صفحه اصليفروشگاهفروشندگانبازاريابيدرج بنر ويژهاخبار و مقالات ايستگاه آگهيآگهي دهندگانتالار گفتمانتماس با مادرباره ما

 

رمان مرد - قسمت سی و ششم 11478

رمان مرد - قسمت سی و ششم

- پول دادم درست کردن. - آهان پس اهل خلاف هم شدی. عاصی شده گفت: - تو الان مشکلت چیه؟ اسم من؟ - آخه می خوام ببینم همسر آینده ام چه اسم و رسمی داره. - تو شرکت چی صدام کرده بودی؟ - یادم نمی یاد از وقتی پسر بازی درآوردی جلوی هر کی یه چیزی صدات کردم. سری تکون داد و گفت: - خیله خب مهم نیست. | نفسی کشید و ادامه داد| تو چی دوست داری؟ - دوست دارم اسمتو بذارم | با حرص گفتم: | موذمار، موذمار مطلوب. خیلی هم به اون چشمای دریده ات می یاد. با خونسردی نگام کرد، سعی می کرد نخنده. با حرص بیشتری گفتم: نه افعی، آره افعی خطرناک تره. تو هم الان شخصیتت خطرناک شده. با خونسردی گفت: - ازت صد بار پرسیدم که اگر پسر بودم با من ازدواج می کردی، هر صد بارو هم گفتی |ای کاش بودی، از خدامه| با حرص گفتم: من ب گور خودم خندیدم، اصلاً می خوام تارکِ دنیا بشم.
- راهبه؟! - آره همون، می رم بس می شینم تو مسجد. آروم نگام می کرد. لبشو با زبونش تر کرد و گفت: - انقدر از من بدت می یاد؟ که حاضری برای تموم عمرت تارکِ دنیا بشی.. زر زیادی زدم.. نگران به چشمهای درشتش که شهری بود واسه خودش نگاه کردم، دنبال احساسش می گشتم!! چرا من می گردم؟ نمی دونم! ادامه داد: - این یعنی همه مدت به خاطرت به صرافت افتادم الکی بود؟ تو انقدر نا رفیقی که حتی نمی خوای الکی دلمو خوش کنی چه برسه به این که حمایتم کنی.. هیچ وقتی تو انتخاب دوست شانسی نداشتم.. ولی می دونی دلم نسبت به تو قرص بود چون تو رو به عنوان دوست انتخاب کرده بودم ولی کم کم به عنوان عشقم منتخب شدی.. | سری تکون داد و گفت: | - واسه خاطر کی دارم می رم زیر تیغ جراحی؟ با سنگدلی گفتم: - واسه خاطر خودت. - من واسه خودم با زجر می رم چون همه رو از دست می دم و می رم. ولی به خاطر تو با سر می رم، چون همه رو از دست می دم و تو رو به دست می یارم.
نازلی خشک شد! وای خدایا آخه من به این چی بگم؟ طی یه شب انقدر بهم شک وارد می ده! الهی بمیرم بین پیامبرا errorشده که مغزم رفته مرخصی.. خاک بر سر همش جرجیسو انتخاب کرده، آخه من نمی تونم به جز سبا ببینمش. مثلاً مَمَد بشه! سبا، سبائه همیشه، سبا هم می مونه. آخه من چطوری با این برم زیر یه سقف، فکر کن.. خاک بر سر فکر منحرفت بشه. بعد به سبا می گه منحرف. اولِ بسم الله داره می ره تو اتاق خواب.. خنده ام گرفت. لبمو به دندون گرفتم تا خنده ام معلوم نشه ولی نشد. زدم زیر خنده. سبا با تعجب نگام کرد. عاصی شده از خودم و سبا گفتم: - آخه لامصب من چطوری تو رو که تا امروز دختر بودی شوهرم بدونم؟ سبا- وقتی بیام انقدر عوض شدم که منو دیگه سبا ندونی. - ولی تو همیشه سبا می مونی. حتی اگه ریش بذاری.. بفهم من نمی تونم تو رو جز این ببینم، خاک بر سرم باید دوستیمونو بهم بزنم. باید الان همچنان بزنم تو گوشت که نیم ساعت قبل غلط اضافی کردی. خنده اش گرفت و گفت: خوب کردم. - غلط کردی بیشعور گناه داره، نمی فهمی؟ - گناهش کردن من. - پاشو بریم بخوابیم، آفتاب داره می زنه. مچمو گرفت و گفت: - نازلی، قول دادی ها؟
