اون چند سالش بود اون موقع؟
سردار - پونزده.
با حرص نگاش کردم و سردار شاکی گفت: چیه؟
- خب پس فردا ازت همین طوری باج میگیره خنگ، چند خریدی؟
سردار با اخم گفت: تو چیکار داری؟
- سردار عین پسرای هفده هیجده ساله ساده لوحی! تو بازاری هستی یکی میگه |ف| تو باید فرحزادو بری...
-عاشقشم میفهمی؟ خودم میدونم با یه خونه و ماشین دهنشو بستم...
-ماشینم خریدی!!؟ پاشو از جلوی چشمم دور شو، همه تخما رو کردی که.
سردار لباشو باز روی هم فشار داد که نخنده و بعد گفت: آلا به حاجی نگی ها!
-انقدر ابلهی که الآن بگم یه خونه هم برای من بخر به حاجی نگم میری میخری. میدونی چیه؟ حاجی بچه هاشو توی خونه و حبس، اطلاعاتی بار آورده.
سردار- تو تا حالا عاشق شدی؟
-نه نشدم. من کسی رو قدر خودم نمیدونستم، قدر خودم عاشقش نبودم.
سردار یکه خورده نگام کرد و گفتم : قبل تو قرار بود یه شاهزاده ی عرب...
سردار ادامو درآورد خندیدم. زدم تو سرش و گفتم : مرگ ادای خودتو در بیار خنگ!
سردار - آخه تو رو چه به شاهزاده ی عرب؟ عربی بلدی؟
-نه ولی بلدم عربی برقصم.
خندیدم و سردار گفت : اونو از کجا پیدا کرده بودی؟
-اون منو پیدا کرده بود، اینستاگرام، انگلیسی مکاتبه میکردیم.
سردار - از کجا معلوم راست میگفت؟
- خب live میفرستاد.
سردار - اوهو! عربا و این کارا؟
-یه بار ایران هم اومد.
سردار جدی تر نگام کرد و گفتم: بابا خوشش نمی اومد گفت:برن فکر کنیم، میگفت عربا زن ها رو شبیه برده می بینند. دوست نداشت از ایران برم، حتی هدیه هایی که آورده بود هم پس فرستادم. یه سینه ریز الماس بود.
سردار - الماس؟
باخنده نگام کرد و گفتم: به خدا دو تا نگین الماس داشت و بقیش برلیان، بابا پس داد گفت ما فکر می کنیم جواب میدیم. رشوه که نمیگیریم.
سردار - خب؟
-هیچی دیگه. تو اومدی تو ماشینم، دیگه گفتیم تو در اولویتی.
خندیدم و سردار گفت : دیوونه!
به شیشه با سر اشاره کرد و گفت: ببین چیکار کرده، اتو رو پرت میکنند؟
- اتوم شکسته؟
سردار - نمیگی پرت میکنی بیرون میخوره تو سر کسی؟
- پاشو ببین کسی رو نکشته باشم.
سردار از جا بلند شد... پسر ساده لوح مهربون... چرا اینطوری شد؟ میگه شبا خوابم نمیبرده احمق...میترسیده بد قلقی کنم... شبیه دوست اجباریمه. میگه من درک میکنم... اتفاق ناگوار رو... اتفاق...
سردار - آباژوره هم نیست!
-نمکی برده حتما.
سردار با پوزخند نگاه کرد و خواستم جا به جا بشم از درد صورتمو جمع کردم و سردار گفت: بدتر شد؟
-بلدی آمپول بزنی؟
سردار - نه.
- کاری نداره که من یادت میدم، من امشب آمپول نزنم میمیرم.
سردار - آلا... من نمیتونم به حاجی نه بگم.
با اخم و خشم نگاش کردم و اومد پای تخت. نشست و گفت:آلا، من |نه ها| رو توی اتاق گفتم.
-من میگم نه.
سردار - آلا! حاجی به تو کار نداره، منو بدبخت نکن...
با اخم نگاش کردم و گفتم : آخه... من با این صورت چه عروسی بشم؟
سردار وا رفته نگام کرد و گفتم : حاجی حرف از کجاش درمیاره.
سردار شاکی نگام کرد و گفتم: گور بابای حرف مردم، من چطوری بیام عروسیم!؟ هوووم؟ من شو دارم اما خودم باید پشت پرده باشم، خواهرم اداره کنه.
-چمچاره، مادرتو واسطه کن من عروسی نمیام.
سردار - ای بابا... حاجی لج میکنه.
-برو یکی از آمپولامو بیار...
سردار - برو بابا، من تا حالا آمپول نزدم که.
- ترسو، یادت میدم.
سردار - میزنم فلجت میکنم، زنگ میزنم اورژانس.
- اوووورژانس! بیا برو بابا، بچه سوسول، آمپولو بیار...
تا اون آمپولو بزنه جون منو گرفت، رنگ خودشم عین گچ سفید شده بود. انقدر ناله ی باباشو زد که من خوابم برده از ناله هاش. صبح که بیدار شدم هنوز حالم بد بود...
انقدر که آخرم زنگ زدم مامان و سلاله اومدن، حرف عروسی به اونا هم رسید، شب بابا هم اومد و سردار به بابا همه چی رو گفت و بابا هم حرف منو زد و سردار ناامید تر شد. . .
.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید

تاریخ ثبت مقاله: 1396/9/6    تاریخ به روزرسانی مقاله: 1396/9/6
منبع: @Nilufar_Ghaemifar - کانال رسمی خانم نیلوفر قائمی فر
بازديد: 43
امتیاز: 0
نام کاربری نویسنده: chaampol

 

اشتراک گذاری این مطلب در لینکدین   اشتراک گذاری این مطلب در فیس بوک   اشتراک گذاری این مطلب در تویتر   اشتراک گذاری این مطلب در کلوب   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل بوک مارک   اشتراک گذاری این مطلب در یاهو   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل پلاس وان   ارسال این مطلب به ایمیل دوستان


لطفا به متن فوق امتیاز دهید:






شما می توانید درباره مقاله فوق نظر دهید:


کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام خانم نیلوفر قائمی فر ، رمان چشم ها

 

کسب درآمد اصولي از اينترنت ...

درج بنر تبليغاتي ...