صفحه اصليفروشگاهفروشندگانبازاريابيدرج بنر ويژهاخبار و مقالات ايستگاه آگهيآگهي دهندگانتالار گفتمانتماس با مادرباره ما

 

رمان مرد - قسمت سی و نهم 11481

رمان مرد - قسمت سی و نهم روشنک هول شده گفت: وا!! چرا حرف مفت می زنی کدوم گشت و گذار؟ مامان- خیله خب! نازلی امروز می خوای یه جنگی را بندازی ها! زود باشید بخورید برید حاضر شید. سبا جان شما هم با ما بیا عمو جان دیروز که فهمید نازلی دوستشم آورده تو رو هم اختصاصاً دعوت کرده. سبا- آخه خانم حقی درست نیست من مزاحم یه مهمونی خونوادگی بشم. حاج بابا- خوبه خودت می گی خونوادگی، تو هم دختر منی فرقی با نازلی و روشنک و فرانک نداری. جز یه فرق اساسی، از بنیه و پایه این شباهت ایراد داره. سرمو به زیر انداختم و تا اومدم باز قاشق چای خوری روبردارم سبا یه سقلمه زد و دوزاریم افتاد. روشنک و فرانک هم که از سر میز بلند شدن سبا گفت: - چته؟ چرا می پری به خواهرات؟ - اعصابم به هم ریخته، سرم درد می کنه، دیشب نخوابیدم.. بازم دلیل بیارم؟ - بهونه های تو هیچ وقت تمومی ندارن. - بهونه نیست، تو گفتی و خودتو راحت کردی و منو با یه دوش سنگین گذاشتی.
- یه سال و نیم حرفو تو دلم نگه داشتم و نم پس ندادم، یه شب هم نتونستی تحمل کنی و به غرغر افتادی؟ - حرف اون یکسال و نیمی که می گی مربوط به یه طرف قضیه است، طرف دیگه خود تویی، مسئله ی تغییر. سبا- هیس آروم تر قراره کسی جز تو ندونه. - وقتی برگردی ریختت همینه فقط درونتو سامان دادن. سبا- اونقدر عوض می شم که بابات نفهمه. با حرص نگاش کردم و محکم گفتم: چه عوضی؟ مثلا می خوای مدل موهاتو تغییر بدی؟ دختر هم نمی شه که بگم می ره مژه می کاره، گونه می ذاره و دماغ عمل می کنه، لباشو بوتاکس می کنه و چونه شو گرد می کنه بعد می شه هلو. آره باباهم نمی شناستش. می ری ریش می ذاری می یای؟ نهایت تغییر همینه. چشم ابروت چی، اونارو چی کار می کنی؟ مگه بابای من خنگه که نفهمه سبا همون سباست. اگر اومده خواستگاری دخترم پس از اون اولم یه ریگی به کفشش بود و تو خونه ی من می اومد. بعد اونوقته که خون راه بیفته. تو می دونی که رو این مسئله حساسه. تو چشمام نگاه کرد، همینطور قرنیه اشو به چپ و راست تکون می داد تا حرصمو ازم بگیره. گفت: - تو کاریت نباشه بسپار به من. تو به فکر خودت باش. - به فکر چی؟ اینکه زنت بشم یا دوست دخترت بمونم؟ شاید هم..
با حرص و دندون قروچه گفت: نازلی! - نازلی؟!!! | رومو برگردنوندم دیدم مامان تو چارچون در آشپزخونه ایستاده و اتو دستشه. گفت: | - تو چته امروز مادر؟ خواهراتو دلگیر کردی حالا رسیدی به سبا؟ سرمو به زیر انداختم، سبا گفت: - خانم حقی من که از نازلی دلگیر نمی شم. به سبا نگاه کردم، با همون اخم نگاهم کرد و گفت: - نازلی عزیز تر از این حرفاست. اخممو یه رنگتر کردم و مامان که پست سرم بود و اخممو نمی دید گفت: نازلی قدر اینطور دوست و باید خیلی دونست. این دوره زمونه.. به مامان نگاه کردم، مامان اومد از کتری آب رو تو اتو ریخت و ادامه داد: اینطور دوست خیلی کم پیدا می شه، صبحونه اتونو خوردید ظرفا تونو بذارید تو ماشین ظرف شویی. مامان رفت بیرون و به سبا نگاه کردم و گفتم: - چند نفر تو دنیا مثل من و تو هستن؟! اصلاً هستن؟! مامانم اگر بدونه حقیقت چیه بازم این حرفو می زنه؟
