صفحه اصليفروشگاهفروشندگانبازاريابيدرج بنر ويژهاخبار و مقالات ايستگاه آگهيآگهي دهندگانتالار گفتمانتماس با مادرباره ما

 

رمان مرد - قسمت سی و پنجم 11477

رمان مرد - قسمت سی و پنجم
گفتم: نه من شرط دارم تا بشم اون سبایی که تو می خوای وگرنه همه جا جار می زنم من یه هرمافرودیت هستم. گفت: چی؟! | دقیق به سبا چشم دوختم، شرطش چی بود؟!| گفتم: نمایندگی شرکت ایرانو بده به من. | مغز اقتصادیش حرف نداره لامصب.| گفت: الکی بهت نمی دم، اول ثابت کن که سر عقل اومدی خودم می رم شرکتو به نامت می زنم، خوبه؟ بهت نمایندگی هم نمی سپارم، به نامت می زنم. خوب بود خودش حرف دلمو زده بود. به خاطر قول خودش و آبروش هر کاری می کرد. یه سالو با سختی طاقت فرسایی گذروندم ولی داروهامو قطع نکردم. همچنان به مشاور می رفتم و تحت نظر دکترم بودم.. ولی همچنان پنهان و دور از چشم بابا، موهام بلند شد، ابروهامو بر می داشتم، اصلاح می کردم.. تصمیم گرفتم بیام دانشگاه. تحصیل فکرمو باز می کرد نیاز داشتم به خاطر هدفم تحصیل کنم.. ولی مشغله ی ذهنیم هر سال منو پشت کنکور نگه می داشت.. | با ترحم نگاهش کردم... ادامه داد: | سال اول که گذشت شرکتو به نامم زد و یه تعهد نامه ازم گرفت، می دونستم که تعهد نامه اش اعتباری نداره چون شرع و قانوم پشت منه. | نمی دونم چرا از پیروز بودنش ته دلم گرم می شد وقتی حرف می زد.. | یه سال دیگه ام تحمل کردم تا خوب بارمو ببندم. چهار سال از تحت نظر بودنم گذشته بود. همون موقع دانشگاه قبول شدم، بالاخره وارد دانشگاه شدم، حالا درس و کار با هم. مجبور بودم به دختر بودنم ادامه بدم چون منو تو دانشگاه با جنسیت موئنث شناخته بودن و ثبت نام کرده بودن..
دکترم برگشت هلند مدارکم ـو براش فرستادم، گفته بود اونجا بهتر عملم جواب می ده چون کشوریه که توی این زمینه خیلی فعالیت داشته. خودمو بین مشتری ها جا »از دایره ی کار من خارج شو. تو سوی خودت من سوی خودم «انداختم و بهش گفتم: کارم خوب بود واسه ی همین قبول کرد. اینطوری قدرت خودشم بیشتر می شد. | بهم نگاه کرد، به موهای بلندی که رو بازوهام پریشون افتاده بود و دوباره به چشمام.| طی زمانی که به دانشگاه می اومدم با تو آشنا شده بودم و وارد زندگیم شده بودی، به صرافت بیشتری افتاده بودم. اول نمی دونستم چرا ولی بعد آروم آروم خودمو درک کردم.. به مرور کار های قانونیمو کردم، نامه گرفتم، حکم گرفتم، تحت نظر قرار گرفتم که.. کم کم بابام بو برد. تهدید کرد که دست بردارم. پوزخند زد و ادامه داد:| می خواست به خاطر این که دست بردارم شوهرم بده | لبهامو رو هم فشردم که خندم نگیره، مرگ! تو هر شرایطی بخند فقط. آخه فکر کن شوهرش می دادن.. | سبا ادامه داد: | خرج پسره یه گوش مالی بود که از سر تو خوراکم شده بود. | وای خاک بر سرت نازلی نیشتو جمع کن نفهم بی شعور، خوشم می یاد سر من قاطی می کرد، نگو سنسوراش فعّال می شده موذمار.. با اخم نگاش کردم که جدی به نظر برسم، از ارث محرومت می کنم، اسمتو از « : غلطا!| بابا خیلی قاتی کرده بود. می گفت به قول »شناسنامه خط می زنم، به همه می گم مردی، دیگه بچه ای به نام سبا ندارم. خودش برای اینکه مایه ی ننگ بیشتر نباشم به خارج از ایران نقل مکان کرد. لبخندی زد و سرشو به زیر انداخت و گفت: - مامانم قبل رفتن خونه ای که به نامش بود و بنامم زد، حتی خرج عملمم داد با این که خرج عملمو جمع کرده بودم دلم به خاطر کارش انقدر قرص شده که غم از دست
