صفحه اصليفروشگاهفروشندگانبازاريابيدرج بنر ويژهاخبار و مقالات ايستگاه آگهيآگهي دهندگانتالار گفتمانتماس با مادرباره ما

 

رمان مرد - قسمت سی و چهارم 11476

رمان مرد - قسمت سی و چهارم
- من عاشقتم چرا پسم می زنی؟ وقتی برگردم برای ابزار عشقم معقولم.. ولی می خوام قبل رفتنم بدونی که همه ی دنیام شدی و برام سخت بود که ابزار نمی کردم. حالا که می دونی چرا پسم می زنی. قراره مدت ها نبینمت بی انصاف.. با ضجه گفتم: خفه شو سبا.. خفه شو.. روی چمن های حیاط همون جا که ایستاده بودم نشستم و زانو هامو تو بغلم گرفتم و سرمو رو زانو هام گذاشتم و هق هق کردم.. باید می رفتم به همه می گفتم که اون یه منحرفه.. اون مشکل اخلاقی داره ولی نمی خواستم چون تو منطقم این روشن بود که سبا بی راه هم نمی گه که | من یه مردم.| گریه می کردم چون حس کردم ازم سوءاستفاده کرده. منو بوسید.. چرا ازش نمی ترسم. اون در آن واحد دو تا جسم ـو در هم داره. این ترسناکه؟! من نمی ترسم ازش فقط پر از حس نامطلوبم، لبام هنوز هم پر از لبخنده، هنوز هم طعم بوسه اش رو لبمه، داغیشو حس می کنم حتی حرارت تنشو که از راه کف دستش به بازوهای برهنه ام منتقل می شد.. این گناهه.. اون هنوزم یه زنه.. اون حتماً نا محرم محسوب می شه.. این گناهه.. تکلیفم با سبا چیه؟ چیکار باید بکنم.. - کی تو حیاطه؟ با ضرب سرمو بلند کردم و سریع اشکامو با پشت دست پاک کردم. سبا دستشو دراز کرد تا بلند بشم. بعد لحظه ای تأمل دستش ـو گرفتم. عکس العملام نسبت به سبا غیر ارادی بود. از جا بلند شدم و سریع گفتم: - حاج بابا من و سباییم، خوابمون نمی برد اومدیم تو حیاط.
حاج بابا خندید و گفت: خیله خب فقط سرما نخوری بابایی لباست کمه. - نه هوا امشب خوبه. بابا از ایوون رفت به داخل خونه و چراغ راهروی خونه خاموش شد.. به سبا نگاه کردم. دستم تو دستشه.. سریع خواستم دستم ـو بکشم بیرون که نذاشت. دستم ـو جلوتر کشیدم. با زور جسم درونیش دستمو کشید طرف خودش. لعنتی از بس ریزم که زورم بهش نمی رسه. کمرمو گرفت. با مشت یه بار دیگه اومدم بزنم رو جای مشت قبلیم که مشتمو گرفت و گفت: - بهت گفتم این کار رو نکن. با حرص گفتم: ولم کن. - بریم ساحل. - تو می ری تهران. با حرص گفت: به زودی مدت ها از شرم خلاص می شی. چرا بغض می کنی نازلی لعنتی؟ نمی دونم نمی دونم.. بزن تو گوشش بگو به درک، نمی تونم نمی تونم.. توان ندارم.. طوری به چشمام نگاه که انگار با نگاهش تموم جونمو لمس می کرد، به قدری نافذ بود که نظیرشو هیچ جا ندیده بودم. حرکت قدرت دستامو متوقف کرد، آروم قدرت انگشتشو روی مشتم کاهش داد وهر دو از جدال ایستادیم. آروم گفت: - بریم ساحل.
با چونه ی لرزون گفتم: لعنتی.. | یه قدم به عقب رفتم| بی شعور فریبکار.. | رومو برگردوندم. پانزده بیست قدم بعد می رسیدیم به ساحل.. | تو مجرمی نه به خاطر این که هرمافرودیت هستی چون از من سوءاستفاده کردی.. آروم پشت سرم گفت: من از عشقم سوءاستفاده نمی کنم. - این کارو کردی بی شعور. منو بوسیدی.. - چون احساس دارم. یه ساله خودمو نگه داشتم. - عوضی.. هنوز مرد نشده اینی.. مرد بشی بهم رحم نمی کنی.. صدای نفس خنده اشو از پشت سرم شنیدم. چرا داری می ری ساحل؟! نمی دونم پاهام تحت اختیار عقلم رفتار نمی کنند.. بایست.. اون سباست.. اون خطر داره.. بهم گفته برای خطری نداره.. پنج دقیقه پیش بی خطر بودنشو نشون داد.. چرا بهش به وابستگی و کشش خاصی دارم.. خفه شو برگرد.. برگردم که چی؟.. که چی؟ نمی دونم برگرد درستش اینه.. تز این جریان چیه؟ اون سباست دوستم.. اون دیگه دوستت نیست.. کسی رو نداره ازش حمایت کنه.. لازم نکرده تو حمایتش کنی اگر حاج بابا بفهمه چی؟.. چی رو بفهمه؟ گیرم سبا عمل کرده برگرده بگی سبا مرد شده؟ عاشق منم هست؟.. نمی دونم.. کوفت نمی دونم برگرد و این رفاقت خطرناکو به اتمام برسون.. دوستی با سبا رو بهم بزنم.. چون اون به خواست خدا هرمافرودیته؟ چون عاشق تو شده.. کلافه ام کلافه.. رو شن های ساحل نشستم و به موج های دریا نگاه کردم. یه دلم می گه برم یه دلم می گه بمون. ببینیم ته ماجرا چیه؟.. چرا همیشه هیجان یه قضیه برام انقدر مهمه که حتی خودمم فدا کنم؟.. سبا عاشقمه؟!.. چطور ممکنه عاشقم باشه؟
