صفحه اصليفروشگاهفروشندگانبازاريابيدرج بنر ويژهاخبار و مقالات ايستگاه آگهيآگهي دهندگانتالار گفتمانتماس با مادرباره ما

 

رمان چشم ها - قسمت بیست و چهارم 11471

رمان چشم ها - قسمت بیست و چهارم
به سردار نگاه کردم جز به جز صورتش ، ابرو های پهن ، چشمای مشکی معمولی نه زیاد درشت ، نه خمار ، نه رنگی ، مژه های کوتاه ، بینی ایتالیایی مردونه ، به فرم صورت درشتش میومد ، حداقل اینکه عملی نیست ! یا حداقل این که زیر ابرو هاشو برنداشته !
کی جرات داره! پسر نبی باشه و ابرو برداره و دماغ عمل کنه؟ دختراش برنداشتن !
صورتش پر بود،ینی استخونی نبود اما زاویه دار بود ،چونه اش از فکش مجزا بود ، یک چونه ی گرد !
و... و... لبایی خوش ترکیب ! مردا معمولا لبایی قیتونی دارن ، اما اون برعکس بود ...و ...شاید بیشتر این عضو به چشم میومد چون دندونای ردیف داشت و تمیزو مرتب !
خب من کارم توجه به اجزای صورت بود .«سردار سری تکون داد به معنی چیه و بعد گفت»:
- روان شناسم بهم ی قانون یاد داده ؛ «سردار دقیق تر نگام کرد و گفت»:پنج در پنج یعنی موضوعی که پنج سال آینده ات تو حتی بهش فکر نمیکنی نمیتونی تغییرش بدی ، برات مهم نیست فقط پنج دقیقه فکر کن ، چون موضوع مهم بود روزها براش وقت گذاشتم اما سردار ،بابای تو اون معما و مسئله ی حل نشدنیِ، رفته پارچه لباس عروسم سفارش داده ، میگه دو هفته دیگه عروسیه ،این مرد منو رو کولش میذاره میاره وسط عروسی ؛ حالا هی بگم نه ، بگم نمیخوام ... جیغ هوار... خودمو اذیت میکنم چون تو جلوی بابات لالی ... لال ها ..
«سردار اخم غلیظی کرد و گفتم»:توهین نمیکنم واقعا دارم میگم نمیتونی حرف بزنی و حاج آقا جای تو حرف میزنه و طرف من تو نیستی حاج آقاست ، زورم بهش نمیرسه، منم بیست ساله نیستم که لج بازی کنم و ندونم لج بازی آدم میخواد و آدمش حاج آقا نیست ، حداقل که من یک بیستو چهار ساله ایم که روز های زیادی توی تخت مشغول وزن کشیِ زندگی بودم ؛ الان با از دست دادن نیمی از زندگیم نمیخوام نیمه ی دیگشم ببازم ؛ میدونی سردار اینو فقط امثال من می فهمند تو نمی فهمی ؛خواهرم نمیفهمه حرف منو پدرت ،پدرم ، مادرامون میفهمند که چند سال از عمرشون رفته و الان تو خلوتشون میگن چه روزایی الکی از دست رفت وقتی ارزشی نداشت .
به صورت سردار نگاه کردم نگاهش خاکستری شده بود. اروم زمزمه کردم ، شاید اگه دوسال قبل بود خون به پا میکردم اگر بران با این امپراطوری عروسی نمیگرفتی
«سردار نگاهش به زیر انداخت وگفتم»: اگه حاجی پارچه ها رو سفارش نمی داد و از فرانسه یا ایتالیا یا هر قبرستون دیگه ای که رویاییِ !ولی سردار من اون دلیله رو ندارم ...
شیرین از طرف ناهار خوری صدا کردو گفت :
-بیایید دیگه !غذا یخ کرد.
از جا بلند شدم ، دستمو طرفش دراز کردم به دستم نگاه کرد... نگاه ... نگاه ... نگاهشو از دستم گرفت به چشمام نگاه کرد با سر تایید کردم که دستمو بگیره ... سر در گمی و درگیری هاشو میتونستم راحت بخونم ، اونم داره عذاب میکشه ، حداقل من عذای وجدان ندارم اما اون اینم داره مثل من که زیبایی ندارم ولی اون داره و هردو زندگیمونو باختیم !
