صفحه اصليفروشگاهفروشندگانبازاريابيدرج بنر ويژهاخبار و مقالات ايستگاه آگهيآگهي دهندگانتالار گفتمانتماس با مادرباره ما

 

رمان مرد - قسمت سی و هفتم 11479

رمان مرد - قسمت سی و هفتم
- چیه نکنه درست عین چاقوی ضامن داری الان ضامنشو باز کنی یهو.. با حرص هولم داد. قلبم هری ریخت.. چش شد!! سبا و این کارا؟!! چرا انقدر عوض شده؟!!! از شوک فقط چشمامو گرد کرده بودم و سبا رو نگاه می کردم. قلبم به سرعت چندین و چند اسب بخار می کوبید. این کسی که نگاهش می کنم اصلاً شبیه سبایی که می شناختم نبود. حالا که بهم گفته اصلاً خودشو کنترل نمی کنه.. جفت دستامو کنار گوشام نگه داشته بود و یه پاشو روی رون های پام گذاشته بود که تموم حرکاتمو سد کنه، نفس نفس می زد. نفس های بلند و محکم. نگاهی عمیق و مشمئزکننده به چشمام انداخت و در مقابل حرص و تقلای من که بی نتیجه بود با هیجانی بیدار شده و یه برقی تو چشماش -که قبلاً اون برقو تو مزون عروس دیده بودم- بود. نگاهشو از چشمام پایین آورد. قبل این که نگاهشو به هدفش ثابت کنه با حرص و صدای خفه گفتم: - جیغ می کشم سبا، تا همه بفهمند. | وای قبلم داره می ترکه. به چشمام نگاه کرد و گفت: - تو جیغ نمی زنی. با حرص گفتم: - می زنم. رنگ نگاهش عوض شد. ناباوری رگه هاشو تو چشماش انداخت. سرشو تکون داد و گفت:
- نمی زنی. با حرص بلند داد زدم: روشنک سبا یکه خورده نگام کرد. آروم گفتم: - بلند شو.. تکون نخورد. هنوز هم ناباور نگام می کرد. دندونامو رو هم فشار دادم و با حص بیشتری گفتم: روشنک.. روشنک خواب آلود گفت: هوووم. سبا با صدای روشنک در جا رهام کرد و رفت کنار سر جاش نشست. بلند شدمو نشستم وای باورم نمی شه.. اون زمین تا آسمون فرق کرده، تنم داره ی کارش می لرزه. خوبه خودمو نباختم. آثار ترسم الان داره هویدا می شه. تنم چه یخ کرد، لرز کردم. دستمو آوردم بالا و انگشت اشاره امو طرفش گرفتم و گفتم: - صبح می ری. به وضوح دیدم چه به هول و ولا افتاد، دستم ـو از تو هوا گرفت و گفت: - ببخشید عزیزم. دستمو از دستش کشیدم بیرون و با حرص و صدای خفه گفتم: - لعنتی چیکار می کنی آخه؟ سبا مستأصل نگام کرد و گفت:
- ببخشید، ببخشید نازلی.. منو عصبی کردی. به موهام چنگی زدم و گفتم: - وای خدا سرم داره می ترکه.. ای کاش زمان به عقب بر می گشت.. | سرمو تکون دادم. سبا دستشو به معنی تسلیم رو هوا گرفت و گفت| - خودمو کنترل می کنم. قول می دم مثل تموم اون روزا که کنارم بودی، مثل همین تا دیروز. ناباور و با ترس و حرص نگاهش کردم و گفت: - قول شرف می دم. سری تکون دادم و گفتم: - شرف، یه خطایِ دیگه.. سبا سرشو به علامت مثبت تکون داد. نفسمو به بیرون فوت کردم و خواستم بلند شم که ساعد دستمو گرفت و گفت: - کجا؟ - ولم کن بابا. اَه.. دارم می رم وضو بگیرم نمازمو بخونم. سپیده زد خبرمون نذاشتی کپه امونو بذاریم که.. حداقل نذار نمازمون قضا شه. سری تکون داد و گفت: - بیا تو اتاق نماز بخون.