کِی عاشقم شده؟ الان احساس قلبش مربوط به جنس موئنسشه یا مذکرش؟ چقدر احمقی معلومه که مذکره.. کنارم نشست، زانو هامو تو بغلم گرفتم.. وحشی نشد.. خودم خنده ام گرفت از فکرم موهام کنار صورتم بود خنده امو نمی دید وگرنه می گفت: منو مسخره کرده دختره یه لحظه گریه می کنه یه لحظه جیغ و هوار حالا هم که می خنده. سبا آروم گفت: - همیشه از این که بین همه ی بچه های کلاس فقط منو برای رفاقت انتخاب کردی، از ،از این که انقدر با من صمیمی بودی که از همه ی جیک و پیکت خبر داشته باشم این که توی همه ی مهمونی ها حتی خصوصی هاش، سفر هاتون هم از من دعوت می کردی که باهاتون بیام یه حسی بهم دست می داد حس این که من برات مهمم.. وقتی که با خونواده ام سر جنگ افتاده بودم چون منو تغییر یافته نمی خواستن بپذیرند. وقتی هر روز از اونا فاصله می گرفتم به تو نزدیک می شدم. پدرم منو از محبتش دور کرد ولی تو در عوض به من به زور خودت نزدیک شدی. هرگز به خاطر شرایطم به خاطر عذابی که می کشیدم با کسی از جمع دخترا دوست نمی شدم چون از جنسی که خودم داشتم بیزار بودم ولی تو.. تو احساس منو نسبت به خودت تغییر دادی. | نگاهم ـو از دریا گرفتم و به سبا نگاه کردم. بهم نگاه می کرد با اون چشمای درشت وخوش رنگش.. سرمو رو زانوم گذاشتم و رو به سبا بودم. | سبا ادامه داد: بابام از منِ تغییر یافته امتناع می کرد، من مدت هاست که دارو مصرف می کنم تا حرفامونو تنظیم کنم. بابام بهم می گفت: | مایه ی ننگ|..
پوزخندی زد و گفت: چون می خواستم خودم باشم می خواستم که | من حقیقیم| بشم.. می گفت: می شه بانی خنده ی در و همسایه، فامیل چی می گه؟ دوستا چی؟ به مردم چی بگم؟ بگم زن و مرد قاطی شده بود تفکیکش کردیم؟ تا دیروز دخترم بود از حالا پسرمه؟ قبول نمی کرد که من بیش از این که دختر باشم پسرم. از اولم پسر بودم.. دلیل گوشه گیری هام از جمع دلیل این که تو کودکیم بیشتر با پسرا جوش می خورد تا دخترا.. علت نفرتم از خواهرم، از همکلاسیام.. نفرتم از لباسای دخترونه، از لاک از آرایش.. همه به خاطر این بوده.. نمی خواست قبول کنه آخر هم طردم کرد و من تنها شدم.. یه سال موهامو از ته زدم، ریشامو نزدم تا بهش ثابت کنم من یه مردم همین چهار سال پیش بعد این که آزمایشاتو دادم و دکترا تشخیص دادن که مشکل من هرمافرودیته، دست روم بلند کرد. از همون روزای رابطه امون خراب و تار شد، می گفت: | کاری نکنم که مردم به ریشش بخندن.. بگم توی نره خر از کجا اومدی؟!! پس سبا کجاست؟! منو یه عمر پنهان کرد اگر زودتر دردمو معالجه کرده بود من انقدر زجر نمی کشیدم| دعوامون اونقدر بالا گرفت که از خونه بیرونم کرد، جایی نداشتم جز خونه ی مادربزرگ و پدربزرگم رفتم اونا هم قانع نمی شدن طرف بابامو می گرفتن. اینطوری نمی شد.. من دستام خالی بود باید منطقی و با سیاست تصمیم می گرفتم باید مشتم پر می شد پس یه طرح کشیدم. رفتم شرکت بابا و گفتم: - بذار برگردم خونه. | نگران و با ترحم نگاش کردم، آواره شده بود؟!| گفت: شرط داره، آدم می شی می ذارم برگردی باید بشی سبایی که من می گم.
.
ادامه دارد...

تاریخ ثبت مقاله: 1396/9/10    تاریخ به روزرسانی مقاله: 1396/9/10
منبع: @Nilufar_Ghaemifar - کانال رسمی خانم نیلوفر قائمی فر
بازديد: 42
امتیاز: 0
نام کاربری نویسنده: chaampol

 

اشتراک گذاری این مطلب در لینکدین   اشتراک گذاری این مطلب در فیس بوک   اشتراک گذاری این مطلب در تویتر   اشتراک گذاری این مطلب در کلوب   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل بوک مارک   اشتراک گذاری این مطلب در یاهو   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل پلاس وان   ارسال این مطلب به ایمیل دوستان


لطفا به متن فوق امتیاز دهید:






شما می توانید درباره مقاله فوق نظر دهید:


کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام خانم نیلوفر قائمی فر ، رمان مرد

 

بازاريابي با اينستاگرام ...

آموزش بازاريابي اينترنتي ...