سبا- برام مهم نیست برام | با انگشت اشاره اش به شقیقه ام زد و گفت: | این مهمه که توش چی می گذره، این مهمه.. | به قلبم اشاره کرد| که اینو | به قلب خودش زد| درک می کنه؟ نگاهمو ازش گرفتم، حسم بهش سردرگمی شده بود. نه اون رابطه ای که بهش می نازیدم تموم گذشته جلوی چشمم حالا با دلیل اکران می شدن و می شدن سندی برای رفتار هاش. اصلاً نمی فهمیدم کی حاضر شدم کی سوار ماشین سبا شدم و چی شد که خواهرام رفتن تو ماشین حاج بابا و من و سبا بازم تنها بودیم. به سبا نگاه کردم رو همون شلوار جین یه ژاکت پوشیده بود و یه شال سرش بود. خنده دار بود شاید! نمی دونم! عصبی بود. هر از گاهی با خشم به آینه ی وسط نگاهی می نداخت و بعد نیم نگاهی به من می کرد. به خودم نگاه کردم. یه شلوار جین سرمه ای تیره پوشیده بودم با یه بافت کوتاه کرم رنگ و یه شال مشکی. موهامو نبسته بودم و همینطور دورم ریخته شده بود. برف پاک کن زد، بارون شروع شده بود. زیر لب باز نفرتشو از بارون ابراز کرد گفتم: - چرا روشنک اینا نیومدن تو این ماشین؟! سبا- اگه می دونستم دیوونه می شی غلط می کردم بهت بگم. - وا!! سبا- چرا هی می پری به اون دو تا، می خواستن بیان انقدر درگیری راه انداختی که رفتن.
- روشنک به پای من می پیچه. سبا- یه شال چه ارزشی داره که با خواهرت این همه دعوا کردی؟ - چون این شال منه زور می گه که مال اونه. سبا- من برات صد تا شال مشکی می خرم این دعواهای الکی رو بی خیال می شی؟ شما دو تا همیشه سر لباس با هم دعوا دارید، سر کفش، سر شال، سر کلیپس سر. نازلی بزرگ شدی اینو می فهمی؟ اعصاب همه رو سر شالت خرد کردی. - تو چرا جوش خواهر منو می زنی؟ غصه نخور موقع برگشت میاد تو همین ماشین می شینه. سبا با تعجب نگام کرد.. چی می گی نازلی چرا شر و ور تحویل سبا می دی؟ یکه خورده رومو برگردوندم. این دیگه از کجای سرم به زبونم رسید؟!!! اصلاً این حرف سبا چه ربطی به جواب من داشت؟!!! مسخره است به خدا.. از اثرات بی خوابیه حتماً.. خیلی بیشعورم.. مضحک ترین حرف جهانو به زبون آوردم.. کرد..playضبطو روشن و می خوام در بزنم ببینی باز منم و منم و می خوام بهت بگم جا گذاشتم دلمو دلمو می خوام سرزنش کنم دنیا رو می خوام تقدیر کنم فردا رو
بذار همه بدونند غصمو غصمو بذار پروانه شم دورت بگردم عزیزم، عشقم واست بترس واسه روزی که منو نداریو.. دلم می خواد کله امو بکنم، چقدر فکر تو سر راه می ره، ای کاش زودتر بره هلند راحت بشم.. سه ماهِ دیگه اومد چی؟ نمی دونم شاید تا سه ماه دیگه بمیرم.. ببخشید از چیز این که من نداشتم و تو عشق واسه ترکم گذاشتم و آخه لحظه های من پر غم بود بودنم با تو خیلی کم بود کاش می شد که دنیا مال من نبود زمین و آسمون مال من بود و قدرت خدا مال من بود که نرسید که نرسید و.. یا برمی گردی و دستاتو می گیرم یا خدا می شم و دنیا تو می گیرم یا انقدر در می زنم که..
.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید

تاریخ ثبت مقاله: 1396/9/10    تاریخ به روزرسانی مقاله: 1396/9/10
منبع: @Nilufar_Ghaemifar - کانال رسمی خانم نیلوفر قائمی فر
بازديد: 52
امتیاز: 0
نام کاربری نویسنده: chaampol

 

اشتراک گذاری این مطلب در لینکدین   اشتراک گذاری این مطلب در فیس بوک   اشتراک گذاری این مطلب در تویتر   اشتراک گذاری این مطلب در کلوب   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل بوک مارک   اشتراک گذاری این مطلب در یاهو   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل پلاس وان   ارسال این مطلب به ایمیل دوستان


لطفا به متن فوق امتیاز دهید:






شما می توانید درباره مقاله فوق نظر دهید:


کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام خانم نیلوفر قائمی فر ، رمان مرد

 

تيک وب ...

آموزش بازاريابي اينترنتي ...