صفحه اصليفروشگاهفروشندگانبازاريابيدرج بنر ويژهاخبار و مقالات ايستگاه آگهيآگهي دهندگانتالار گفتمانتماس با مادرباره ما

 

رمان چشم ها - قسمت بیست و ششم 11483

رمان چشم ها - قسمت بیست و ششم
یکی دیگه گفت :هفت و نیم صبح عروس فراری ؟!
خیابون دور سرم می چرخید ،دلم می خواست جیغ بزنم ،دلم می خواست خدا رو به روم ظاهر می شد و توبیخشمی کرد ،ناخونامو از حرص جوری به کف دستم می فشردم که انگار داشت می رفت تو گوشتم...
من به خاطر بابای تو کوتاه اومدم ،من مگه دلقکم که با این ریخت و قیافه تو عروسی قاطی بیام؟!کله سحر داره با اون زنیکه چت می کنه،عقده هاشو سر منه از همه جا خورده خالی می کنه ...
ماشینها بوق می زدن ،حرف می زدن،نگه داشته بودن، دنبالم راه افتاده بودن،اول صدای مجتبی اومد که گفت:برو آقا...آقا برو...برادر من برو...
برگشتم دیدم سردار داره می دوئه طرفم جیغ زدم.
_برو گمشو ...برو گمشو ...
سردار_آلا...کیفمو پرت کردم طرفش و جیغ زدم :گمشو عوضی .
کیفم صاف خورد تو سینه اش،کیفمو برداشت و گفت:وایستا میگم...
با حرص به جلو حرکت کردم و گفتم :
_وایستم ؟میدم بابات بکشتت مرتیکه عوضی ،من چرا کوتاه میام،من چرا باید بخاطر تو هر کاری بکنم تو منو نابود کردی من چرا سازگاری میکنم...
سردلر تا آرنجمو گرفت،برگشتم محکم با حرص زدم تو گوشش ،برق سه فازش پرید،دستشو روی جای چکم گذاشت وانگشت تهدیدمو طرفش دراز کردم و گفتم:
_اینو یادت بمونه ،این سیلی برای رفتارت ،منم که آدمم،تو یه عوضیه آشغالی،تو منو از زندگی ساقط کردی ،منم که داد می زنم این عروسی یه مسخره بازیه ،دلقک بازیه،من میگم برای من اهمیتی نداره...
یه آشی برات بپزم اون سرش نامعلوم...چراغ بردار بیفت دنبالم ...
سردار_آلا!من یه لحظه ...داد زدم:
_هیس صدای نکره اتو نشنوم مرتیکه ،برو گمشو ...به راهم ادامه دادم واستادم برای یه ماشین بالا بردم سردار اومد طرفم دستمو آورد پایین و گفت :
_عه !آلا...
هولش دادمو با حرص گفتم :درد بابام ،گفتم گمشو ،دیگه صنمی نداریم . مقابلم ایستاد و آروم ،سعی میکرد لحنشو آروم کنه گفت:
سردار_ببخشید .
_برو کشکتو دوغ کن بچه ننه،مگه من مسخره ی تو و باباتم ؟بابات منو مجبور کنه عروس بشم تو برای من قد قد کنی که چه اهمیتی داره؟برای تو یه چیز اهمیت داره ادن زنیکه ی هر جایی...
_اووو،بهت اجازه ...جیغ بلندتر زدم:
_دهنتو ببند ببینم بابا ،تو اجازه نمی دی ؟تو کی باشی که اجازه بخوام ازت یه برده ی احمق که یا بابات کنترلت می کنه یا اون زنه،هان؟هان؟بدت اومد،بسوز مونده قدر من بسوزی با حرص و لج گفتم : اونم هر جاییه فهمید فاحشه است ،زنی که به عمد بره زیر یکی دیگه جاش تو آشغالاست .
سردار محکم دستمو گرفت کشید طرف خودش ،منم محکم هولش دادمو داد زد:
_تو بی جا می کنی که می خوای بری،من بهت می گم چیکار باید بکنی...
دست به کمر شدم و گفتم :تو؟ببخشید شما؟!برو باباتو بیار...
