صفحه اصليفروشگاهفروشندگانبازاريابيدرج بنر ويژهاخبار و مقالات ايستگاه آگهيآگهي دهندگانتالار گفتمانتماس با مادرباره ما

 

رمان مرد - قسمت بیست و یکم 11456

رمان مرد - قسمت بیست و یکم
سبا شاکی و با جذبه نگاهم کرد و گفت: - تو چی گفتی؟ - خب گفتم اول شما خودتونو معرفی کنید که ببینم به درد سبا می خورید یا نه بعد دیدم خیلی پسر مَشتیه سبا یعنی.. سبا- کافیه وارفته و مایوس گفتم: خوشت نیومد؟! سبا جدّی م محکم و شاکی گفت: نع - وا!! دلتم بخواد پسره شبیه چنینگ توتامه، می دونی من هر فیلم چنینگ توتامو چند که آخر مامانم Step up و ده با دیدم. she’s the man بار می بینم؟ همین سی دی شو شکوند چون حال تهوع گرفته بود، بعد تو.. سبا تاکید وار و خشن و با صدای آهسته گفت: - من، ازش، خوشم، نمی یاد. - واسه چی؟! سبا- من نمی خوام شوهر کنم. - واسه چی؟ بیست و پنج سالته. سبا- بسه دیگه. مصمم و با اصرار بیشتر گفتم:
- نه می خوام بدونم چرا نه؟ سبا هم با حرص گفت: - این یه مسئله به تو ربطی نداره. منم با لحن لجوجانه ام گفتم: - اِ اینه؟ باشه. |بهم بر خورده بود که اینطوری باهام حرف زد. دست به سینه شدم و رومو برگردوندم و گفتم:| منه خر رو بگو که واسه کی سر کله زدم. سبا شاکی و با اخم و لحن عصبی گفت: مگه من تو رو فرستادم بری برام شوهر پیدا کنی؟ با همون اخمای آویزون و شاکی گفتم: - اصلاً اخلاقت بد شده، من دیگه تورو نمی شناسم. عصبی شدی هر چی از دهنت در می یاد بارم می کنی. شاکی تر من رو به طرف خودش برگردوند و گفت: - اصلاً کی گفت با پسره حرف بزنی؟ کی گفت واسه من بشی ننه و از پسره سوال و جواب کنی؟ اطلاعات بدی و اطلاعات بگیری؟! رومو کردم یه سمت دیگه و جوابشو ندادم. عصبانی گفت: با توأم. بازم جواب ندادم، آرنجمو کشید و عصبانی نگاهش کردم و عصبانی نگاهم کرد. آرنجمو از دستش کشیدم بیرون و گفت: لال شدی؟
- ییه خیلی بی ادبی سبا!!! کوله امو برداشتم که جامو عوض کنم که آرنجمو کشید و منو نشوند. گفتم: - ولم کن. سبا با عصبانت خیلی کنترل شده گفت: ببخشید. - ببخشم؟! منِ خرِ احمقِ کودنِ ابله فقط به خاطر تو این کار رو کردم چون دیدم آدم خوبیه. بعد تو منو به خاطر کار خیرم داری بازخواست می کنی. آره اصلاً به من چه، ولم کن. سبا- گفتم ببخشید، بشین. - تو چته معلومه همش دعوامون می شه! اونم من و تو. | تاکید وارتر ادامه دادم | من و تو! وای خدایا تو انگاری قصد جون این رفاقتو داری! تو چته معلومه؟! دستمو ول کرد و با اخم و خشمی که کنترلش می کرد گفت: - اعصابم به هم ریخت با حرص گفتم: می خوای شوهر نکنی که نکن. به من چه، اَه. کوله امو انداختم روی میزم، بچه ها همه داخل کلاس ریختن و پشت سرشون استاد وارد کلاس شد و کم کم جنب و جوش ها ساکت شد و کلاس درس رسماً آغاز شد. ولی مگه من از درس چیزی می فهمیدم. انقدر خودمو خوردم و سرزنش کردم که خدا می دونه، از عصبانیت هی پامو تکون می دادم. اصلاً هر وقت عصبانی می شدم این