دستمو گرفت ،اما در حدی که فقط از جا بلند بشه و بعد رهاش کنه،زیر پوشیه پوزخندی تلخ زدم ،پوزخندی که انگار بیشتر به خودم بود تا به اون.
جلوتر رفت ومن پشت سرش راه رفتم ،چرا دستمو طرفش دراز کردم انقدر بدم میاد دلسوزی الکی میکنم!
خوبه قربانی اصلی تویی آلا!
_سردار صندلی رو برای آلا عقب بکش...
سر بلند کردم دیدم حاج آقاست چقدر مستبد و تحکمی این جمله رو گفت همه سراشون طرف سردار برگشت ،سردار از جا بلند شد و صندلی پشت کنده کاری شده رو عقب کشید ،
آها الان تو باباتو می خوای،آی حاج آقا بعضی زورگویی هات عجیب به دل من می شینه چون حال پسرک نونورتو می گیری روی صندلی نشستم با نگاهم از حاج آقا تشکر کردم و حاج آقا سری به آرومی تکون دادو بدون اینکه نگاه ازم بگیره گفت:
-سردار بنشین برای خانمت غذا بکش.
آخ ،آخ حاج آقا آخه انقدر پدر شوهر هم دلبر می شه ؟!ادب شو سردار بی ادب ،باید بابات تو جمع خجالتت بده .
سردار_چی بکشم ؟
به غذاهای میز نگاه کردم ،چشمم به سلاله افتادبه زور جلوی خندشو گرفته بود.با بد جنسی به غذای مقابل سلاله اشاره کردم که سردار خنده ی سلاله رو ببینه :از اون خوراک می خوام .
بابا کنارم بود آروم زمزمه کرد برام و گفت:
_یه زن تو هر شرایطی باید از شوهرش حمایت کنه ،می دونی چرا بابا جون ؟
«به بابا نگاه کردم و گفت»:چون مردا از زن ها یاد می گیرند ،مخصوصا اول راه .
سردار _چیزی نمی خوای بشینم .
به سردار نگاه کردم،عصبی بود ولی به سختی کنترلش کرده بود ،آروم گفتم :
_ممنونم ...سردار جان .
نفسی کشید و نشست ،نگاش کردم ،یه درجه اخمش بازتر شده بود ،شبیه بچه ای بود که همه باهاش بد رفتاری می کنن.و اون وسط یکی با یه جان گفتن بهش ،خلق این بچه رو تغییر میده :وسوسه بیشتری به جونم افتاد که . . .
.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید

تاریخ ثبت مقاله: 1396/9/9    تاریخ به روزرسانی مقاله: 1396/9/9
منبع: @Nilufar_Ghaemifar - کانال رسمی خانم نیلوفر قائمی فر
بازديد: 45
امتیاز: 0
نام کاربری نویسنده: chaampol

 

اشتراک گذاری این مطلب در لینکدین   اشتراک گذاری این مطلب در فیس بوک   اشتراک گذاری این مطلب در تویتر   اشتراک گذاری این مطلب در کلوب   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل بوک مارک   اشتراک گذاری این مطلب در یاهو   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل پلاس وان   ارسال این مطلب به ایمیل دوستان


لطفا به متن فوق امتیاز دهید:






شما می توانید درباره مقاله فوق نظر دهید:


کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام خانم نیلوفر قائمی فر ، رمان چشم ها

 

آموزش کاربردي خريد و فروش هوشمندانه در بورس ...

بازاريابي با اينستاگرام ...