سردار _آلا می گیرم آدمت می کنما بی شعور ،هر چی جوابشو نمی دم،هی تکرار می کنه،دادم مراعاتتو میکنم نفهم که دق نکنی.
چشمامو ریز کردم و گفتم:
_که چی نکنم؟دق چی؟تخم دو زرده ای تو کردی؟دقو نشونت میدم.تا اومدم باز برم آرنجمو محکم کشید تعادلمو از دست دادم پام پیچ خورد،خوردم زمین از کنار لگنم خوردم زمین.
مجتبی اومد جلو گفت :سردار!
سردار آرنجمو گرفت گفت :پاشو پاشو یا الا..
شدوع کردم به زدنش داد زد،جیغ زدم ولم کن..کمک...کمک مردم...
سردار با چشای گرد نگام کرد و گفت :آلا نکن!دیوونه!بدتر جیغ زدم و سردار جلوی دهنمو گرفت و مجتبی گفت: بدبخت شدی سردار.
سردار داد زد :آلا !آلا لال شو تو رو حضرت عباس دستشو محکم گاز گرفتم از درد داد زد و گفتم :من تو عروسی نمیام.
سردار با عصبانیت گفت :مگه دست تو ئه.
_من نمیام،نمی،یاااااام...
سردار_پاشو ...پاشو...
مجتبی_آلا خانوم نکن زشته تو خیابون.
سردار اومد بلندم کنه ،خودمو کشیدم رو زمین که بلند نشم داد زد:
_نکن روانی !پاشو الان کمرت میگیره بدبختم می کنی...
مردم انگار کله ی سحر داشتن فیلم نگا میکردن ،محتبی بدبخت ملتو رد می کرد،سردار شالمو سرم گذاشت و گفت:آلا گوه خوردم پاشو...
_نه تو نفهمیدی گوه خوردن یعنی چی ولی من بهت می فهمونم ...جیغ زدم ..نمیاااام...
مجتبی _سلاله خانوم بیا تو رو خدا ،نشسته وسط خیابون...دیدم مجتبی با گوشی داره حرف می زنه جیغ زدم :رنگ نرن به خواهرم.
سردار بلندم کرد،دست و پازدم جیغ زدم:
_بذارتم زمین ...دزد ...دزد...موهاشو گرفتم داد زدم:آلااااا
محتبی_یا خدا ...سردار...
سلاله و شیرین از سر خیابون داشتن می دوییدن،جیغ زدم :
_نیایید ،نیایید ...من عروسی نمیام ...
سردار_تو رو آدم می کنم...
_تو آدم نیستی تو خری تو شتری تومیمونی...مجتبی زد خنده و سردار با حرص گفت:
_آره بلبل زبونی کن...
_نمیام
دادزد:تو بی جا میکنی...روی روی یه دوشش بودروی دوشش بودم با مشت سه چهار تا زدم پشتش داد زد آلای وحشی.
_بزارم زمین ،آبروریزی میکنما.
سلاله_خاک بر سرم . . .
.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید

تاریخ ثبت مقاله: 1396/9/11    تاریخ به روزرسانی مقاله: 1396/9/11
منبع: @Nilufar_Ghaemifar - کانال رسمی خانم نیلوفر قائمی فر
بازديد: 45
امتیاز: 0
نام کاربری نویسنده: chaampol

 

اشتراک گذاری این مطلب در لینکدین   اشتراک گذاری این مطلب در فیس بوک   اشتراک گذاری این مطلب در تویتر   اشتراک گذاری این مطلب در کلوب   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل بوک مارک   اشتراک گذاری این مطلب در یاهو   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل پلاس وان   ارسال این مطلب به ایمیل دوستان


لطفا به متن فوق امتیاز دهید:






شما می توانید درباره مقاله فوق نظر دهید:


کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام خانم نیلوفر قائمی فر ، رمان چشم ها

 

درج بنر تبليغاتي ...

تيک وب ...