تند تند با عجله گفتم: - قول چی؟ چرا حرف تو دهنم می ذاری؟ من کجا قول دادم؟ نکنه حرف زدم خودم نفهمیدم؟ به زبون من اعتماد نکن خوابم گرفته شر و ور می گما.. عاصی شده و با حرص گفت: بذار گورمو گم کنم بعد بزن زیر قولت.. - آخه کدوم قول؟! - قول دادی ازدواج نکنی، عاشقم نشی. - آهاااان، اون که باشه. جدی گفت: بیام ببینم زیر قولت زدی نازلی روی سکه برمی گرده. با اخم گفتم: روی سکه؟! - دارم به عشق تو می رم و اینو قسم می خورم که اگر قبلاً هدفم خودم بودم حالا تویی. برم بیام ببینم منو به هیچ چیز حساب نکردی و زیر قولت زدی چشمامو به عشقم می بندم. با اخم و ترس و تردید نگاهش کردم و با حرص گفتم: - گفتم خیله خب دیگه، اَه می گم تو رو نمی تونم.. داد زد: - می رم می یام بعد تصمیم می گیری. یکه خورده نگاهش کردم. محکم با حرص به بازوش زدم و گفتم:
- داشتن عملت می کردن بگو تار های صوتیت ولومشون زیادی بازه یکم معبرش کنند. همونطور با اخم نگام کرد. مچم ـو از دستش کشیدم بیرون و زیر لب گفتم: - بیشعور داد می زنه، دلم ترکید با اون صداش. بیچاره اون که زن تو بشه من که عمراً.. از اون مرد سالار ها هم می شه.. - انقدر غر نزن. - به تو چه. غر زدن که مالکیت نداره، می خوام غر بزنم. - داری در مورد من غر می زنی. - دوست دارم، حرفیه؟ - فعلاً که صاحب اختیاری، چه حرفی؟ حالا نورش تو اتاق هم افتاده بود و کمی اتاقمو روشن کرده بود. رفتیم بالا. جلوی راهمو نمی دیدم، چراغ راهرو رو روشن کردم. پتو هامون یکی بود. رو تختی روشنک و فرانک رو برداشتم و بینمون چپوندم. با اخم و صدایی خفه گفت: - این چه کاریه؟ - از فردا رو تخت می خوابی. - گفتم این چه کاریه؟! - کوفت، سوءاستفاده ممنوع، فهمیدی؟ چه بیرون چه درون تو مردی و نامحرمی. حق دست زدن به منم نداری. خودت گفتی.
با اخم نگام کرد و بعد نگاهش آروم کشیده شد به گردنم و به تنم. با مشت به شونه اش زدم و گفتم: اَه! نگاه کردنم ممنوع. یقه امو از پشت عقب کشیدم که کمی بسته بشه. خنده اش گرفته بود. گفت: - هنوز که تغییر نکردم. - گفتم:| چه درون چه بیرون.| زیر و رو نداره، مرد مرده دیگه. - چی شده تا حالا که باور نمی کردی تو حیاط بودیم. حالا اومدیم بالا مرد مرد می کنی؟ - اون پایین عیان نبود. الان عیان شده بهم. روتختی های لوله کرده رو برداشت و پرت کرد اونور. با حرص گفتم: - اِ، نکن.. اومدم بلند شم که صاعدمو گرفت و گفت: - بخواب کاریت ندارم. - نه تورو خدا بیا کاری بکن. الحمدلله همه اش فعلاً تو شکمته. | خودم باز خنده ام گرفت.| با حرص و غروری مردونه گفت: - می خوای ثابت کنم انقدر هستم که کاری کنم؟ پوزخندی زدم و گفتم:
.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید

تاریخ ثبت مقاله: 1396/9/10    تاریخ به روزرسانی مقاله: 1396/9/10
منبع: @Nilufar_Ghaemifar - کانال رسمی خانم نیلوفر قائمی فر
بازديد: 57
امتیاز: 0
نام کاربری نویسنده: chaampol

 

اشتراک گذاری این مطلب در لینکدین   اشتراک گذاری این مطلب در فیس بوک   اشتراک گذاری این مطلب در تویتر   اشتراک گذاری این مطلب در کلوب   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل بوک مارک   اشتراک گذاری این مطلب در یاهو   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل پلاس وان   ارسال این مطلب به ایمیل دوستان


لطفا به متن فوق امتیاز دهید:






شما می توانید درباره مقاله فوق نظر دهید:


کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام خانم نیلوفر قائمی فر ، رمان مرد

 

بازاريابي با اينستاگرام ...

تيک وب ...