صفحه اصليفروشگاهفروشندگانبازاريابيدرج بنر ويژهاخبار و مقالات ايستگاه آگهيآگهي دهندگانتالار گفتمانتماس با مادرباره ما

 

رمان مرد - قسمت بیست و سوم 11458

رمان مرد - قسمت بیست و سوم
تلفن رو قطع کردم و نگران و مستأصل و آشفته به سبا نگاه کردم. سبا یه نیم نگاه بهم کرد و دنده رو عوض کرد و گفت: چیه؟ - نگه دار خودم می رم. سبا با گنگی و تعجب گفت: - چرا؟!! - آخه تو که شبیه سبا نیستی، بگم باباشی؟ سبا- تا دم در بیمارستان می یام. - نه خطرناکه، حاج بابا می بینتت سبا، نگه دار. سبا- الان وسط بزرگراهیم کجا نگه دارم؟ می رسونمت اگر بابات دید بگو یکی از آشناهای سبا هستم. وسطای راه بودیم که روشنک زنگ زد و گفت چه بیمارستانی رفتن. سبا منو تا بیمارستان رسوند، از ماشین که پیاده شدم گفتم: سبا تو برو. سبا- باشه تو برو تو. با عجله وارد ساختمون بیمارستان شدم و بالاخره خواهرامو با حاج بابا توی یکی از راهرو های بیمارستان دیدم، نگران طرفشون رفتم و گفتم: چی شده؟ روشنک با گریه گفت: دارن معاینه اش می کنند. - آخه چی شد که یهو از پله افتاد؟
فرانک- پاش پیچ خورد و همینطوری عین یه گوله ی گرد قل خورد افتاد زمین. داشتم از ترس سکته می کردم. - جایی از بدنش صدمه دیده؟ حاج بابا- آرنج و مهره ی گردنش. - بچه سالمه؟! حاج بابا سری تکون داد و چهارنفری مأیوس روی نیمکت نشستیم. نفسی کشیدم و دیدم سبا کنار پذیرش ایستاده داره منو نگاه می کنه. یه نگاه سریع به ،سرمو بلند کردم حاج بابا کردم که آرنجشو روی زانوش گذاشته بود و سرشو میون دستاش نگه داشته بود. چشمامو گرد کردم و با سر اشاره کردم که | برو الان بابام می بینتت.| سبا اشاره کرد تماس بگیر. سری تکون دادم و دستشو به معنی خداحافظ بالا برد و بعد رفت. برگشتم کنارمو نگاه کردم دیدم حواس خواهرام هم نیست. یه نفس راحت کشیدم. دکتر از اتاق اومد بیرون و همه بلند شدیم. حاج بابا گفت: چی شد؟! دکتر- متاسفانه بچه افتاده. حاج بابا- همسر.. همسرم چطوره؟ دکتر- امشب باید بستری باشه و تحت نظر. حاج بابا سری تکون داد و گفت: می تونم ببینمش؟
دکتر به اتاق اشاره کرد و حاج بابا به طرف اتاق رفت. ما سه تا نشستیم و روشنک گفت: تقصیر منه. من دعا کردم که ای کاش اون بچه نبود. اون مُرده. روشنک زد زیر گریه. من و فرانک دستای روشنکو گرفتیم و فرانک گفت: - خودتو ناراحت نکن. این یه اتفاق بود. روشنک با گریه گفت: من خواستم که بمیره - روشنک!!! | روشنک سنگدل تر از این حرفا بود که ولی.. | سرشو گذاشت رو شونه ی منو گریه کرد و فرانک با غم منو نگاه کرد و من ادامه دادم | خدا اگر می خواست این بچه زنده می موند. نخواست. تا خدا نخواد برگی از درخت نمی افته. فرانک- روشنک، نازلی راست می گه. مامان که هر روز پله هارو بالا پایین می کرد ولی هیچ وقت پاش پیچ نمی خورد. این خواست خدا بود. روشنک- من به خاطر اون کارن لعنتی از خدا خواستم که اون بچه بمیره. - تو با کارن حرف زدی؟ روشنک سری تکون داد و گفتم: دعواتون شد؟! روشنک سری تکون داد. سرشو از روی شونه ام بلند کردم و به احاطه ی دستم در آوردم. تو چشمای بارونیش نگاه کردم و گفتم: کی حرف زدی؟! روشنک- با موبایل مامان حرف زدم یواشکی. - چی گفت؟!
روشنک با گریه و عصبی گفت: اون عوضی به من گفت| مگه واسه من دختر قحطه که بابای عقده ایت زنگ بزنه هر چی از دهنش در میاد بار من کنه بعد من بازم پی تو باشم، خیال کردی تحفه ای؟ | انگار رفته بود بابا رو دیده بود و با بابا یه جر و بحث بد داشتن و آخر هم جر و بحثشون انقدر بالا گرفته که بابا یه سیلی حواله اش کرده. - چی گفته که بابا زده؟ روشنک- گفت.. گفت که.. | سرشو به زیر انداخت و گفت| نمی دونم واقعاً این حرفو زده یا نه ولی پشت تلفن گفت که به بابا گفته | دخترت یه |...| بوده. منم خواستم ثواب کنم جمعش کنم. نازلی من فقط با کارن صمیمی بودم ولی اون گفته که منو از تو بغلِ پسرا جمع کرده، من؟! تو باورت می شه من اینطوری باشم؟ اون عوضی چه فکری کرده در مورد من این حرفو زده؟ حاج بابا از اتاق اومد بیرون و روشنک سریع ساکت شد. حاج بابا به ما نگاه کرد و روشنک گفت: بابا جون. حاج بابا با غم نفسی گرفت و گفت: بله بابا؟ روشنک- من واقعاً متاسفم که... که دعا کردم اون بچه بمیره. منو ببخشید بابا جون.. حاج بابا لبخندی تلخ زد و گفت: خودتو اذیت نکن بابا جون، قسمت این بوده. روشنک بلند شد. بابا روشنکو آغوش گرفت و سرشو بوسید. فرانک از جا بلند شد و گفت: مامان خوبه؟ حاج بابا سری تکون داد و گفت: درد داره.
