صفحه اصليفروشگاهفروشندگانبازاريابيدرج بنر ويژهاخبار و مقالات ايستگاه آگهيآگهي دهندگانتالار گفتمانتماس با مادرباره ما

 

رمان مرد - قسمت چهلم 11482

رمان مرد - قسمت چهلم
رسیدیم به خونه ی دایی حاج بابا که ما فقط بهش می گفتیم |خان دایی|. حاج بابا می گفت: از اون خان دایی ها که خان دایی بودن بهش برازنده بود. آدم ریختشو نگاه می کرد زهره می ترکوند. قد بلندی داشت که نگو دکلی برای خودش بود. چهار شونه، موهای یه دست جو گندمی و جلوی سرش کم پشت بود و دور سرش موهای کوتاه مجعد، ابروهای جوگندمی، چشمای طوسی سبز خاص، حتماً روشنک به این طایفه کشیده شده. بینی استخونی و سبیل جو گندمی.. همیشه هم یه شلوار اتو کشیده ی پارچه ای با یه پیرهن مردونه تنش بود. یعنی هیچ وقت لباس راحتی نمی پوشید؟ ما هر وقت رفتیم خونه اشون اینطوری بود!! دو تا دختر داشت دو تا پسر، دختراش بزرگ تر از پسراش بودن، |لادن| دختر بزرگه رو که شوهر داده بود و مجارستان بود. دختر کوچیکه رو هم شوهر داده بود و طفلک نرفته با یه بچه برگشته بود خونه اشون اسمش |لی لی| بود. خیلی هم شبیه خان دایی بود. پسر بزرگش مسعود همین پارسال ازدواج کرده بود و طبقه ی بالای خونه ی خان دایی ساکن بود اسم زنشم |هایدا| بود. یاد ساندویچ می افتاد آدم. پسر کوچیکشونم |امیرپاشا| بود. اون مجرد بود، هیچ وقت خونه نبود. خوره ی کار بود انگاری. هر وقت ما می پرسیدیم کجاست می گفتن: سر کار. مامانشونم.. بیشتر شبیه خانم مارپل بود. همه جلوی در ایستاده بودیم. حاج بابا رو کرد به من و گفت: - بابا جان تو خوبی؟ سر بلند کردم و با تعجب حاج بابا رو نگاه کردم و گفتم:
- به مرحمت شما. حاج بابا- ایشالا که قراره دخترای من به آبروی باباشون رحم کنند؟ روشنک تا اومد دهن باز کنه انگشتمو طرفش گرفتم و فرانک گفت: - خب لالا بشید جفتتون. ای بابا. مامان- آبرو برای آدم نمی ذارن. می بینی سبا جون؟ جلوی سبا که خوب آبروداری کردین حداقل جلوی خان دایی حفظ کنید این وامونده ی آبرو رو. حاج بابا زنگ رو فشار داد و مامان چادرشو روی موهای بلوندی که از روسری ساتن طوسیش بیرون زده کشید. اصلاً چرا چادر سرش می کرد؟ حریر که بود، موهاش که بیرون بود، قربونش برم آرایشم که اصلاً نکرده بود!! شاید از سر عادت.. حتماً همه رو به گیرت انداختن جز مامان به اونم گیر دادی؟!! در باز شد و امیر پاشا تو چارچوب در حاضر شد. نمی دونم چرا اول یکه خورده بود و ما رو نگاه می کرد. لابد طی این سال ها که ما می اومدیم و هیچ وقت خونه نبود باورش نمی شد ما همون سه تا دختر شیطون و پر جنب و جوشیم. شاید هم داره فکر می کنه حاج رضا که سه تا دختر داشت چرا چهار تا شدن! یکهویی به خودش اومد و از وارسی صورت تک تکمون دست کشید و رفت جلو با حاج بابا دست داد و روبوسی کرد و حاج بابا در حالی که به پشت امیرپاشا می زد گفت: - چه عجب امیر پاشا جان ما شما رو زیارت کردیم. امیر پاشا خندید و سر به زیر انداخت و گفت:
- از کم سعادتی بنده بود. امیر پاشا از ورودی در کنار رفت و گفت: - بفرمایید داخل، بفرمایید. حاج بابا اول از همه مامانو به طرف در هدایت کرد و بعد ترتیب روشنک و فرانک و.. هر کدوم از دخترا که می خواستن رد بشن امیر پاشا از زیر نگاهش بررسیشون می کرد. با شیطنت زدم به پهلوی سبا و بدون این که چشم از چشمای امیر پاشا که در حین بررسی و آنالیز فرانک بود بردارم، گفتم: - دریده رو نگاه کن چشمش افتاده به چهار تا دختر چه چشماش داره بال بال می زنه. الانه که از خوشی ذوق مرگ بشه و بگه | حیف که هر دفعه خودمو مغول کار کردم غافل از وجود دخترای حاج رضا شدم.| سرمو بلند کردم و به سبا نگاه کردم که خیلی جدی به امیر پاشا نگاه می کرد. اَه یادم رفته بود سبا چه جریانی داره. یعنی الان یه جورایی غیرتی شده؟ اومدم از کنار امیر پاشا رد بشم که امیر پاشا با خنده گفت: نازلی تویی؟ تو چرا بزرگ نشدی؟ سرمو برگردوندم و نگاش کردم و گفتم: - جلوتر ظرفیت قد و اندازه توسط فرانک و روشنک پر شده بود من شر بی کلاه موندم. سبا دستشو رو پشتم گذاشت و به جلو هدایتم کرد. قد سبا از امیرپاشا بلند تر بود. نمی دونم چرا امیر پاشا رو یه لحظه با سبا مقایسه کردم و بعد یه پوزخند کمرنگ تحویل امیر پاشا دادم که سریع منظورمو فهمید و با خنده گفت:
