صفحه اصليفروشگاهفروشندگانبازاريابيدرج بنر ويژهاخبار و مقالات ايستگاه آگهيآگهي دهندگانتالار گفتمانتماس با مادرباره ما

 

رمان چشم ها - قسمت بیست و هفتم 11484

رمان چشم ها - قسمت بیست و هفتم
سلاله_خاک بر سرم ،خاک برسرم ،دارید چیکار می کنید ؟
_من عروسی نمیام ...نمیام...
سردار_مجتبی زنگ بزن به حاجی.
_آره آره زنگ بزن بگم تو چه غلطی کردی .
سردار_ من یه کلمه گفتم تو لباستو پاره کردی،تو اومدی وسط خیابون ...
سلاله_بس کنید مگه بچه اید ؟
سردار_سلاله زنگ بزن به بابات ...
برگشتم گردن سردار و گرفتم با حرص فشار دادم و گفتم :بابای منو چیکار داری؟
از حس خفگی رهام کرد ،سلاله و شیرین دستمو از گردن سردار جدا کردن و سردار یهو یه نعره زد ...یه دادی زد که یه آن خیابون ساکت شد.
_آلا!
انگار اسمم بوق همون صور اسرافیل بود ...یه آن از بلندیش قلبم ایستاد!
با وحشت نگاش کردم ،اینطوری نبود!اینطوری نمی کرد ...چقدر بد عصبانی شد ...
_بس کن،بس کن ...
شروع کرد به خودشو زدن محکم تو سرش می زد ...با چشمای وحشت زده نگاش می کردم وگفتن:بس کن لعنتی بس کن ...
شیرین با گریه گفت:نکن داداش نزن خودتو ...
سردار _هرچی میگم ببخشید غلط کردم گه خوردم ول نمی کنه ،ای کاش اون شب به دیوار می زدم می مردم از دست تو و اون زن راحت می شدم که هر روز منو با کاراتون صدبار می کشید ،خستم کردید ،خسته شدم ...اه !
در همون جا لبه ی جدول نشست ، صورتش رنگ پول شده بود سرخ و برافروخته ،همه فقط نگاهش می کردیم ،سلاله آروم زیر آرنجمو گرفت و با بغض گفتم :
_تو...تو گفتی ...
سردار شاکی نگام کرد و گفت :بس کن آلا
رفتم لبه ی جدول نشستم ،تا نشستم برداشت شالمو محکم کشید روسرم،دلم می خواست بزنم تو دهنش حالا این وسط این شاله مهمه!
مجتبی یکم راه رفت و بعد گفت :
_لباسو چیکار کنیم ؟!شندره شده ؟
سلاله_مجبوریم همه تزیینات روشو برداریم .
شیرین _ساعت هشت ونیم...
مجتبی_نمیشه یه لباس بریم بخریم ؟
سردار عصبی گفت:مجتبی تز نده ،حاجی رفته پارچه سفارش داده که تو تن این ببینه ...
با بغض گفتم:
_این درخته ،من آلام ...
سردار_بلند میشم کلمو میکوبم تو دیوار میترکونمشا.
با بغض نگاش کردم و زیر لب گفت :مرده شور چشماتو ببرن
«بلندتر گفت»:گریه نکن ببینم یه چشمش بیرونه اونم انقدر گریه کن تا پف کنه یه خط بمونه .
_تقصیر توئه جای اینکه دلمو بدست بیاری عربده بزن،از مردی فقط صداشو یاد گرفته.
سردار شاکی گفت :چیکار کنم ؟تو خیابون بوست کنم .
_تو بوستو یه جا دیگه تخلیه میکنی .
سردار_لا اله الا الله ،لا اله الا الله ،خدایا صبر بده به من .
سلاله_پاشید بریم ،بریم گل باید به سرمون بگیریم .
برگشتیم آتلیه ،سردار مجتبی جای اینکه برن آرایشگاه ،یکیشون رو مبل خوابید ،یکیشون رو صندلی انگار نه انگار اتفاقی افتاده ،منو شیرین و سلاله هم عین اون موشای توی سیندرلا داشتیم لباسو ترمیم می کردیم.