روشنک از بغل بابا اومد بیرون و گفت: من می رم مامانمو ببینم. فرانک- منم می یام. فرانک و روشنک به داخل اتاق رفتن و حاج بابا نگاهی به من کرد. لبخندی زدم و گفتم: ایشالا بعدی حاج بابا تو اوج غم خنده اش گرفت و گفت: دست بردار. - دوستش داشتی؟ حاج بابا دست دور گردن من انداخت و گفت: من سه تا دختر خوب و خوشگل دارم. با لبخندی تلخ گفتم: کارن اومده بود مغازه؟ حاج بابا با تعجب گفت: کی گفت؟ مادرت؟ - توهین کرد که زدین؟ حاج بابا نفسی کشید و گفت: آره - چی گفت؟ - لازمه که بدونی؟ مهم نیست، مهم اینه که یه عمر از اولین سیلی که به گوش یکی زدم پشیمون نیستم، پشیمونم که چرا بیشتر نزدم، کسی حق نداره به دخترای من توهین کنه. دست حاج بابا که دور گردنم بود بوسیدم و گفتم: پس دمت گرم. حاج بابا خندید و گفت: برو مادرتو ببین.
**** - سبا سبا تورو خدا بیا دیگه. سبا- کار دارم نمی تونم بیام، امرزو جلسه دارم. - خواهش می کنم، به خدا بعد از افتادن مامانم از پله و ماجرای روشنک و فرانک و اوضاع روحی مامانم دیگه داریم دق می کنیم. تورو خدا تو هم بیا حال می ده. سبا- نازلی اصرار نکن. من اگر با خونواده ات بیام شمال مدام باید جلوی بابات شال و کلاه کنم. - خب مگه قبلاٌ اینطوری نمی گشتی انگاری توی این سه چهار ماه بدجوری به آزاد گشتن عادت کردی ها. سبا- خب معلومه من فقط دانشگاه با مانتو و مقنعه ام. - سبا تو رو خدا، تورو جون من سبا جونم بیا دیگه، تو هم تنهایی مامانت اینا هم که نیستن. سبا- چند روزه؟ - پنج روز، می یای؟ سبا- حالا ببینم. جیغ زدم- الهی قربونت برم، پس امشب بیا اینجا صبح با ما بریم دیگه. سبا- اونجا؟!
- خب آره دیگه، ما شش صبح راه می افتیم. ساکتو ببند که بریم. سبا- خیله خب بهت زنگ می زنم. - باشه خداحافظ دوس جون. سبا خندید و گفت: خداحافظ. روشنک اومد تو اتاق و گفت: می یاد؟ - بله معلومه که می یاد. فرانک هم اومد تو اتاقو گفت: نازلی سبا با ماشینش می یاد؟ - آره دیگه، اونطوری چطوری جا بشیم. فرانک جیغ کشید: اوه پس ما چهار تا توی یه ماشین هستیم؟ کرد و مثه همیشه شروع کرد به رقصیدن و گفت: حال می ده.playروشنک ضبط و - سبا امشب می یاد اینجا. سه تایی شروع کردیم به رقصیدن و مامان در اتاق رو باز کرد و ما رو با تعجب نگاه کرد و گفت: وا!!! الکی خوشید ها، کار و زندگی ندارید؟ بیاید لباساتونو جمع کنید. پارتی گرفتن. - مامان سبا امشب می یاد اینجا. مامان- به خاطر سبا دارید اینطوری می کنید؟ خوش به حال سبا، پشید ساکتونو جمع کنید. زود باشید.
.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید

تاریخ ثبت مقاله: 1396/9/6    تاریخ به روزرسانی مقاله: 1396/9/6
منبع: @Nilufar_Ghaemifar - کانال رسمی خانم نیلوفر قائمی فر
بازديد: 42
امتیاز: 0
نام کاربری نویسنده: chaampol

 

اشتراک گذاری این مطلب در لینکدین   اشتراک گذاری این مطلب در فیس بوک   اشتراک گذاری این مطلب در تویتر   اشتراک گذاری این مطلب در کلوب   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل بوک مارک   اشتراک گذاری این مطلب در یاهو   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل پلاس وان   ارسال این مطلب به ایمیل دوستان


لطفا به متن فوق امتیاز دهید:






شما می توانید درباره مقاله فوق نظر دهید:


کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام خانم نیلوفر قائمی فر ، رمان مرد

 

کسب درآمد اصولي از اينترنت ...

بازاريابي با اينستاگرام ...