- ولی دوستت حقتو خورده ها. برگشتم گفتم: کی حق تو رو خورده؟ سبا کمی بیشتر به انگشتاش فشار آورد که برم و دهن به دهنش نشم. یه کم که به جلو حرکت کردیم آروم گفت: - زبون به زبون طرف می یای که چی؟ - اگه جوابشو ندم فکر می کنه بی زبونم و بیشتر اذیتم می کنه.. همیچنی از ریزه بودن من ایراد می گیره که انگار خودش رشید خانِ میمونه. سبا- هیس وارد ورودی خونه شدیم. خونواده ی خان دایی به ترتیب صف بسته بودن. اول خود خان دایی بود. اومد جلو و با هممون روبوسی کرد جز سبا که با اون فقط دست داد و گفت: دوست نازلی جون شمایید؟ سبا لبخندی زد وگفت: بله. نفر دوم زن دایی بود. هیکل توپلی و موهای زیتونی و پوست شیشه ای سرخ و سفید داشت. با اون چشمای کشیده و درشت قهوه ایش و ابروهای نازک هشت کوتاه و با اون بینی گوشتی کوچکش و لبهای گوشتی ای که با رژ نارنجی آراسته اش کرده بود. درست عین امیر پاشا آدمو آنالیز می کرد و می خواست توی یک نگاه همه ی آنچه تو در ظاهر و درونت داری رو به اطلاع خودش برسونه.
نفر بعدی دخترش لی لی بود. با اون پسر شیطون سه ساله اش که موهای بور فرفری داشت و پوشت سفید و چشمای قهوه ای روشن.. لی لی برعکس پسرش بور نبود بلکه چشم ابرو مشکی بود، موهای صاف و بلند. ابروهای هشت، چشمای مشکی و بینی استخونی و لبهایی مشابه لبهای مادرش داشت. سر جمع دختر خوشگلی بود و البته لاغر و ظریف. نفر چهارم پسر بزرگش مسعود بود. با اون قد دراز و دیلاقی که داشت آدم یاد خیار می افتاد. انگار خان دایی رو جوون کردن. عین خان دایی بود ولی با موهای مشکی، زنش کو؟!! آخرین نفر خود امیر پاشا بود، با قدی متوسط، لاغر اندام، پوست سفید گندمی، چشم ابروی مشکی، بینی استخونی و ته ریش منظمی که چهره شو تیره تر می کرد. فرانک یه سقلمه بهم زد و گفت: - چشمشو درآوردی.. بی توجه به فرانک به امیر پاشا که درست کنار سبا ایستاده بود گفتم: - امیر پاشا.. تا حالا هم داشت علاوه بر روشنک و فرانک من رو هم نگاه می کردا. تا صداش کردم یه جوری گردنشو برگردوند به طرف من که قبلاً توجه نمی کردم. موذمار، الان دمتو می چینم. دقیق تر نگام کرد و گفتم: - فهمیدم چرا تو بین بچه های خان دایی شور رفتی.
.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید

تاریخ ثبت مقاله: 1396/9/10    تاریخ به روزرسانی مقاله: 1396/9/10
منبع: @Nilufar_Ghaemifar - کانال رسمی خانم نیلوفر قائمی فر
بازديد: 54
امتیاز: 0
نام کاربری نویسنده: chaampol

 

اشتراک گذاری این مطلب در لینکدین   اشتراک گذاری این مطلب در فیس بوک   اشتراک گذاری این مطلب در تویتر   اشتراک گذاری این مطلب در کلوب   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل بوک مارک   اشتراک گذاری این مطلب در یاهو   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل پلاس وان   ارسال این مطلب به ایمیل دوستان


لطفا به متن فوق امتیاز دهید:






شما می توانید درباره مقاله فوق نظر دهید:


کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام خانم نیلوفر قائمی فر ، رمان مرد

 

بازاريابي با اينستاگرام ...

دروه غيرحضوري ساخت کسب و کار آنلاين ...