صفحه اصليفروشگاهفروشندگانبازاريابيدرج بنر ويژهاخبار و مقالات ايستگاه آگهيآگهي دهندگانتالار گفتمانتماس با مادرباره ما

 

رمان مرد - قسمت سی و هشتم 11480

رمان مرد - قسمت سی و هشتم اونا می دونستن چه فکری نسبت به من داره؟ خودمو اونو وارد زندگیم کردم. من واردش کردم.. خودم خواستم که باهام دوست بشه.. حالا تو بدترین بحران زندگیش بگم تو برو سوی خودت منم برم سوی خودم.. بذار بره بیاد بعد تصمیم می گیرم. اونم همینو گفت: شاید بیاد نظرش عوض بشه. بعد اونوقت براش یه دوست می شم ولی اگه اینطور نبود چی؟ نمی دونم.. نمی دونم. خدایا این دیگه چطور امتحانیه؟ همه جز سبا که خواب بود دور میز صبحونه نشسته بودیم. زانومو تو بغلم گرفته بودم و اون یکی پامو تکون می دادم و چاییمو همینطور هم می زدم و تو فکر سبا بودم.. مامان- مادر چون سنگ هم تو چاییت بود دیگه آب شده بود، چرا انقدر هم می زنی؟ سر بلند کردم و به مامان نگاه کردم قاشق چای خوری رو توی نلبعکی گذاشتم و دوباره از نو شروع کردم پامو تکون دادن. حالا هی چاقوی توی پیش دستی محتوای پنیرو کرده رو توی دستم می چرخوندم.. خب وقتی بیاد حتی اگر هم پسر شده باشه قیافه اش که عوض نمی شه. سبا با همون چشمای قهوه ای تیره، موهای صاف ولی حالت دار قهوه ای سوخته، ابرو های منظم و بینی ای که سر دعوا شکسته و مدل خودشو از دست داده و لب هایی که.. برای یه زن نماد زیبایی و برای یه مرد بیش از اندازه زیبا و زیادیه.. ولی حالا تکلیف سبا با این دارایی چیه؟ فرانک- اَه غذا تو بخور دیگه. چته؟ خواب دیدی؟
به فرانک نگاه کردم، آخ که صد بار گفته بود اگه سبا پسر بود چقدر این حالتو دوست خواهد داشت. اگه بفهمه سبا در حقیقت می خواد پسر بشه چه عکس العملی خواهد داشت؟ یهنی ممکنه اونم عاشق سبا بشه؟! بسه کارتونی فکر نکن.. کارتونی نیست حقیقته.. روشنک- ولی روطبت کشیده.. | به روشنک نگاه کردم. چرا اون چشم رنگی و انقدر خوشگل؟ به مامان رفته؟ من چرا به خوشگلی اون نیستم.. لعنتی عین مدل ها می مونه.| روشنک رو به همه گفت: دیدید، دیدی به این می گن اسکیزوفرنیِ.. اسکیزوفرنیِ.. یادم رفت. یه نوع اسکیزوفرنی که بیمار خشک می شه و ساعت ها در یه حالت می مونه. همینطور عاقل اندر سفیه روشنکو نگاه کردم، فرانک گفت: - این که یه سره داره تکون می خوره، کجاش خشک شده؟ - به احتمال زیاد عقل روشنک. روشنک- نخیر.. اسمشو یادم رفته ولی دقیقاً می دونم علائم همینه. - اونوقت شما مدرک طبابتتونو از کجا گرفتین؟ طویله؟ روشنک با حرص گفت: دقیقاً از طویله گرفتم که بیماری تو رو بتونم تشخیص بدم. حاج بابا- آی! بسه خجالت بکشین. نگام به مامان افتاد که دست به سینه ما رو نگاه می کرد. سری تکون دادم و گفت:
- دارم نگاهتون می کنم ببینم خجالت می کشید یا نه؟ سرمو به زیر انداختم و حاج بابا گفت: - نمی خوای بری سبا رو بیدار کنی؟ - نه، آخه تا صبح بیدار بوده. حاج بابا- بابا جان خوابت نمی بره که نباید اون بنده خدا رو از خواب بیدار کنی که تو رو سرگرم کنه.. روشنک زیر لب گفت: بس که خودخواهه، دیشب منم صدا کرد. - چقدر هم بیدار شدی. روشنک- سبا کمه منم می خواستی بیدار کنی؟ - می خواستم بگم پاشو نمازتو بخون هر روز صبح برای تو قضا می شه هم این | اشاره ای به فرانک کردم و فرانک گفت| - خب منو که صدا نکردی. - چون اگر روشنک بعد از خواب فرو رفتن به کما می ره تو می میری، صدات کنم؟ - کافیه نازلی امروز از دنده ی چپ بیدار شدی. - اصلاً نخوابیدم که بیدار شم. روشنک- پس زودتر برو بکپ که انقدر اعصاب ما رو خرد نکنی.