مسخره و با حرص لبخندی پهن لبم کردم و گفتم: - چشم عزیزم. سری تکون داد و با غصه گفت: - درک نمی کنی. - تو هم درک نمی کنی. از جا بلند شدم و رفتم به دستشویی. تو آینه به خودم نگاه کردم. خدایا.. وای عین این می مونه که پتک تو سرم.. انگار تو سرم پر از هواس. من واقعاً باید چی کار کنم؟ از یه طرف دوستمه، تنها دوست صمیمی من که واقعاً دوستش دارم.. نمی تونم طی یکروز علاقه ای که بهش دارمو فراموش کنم. تعلق خاطرمو نمی تونم نادیده بگیرم. اونم به خاطر علتی که تقصیر خودشم نیست، من خودم بهش می گم |عاشق شدنم دست من نیست| بعد اونو سرزنش می کنم؟ چرا زودتر نفهمیدم که کاراش غیر عادیه.. این یعنی خود منم غیر عادی هستم.. چیکار باید بکنم اون با من راحت تر از قبل شده.. وقتی برگرده چه برخوردی باید باهاش بکنم؟! با کسی در این مورد حرف بزنم.. شیر آبو باز کردم.. صدای تقه ی در اومد. حتماً سباست دیگه آروم و قرار نداره. موندم این همه مدت چطوری تحمل کرده؟ واقعاً مسخره است. - بله؟ - نازلی جان تویی؟ |بابا بود، خندم گرفت. چه خودمو تحویل گرفتم و طاقچه بالا گذاشتم.|
- بله حاج بابا الان می یام. وضومو گرفتم و از دستشویی اومدم بیرون. به حاج بابا سلام کردم و حاج بابا جواب داد و گفت: - چشمت چرا قرمزه؟ - امشب تا صبح بیدار بودم، بد خواب شده بودم. حاج بابا با خنده گفت: - بله دیدم نه خودت خوابیدی نه گذاشتی سبای بیچاره بخوابه. لبخندی تلخ زدم. ای بابا جان نمی دونی که سبا و موضوعش بود که من ـو بیدار نگه داشته بود. رفتم تو اتاق و دیدم سبا طبق معمول دور خوابیده و صورتش رو تو بالش فرو کرده و فقط گوشه ای از صورتش مشخصه.. چطوری نفس می کشه؟ شاید هرمافرودیت ها تنفسشون هم فرق داره، آره نه این که فضاییند.. جا نمازمو پهن کردم و نمازمو خوندم. اونم چه نمازی یه سره تو سرم سبا و مشکلشو زیر و رو کردم. بعد نماز هم همینطور رو سجاده نشستم و زانومو تو بغلم گرفتم. چادر نمازم همینطور دور شونه ام بود و موهام رو شونه ام افتاده بود. کف دستمو روی سرم گذاشتم و به سبا نگاه کردم. تکلیفم چیه؟ باید همون طور که گفت: منتظرش باشم تا بیاد؟ وقتی بیاد چقدر متفاوت شده؟ من می خوام با اون چیکار کنم؟ یعنی واقعاً می یاد خواستگاری؟ واقعاً عاشقمه؟ نمی تونم هضمش کنم. وای! به حاج بابا اینا چی می خواد بگه؟ جواب این سوالمو نداد.. چند تا عمل باید بکنه؟ یعنی بعدش کامل یه مرد می شه؟ تموم کارکرد یه مرد رو خواهد داشت؟ یعنی می تونه ازدواج کنه؟ عاشق که شده.. این دو بحث با هم فرق دارند. شاید بره و دیگه نیاد.. نه برمی گرده حتی بهم هم می گه که برمی گرده.. واقعاً با خونواده اش قطع رابطه کرده؟
.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید

تاریخ ثبت مقاله: 1396/9/10    تاریخ به روزرسانی مقاله: 1396/9/10
منبع: @Nilufar_Ghaemifar - کانال رسمی خانم نیلوفر قائمی فر
بازديد: 58
امتیاز: 0
نام کاربری نویسنده: chaampol

 

اشتراک گذاری این مطلب در لینکدین   اشتراک گذاری این مطلب در فیس بوک   اشتراک گذاری این مطلب در تویتر   اشتراک گذاری این مطلب در کلوب   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل بوک مارک   اشتراک گذاری این مطلب در یاهو   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل پلاس وان   ارسال این مطلب به ایمیل دوستان


لطفا به متن فوق امتیاز دهید:






شما می توانید درباره مقاله فوق نظر دهید:


کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام خانم نیلوفر قائمی فر ، رمان مرد

 

بازاريابي با اينستاگرام ...

کسب درآمد اصولي از اينترنت ...