لباس پرکار من شده یه لباس ساده ساده!
لباسو تا پوشیدم های های زدم زیر گریه.
سردار و مجتبی وحشت زده از خواب پریدن و سردار دویید طرفم گفت:چیه ؟کمرت گرفت؟هان؟...
_لباسم شبیه لباس خواب یانگوم شده ،سفید و بلند .
مجتبی پق خنده زیر زد و سلاله برگشت مجتبی رو چپ چپ نگاه کرد و مجتبی جلوی دهنشو گرفت و سردار گفت :
_بد نشده که !چرا انقد تنگه !
_تو چی از مد و لباس عروس می فهمی ،شبیه کفن الآن
سردار_میگم این چرا انقد بالاتنه اش تنگه !
با گریه به سلاله نگاه کردم و گفتم :ببین چی میگه!می خواد بالاتنه اش گشاد باشه شبیه تومون سنباد بشه .
مجتبی _راست میگه دیگه بابا لباس عروس باید اندازه ی تن باشه.
سردار_اندازه نه انقد تنگ این چیه ؟
«به سینه لباس اشاره کرد و شیرین گفت»:
_داداش الان اینم پاره می کنه باید بعدش گل بگیریم به سرمونا !
سردار همینطور نگاش به بالا تنه ی لباس مونده بود گفتم :ااا!
سردار_اا...،من که شوهرتم ،اونجا هشتصد و بیست تا مهمونه !
_نترس کسی قنداق کرده رو نگاه نمی کنه،دختر خاله هام میخوان با بیکمینی نگین دار بیان .
مجتبی _واقعا ؟!!!
سلاله و سردار برگشتن شاکی مجتبی رو نگا کردن
مجتبی گفت:چیه خب ترسیدم
گفتم :بنام استغفر الله !
سلاله_عوضش آلا سرپوش و روبند تو زرق و برق دار درست میکنیم ، اینطوری جلوه ی لباس زیاد میشه.
_آره خوبه یه شمعدون سه شاخه هم رو سرم بذارم کپ رقاص های عرب که با پوشیه ان بشم .
سردار_فقط چرت و پرت بگو.
سلاله _شماها بیایید برید آرایشگاه ،آلا لباسو دربیار .
سردار_تو مگه نباید بری آرایشگاه .
شاکی به سردار نگاه کردم و گفتم :خودم دیگه بلدم دوتا چشمو خط بکشم.
سردار اینا رفتن ،شیرینم باهاشون رفت ،جاشون مامان اومد ،کل اتفاقا رو تعریف کردیم.
کلی باهام حرف زد و آروم ترم کرد ،خصلت خانواده ی من سازش بود . . .
.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید

تاریخ ثبت مقاله: 1396/9/13    تاریخ به روزرسانی مقاله: 1396/9/13
منبع: @Nilufar_Ghaemifar - کانال رسمی خانم نیلوفر قائمی فر
بازديد: 50
امتیاز: 0
نام کاربری نویسنده: chaampol

 

اشتراک گذاری این مطلب در لینکدین   اشتراک گذاری این مطلب در فیس بوک   اشتراک گذاری این مطلب در تویتر   اشتراک گذاری این مطلب در کلوب   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل بوک مارک   اشتراک گذاری این مطلب در یاهو   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل پلاس وان   ارسال این مطلب به ایمیل دوستان


لطفا به متن فوق امتیاز دهید:






شما می توانید درباره مقاله فوق نظر دهید:


کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام خانم نیلوفر قائمی فر ، رمان چشم ها

 

دروه غيرحضوري ساخت کسب و کار آنلاين ...

آموزش بازاريابي اينترنتي ...