با پا کوبوندم تو ساق پاش جیغ زد: - حاج بابا ببینش عین خر جفتک می اندازه. - خر عمته.. یییه.. جلوی دهنمو گرفتم و به حاج بابا نگاه کردم. با چشمای گرد شده از تعجب نگام می کرد. مامان تا چونه اشوبه دندون گرفته بود. با سرعت زیادی ادامه دادم: وای خاک بر سرم حاج بابا جونم ببخشید به خدا از دهنم پرید، دور از جون عمه منظورم به خود روشنک بود. روشنک- بی ادب نفهم. - دهنتو ببند از شرایط سو استفاده نکن. - سلام صبح بخیر، ببخشید که دیر بیدار شدم. همه سرامون به طرف سبا چرخید که از پله های پارکت شده ی قهوه ای پایین می اومد، یه شلوار جین مشکی تنش بود و یه تی شرت آستین بلند قرمز. تمام سرم پر از این تاکید شد: اون یه پسره اون یه هرمافرودیته... اون یه دختر درشت هیکل نیست برعکس یه پسر رو فرمه.. سبا سینه ای صاف کرد. از خیرگی بهش در اومدم. با نگاهش داشت می فهموند که دارم گاف می دم و خودمو جمع و جور کنم. به استکان چاییم نگاه کردم و باز قاشق چای خوری رو برداشتم و شروع کردم به هم زدن. سبا کنارم نشست و حاج بابا گفت: - الله اکبر بچه چی از جون این چای شیرینت می خوای؟
با تعجب به حاج بابا نگاه کردم و قاشقو از تو چای درآوردم و توی نلبعکی گذاشتم. حاج بابا از جا بلند شد و گفت: - امروز تو خونه ی دایی جان دعوتیم. بعد صبحونه برید حاضر شید بریم. سبا آروم گفت: - من که نمی یام. به سبا نگاه کردم و گفتم: چرا؟ گفت- خونه ی دایی بابات بیام بگم چند منه؟ رومو کردم طرف حاج بابا و گفتم: - منو سبا نمی یاییم. | آره بمون تو خونه با سبا کار دیشب ـو امروز بکنه.. با چشمای گرد شده حاج بابا رو نگاه کردم. از حرف خودم ترسیدم.| حاج بابا- ما هم نمی ریم تو رو باید ببریم دکتر، چرا عین دیوونه ها یهو چشماتو اونطوری می کنی؟ روشنک لقمه اشو بلعید و انگشتشو طرفم گرفت و گفت: - دیدید گفتم، من این علائم رو تو کتاب خونده بودم. با عصبانیت روشنک رو نگاه کردم و گفتم: - کدوم کتاب؟ کتاب آرایشگری؟ تو جز کتاب آرایشگری کتاب دیگه ای تو عمرت نخوندی. تو مدرسه هم تموم کتابات پر از نقاشی چشم و ابرو و مدل مو بود درس نخوندی که بگیم از دوران مدرسه است مستفیض شیم، حالا به این بگم | اشاره به فرانک| یه چیزی. علاوه بر گشت و گذار کتاب هم این وسط می خونده.
.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید

تاریخ ثبت مقاله: 1396/9/10    تاریخ به روزرسانی مقاله: 1396/9/10
منبع: @Nilufar_Ghaemifar - کانال رسمی خانم نیلوفر قائمی فر
بازديد: 47
امتیاز: 0
نام کاربری نویسنده: chaampol

 

اشتراک گذاری این مطلب در لینکدین   اشتراک گذاری این مطلب در فیس بوک   اشتراک گذاری این مطلب در تویتر   اشتراک گذاری این مطلب در کلوب   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل بوک مارک   اشتراک گذاری این مطلب در یاهو   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل پلاس وان   ارسال این مطلب به ایمیل دوستان


لطفا به متن فوق امتیاز دهید:






شما می توانید درباره مقاله فوق نظر دهید:


کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام خانم نیلوفر قائمی فر ، رمان مرد

 

درج بنر تبليغاتي ...

کسب درآمد اصولي از اينترنت ...