عکس العملو نشون می دادم که دست سبا روی زانوم فرود اومد و زانومو نگه داشت. زانومو از زیر دستش کشیدم بیرون و پامو روی پام انداختم، دوباره شروع کردم به پامو نکون دادن. باز زانومو با پنجه هاش در بر گرفت و اینار که خواستم زانومو از زیر دستش بکشم بیرون دستشو محکم تر روی زانوم گذاشته بود و پام از زیر دستش کنار نیومد. گفتم : دستتو بکش. جوابمو نداد و دستمو گذاشتم روی دستش که دستشو از روی زانوم بکشهه کنار که انگشتامو گرفت و دلجویانه گفت: نازلی با اخم و جدیت گفتم: ول کن دستمو سبا- گفتم ببخشید دیگه، آره من اخلاقم سگی شده، پاچه می گیرم.. - پاچه ی منو می گیری وگرنه با بقیه که خوبی، با این پسرا که گل می گی گل می شنوی، گناه کردم رفیقت شدم؟ دلت پره سر من چرا خالی می کنی؟ سبا- دلم پُر نبود، بدم می یاد که شوهر واسم پیدا می کنی. - من؟!! من کی پیدا کردم؟! خودش اومد. دلجویانه و صبورانه گفت: باشه ولش کن. بیخیال آشتی؟ - برو بابا کی قهر بود، عاصی شدم. هر دفعه دعوامون می شه. الان یه ماهه هر روز دعوامون می شه از دعوا بدم می یاد سبا، منو تو که خیلی با هم می ساختیم. آروم گفت: باشه، همه چیز درست می شه.
نفسی کشیدم و مایوسانه گفتم: -چی درست می شه؟ اخلاق تو؟! با صدای محکم ولی تن آروم و صریح و شمرده گفت: آره اخلاق من - چته؟ سبا با صدای خفه و عصبانی کنترل شده گفت: - دیوونه ام، گیر نده هی چته چته با تعجب نگاهش کردم و تو دلم گفتم | واقعاً که دیوونه ای| رومو برگردوندم و باز پشیمون گفت : نازلی منم با لحن خودش گفتم: زهرمار. سبا خنده اش گرفت و هر دو به استاد و درس گوش دادیم.. اون روش تولدش هم بود، شاید یه جشن کوچیک همه چیز و عین روز اول می کرد. اون همه یخ؟* بودن و سازش؟* چرا یهو اینطوری شده؟!!! دلیلش چی بود که سبا عوض شده بود؟! بعد ظهری که منو رسوند خونه امون و رفت شرکتش تصمیم گرفتم یه کیک درست کنم و با کادوش ببرم شرکت. توی آشپزخونه مشغول درست کردن کیک بودم که مامان اومد و گفت: - چیکار می کنی روشان؟!
- دارم کیک درست می کنم، امروز تولد سباست. مامان- کی می یای؟ دیر نیای ها -چطور؟ مامان- این روزا که می بینی بابات خیلی بد قلق شده همش غر می زنه، یه وقت دیر می یای بعد تو هم مثل خواهرات تحت حکومت نظامی قرار می گیری. - می گم مامان روشنک و فرانک واقعاً دیگه تماسی با اون دو تا نداشتن؟ مامان- جلوی چشم ما که جرئت ندارن، موبایلم که ندارن، بابات هم که هر دفعه پرینت تلفن می گیره. بیرون هم که تنها حق ندارن برن. که همدیگه رو ببیند. فکر نمی کنم. - کارن اینا زنگ نزدن؟ مامان- چرا ولی این هفته اصلاً زنگ نزدن!!! - شاید گذاشتن آبها از آسیاب بیوفته، نه؟ مامان- آخه دفعه آهری بابات خیلی بد حرف زد لابد بهشون برخورده. - من که اصلاً احساس خوبی نسبت بهشون نداشتم. مامان نفسی کشید و گفت: خدا شما سه نفرو عاقبت به خیر کنه. - دوران طب سوزنیت تموم شد؟ مامان- آره
.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید

تاریخ ثبت مقاله: 1396/9/6    تاریخ به روزرسانی مقاله: 1396/9/6
منبع: @Nilufar_Ghaemifar - کانال رسمی خانم نیلوفر قائمی فر
بازديد: 43
امتیاز: 0
نام کاربری نویسنده: chaampol

 

اشتراک گذاری این مطلب در لینکدین   اشتراک گذاری این مطلب در فیس بوک   اشتراک گذاری این مطلب در تویتر   اشتراک گذاری این مطلب در کلوب   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل بوک مارک   اشتراک گذاری این مطلب در یاهو   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل پلاس وان   ارسال این مطلب به ایمیل دوستان


لطفا به متن فوق امتیاز دهید:






شما می توانید درباره مقاله فوق نظر دهید:


کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام خانم نیلوفر قائمی فر ، رمان مرد

 

کسب درآمد اصولي از اينترنت ...

درج بنر تبليغاتي ...