دادن اون پدرو فراموش کردم. هرگز رو نکرده بود که طرف منه ولی با این کارش ثابت کرد که خنثی نیست. اونم می خواد که من زجر نکشم چون درکم می کرد. | تازه یاد خوابم افتادم، اونجا هم فقط من و مادرش بودیم.| سرمو بلند کردم و گفتم: - مادرت راضیه؟ سبا- مادرم رنج های منو دیده، می دید که چقدر برام زجر آوره خواسته ی بابا رو اجرا کنم، چقدر سخته که علایقت سرکوب شه.. ولی هیچ وقت رو نکرده بود با این که غم رو تو چشمش می خوندم. به زبون از کارم ناراضی بود ولی هیچوقت وادارم نمی کرد کاری رو بکنم.. لبخند با رضایتی زد و گفت: - من می خوام دوباره متولد بشم، داره آرزوی بیست و شش ساله ام برآورده می شه. تو می تونی احساسمو بفهمی؟ سرمو دوباره رو زانوم گذاشتم و نگاش کردم، نه واقعاً نمی فهمیدمش چون هنوزم باورم نشده بود که اون سبایی که من می شناسم اونی نبوده که نشون می داده، سبا دوباره لبخند پر رنگی زد و گفت: - وقتی بیام دیگه میان جنسه نیستم، تمام رفتار هایی که ازمن می فهمیدی، تمام اون دعوا ها، اون ناراحتی هایی که تو سر شوهر کردن من ازم دیدی، تمام این تیپ ها و..
همه به خاطر این بود که دیگه دختری به اسم سبا نیستم. این یه سفر پزشکیه، می رم تا یه مرد بشم و بیام.. بیام.. | تو چشمام نگاه کرد، اونقدر عمیق و نافذ که گویا به تمام سلول های بدنم نفوذ کرد، نگاهش هم مثل بوسه اش پر حرارت بود، قبلاً اینطوری بود یا امشب که فهمیدم اون هرمافرودیته اینو درک می کنم؟!! دستشو دراز کرد تا موهامو لمس کنه، سرمو کمی عقب کشیدم و اخم کردم.. غلط کردی راست می گی پاشو برو تو. با دست پس می زنه با پا پیش می کشه.. خب می خوام ببینم چی می گه، نمی دونم چرا کنجکاوم، نه احمق تو کنجکاو نیستی تو از اون دسته آدمایی که از سر حماقت می رن موارد می کشند و وقتی ازش می پرسن چرا مواد مصرف کردی می گن: کنجکاو شدم ببینم این مواد چیه؟! | سبا نفسی کشید، دستشو پس کشید و ادامه داد: - می یام خواستگاریت. خواستگاری بهترین دوستم. سر بلند کردم. عین جغد تو چشمام نگاه کردم و بعد گفتم: - خفه شو سبا، مسخره کردی؟ خواستگاری؟ خواستگاری من؟ آخه تو چه فکری می کنی؟ منو شاسکول گیر آوردی یا خودتو زدی به اون راه؟ اخم کرد و باز عصبی نگام کرد. گفتم: - لابد همین داستانی که برای من تعریف کردی رو برای بابام می گی، هان؟ بابام هم خب چرا که نه، ما که سبا رو می شناسیم، باهاش «می خنده و ذوق می کنه و می گه:
هم یکسال و نیمه دمخوریم، تازه اخلاق مشتی هم داره، خب کور از خدا چی می خواد | با حرص نگاش کردم و »دو چشم بینا، جنسشم که تغییر داد ایشالا کی عروسی؟! ادامه دادم:| ای کاش جای جنست مغزتو عوض می کردن. با اخم بیشتری نگام کرد. اومدم بلند شم، با چنان جذبه ای گفت :| بشین| که ریشه کردم تو زمین! بمیری زهره ام آب شد خب مثل آدم بگو بشین می شینم دیگه. سبا با همون جذبه گفت: - وقتی برگردم شناسنامه و کارت شناساییم و گواهی نامه و .. همه و همه به هویت جدیدم تغییر پیدا می کنه. - اونوقت اسمتون چی می ش؟ آقا سبا؟ - می خوام که اسمم عوض نشه.. ولی..| لبشو با زبونش تر کرد و ادامه داد: | می خوام به پدرت بگیم که من برادر ناتنی سبا، همون کسی که الان ماه هاست شرکت دستشه..| - اونوقت شرکت شما رو چی می شناسند؟ هنوز مراحل « - اون جا کسی فعلاً اسم کوچیکمو نمی دونه چون بهشون گفتم: قانونی رو با خواهر طی نکردم، همچنان با مدارک اون و حق وکالتش کار می کنم فقط »امضاهامون متفاوته.. - بعد حق وکالتو از خونه ی عمت آوردی. با حرص به صورتم نگاه کرد و گفت:
.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی

تاریخ ثبت مقاله: 1396/9/10    تاریخ به روزرسانی مقاله: 1396/9/10
منبع: @Nilufar_Ghaemifar - کانال رسمی خانم نیلوفر قائمی فر
بازديد: 51
امتیاز: 0
نام کاربری نویسنده: chaampol

 

اشتراک گذاری این مطلب در لینکدین   اشتراک گذاری این مطلب در فیس بوک   اشتراک گذاری این مطلب در تویتر   اشتراک گذاری این مطلب در کلوب   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل بوک مارک   اشتراک گذاری این مطلب در یاهو   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل پلاس وان   ارسال این مطلب به ایمیل دوستان


لطفا به متن فوق امتیاز دهید:






شما می توانید درباره مقاله فوق نظر دهید:


کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام خانم نیلوفر قائمی فر ، رمان مرد

 

آموزش بازاريابي اينترنتي ...

آموزش کاربردي خريد و فروش هوشمندانه در بورس ...