صفحه اصليفروشگاهفروشندگانبازاريابيدرج بنر ويژهاخبار و مقالات ايستگاه آگهيآگهي دهندگانتالار گفتمانتماس با مادرباره ما

 

رمان مرد - قسمت چهل و یکم 11487

رمان مرد - قسمت چهل و یکم
با اخمی از گنگی نگام کرد و گفتم: - چون مسعود حق تو رو خورده، نگاه کن چه قدی داره ماشاءالله از همه بلندتره.. سبا یه سقلمه بم زد. امیر پاشا با خونسردی نگام کرد. درست عین نگاه یه بزرگتر به یه بچه و بعد با آرامش گفت: - خب آره نسبت به تو | سری تکون داد و ادامه داد| ماشاءالله چه قدی داره. روشنک و فرانک ریز خندیدند. با حرص برگشتم و نگاهشون کردم. سبا زیر لب گفت: - همینو می خوای؟ سرمو بالا گرفتم و گفتم: - و البته امیر پاشا جان.. مسعود- موضوع چیه شما پنج نفر جلسه گرفتید؟ اسم خودمو شنیدم. - همسرتو نمی بینم! مسعود یهو قیافه اش تغییر کرد و سرد شد. سینه ای صاف کرد و گفت: - تهران، رفته خونه ی مادرش اینا روشنک- اِ! چه بد. کاش بود اونم می دیدیم. فرانک- آره، دل منم براش تنگ شده بود. - ببینم نی نی دار نشدید؟
مسعود پوزخندی زد. لی لی اومد و گفت: - بفرمایید، امیرپاشا چرا سر پا نگه داشتی جلوی در تعارف نمی کنی؟ امیر پاشا- بفرمایید، بفرمایید سبا آروم زیر لب گفت: - تو نباید در مورد چنین مسائل خصوصی ای سوال بکنی. - تو نباید سوال بکنی که داری از دید ی مرد نگاه می کنی. زن ها از این سوال ها می پرسن. جلو تر از همه راه افتادم و بقیه پشت سرم اومدن. لی لی وسط راه صدامون کرد و گفت: بچه ها بیاید لباساتونو تو اتاق بذارید. همه راهمونو کج کردیم به طرف اتاق ها.. شالم ـو برداشتم و یه بار دیگه کلیپسم ـو رو سرم جا به جا کردم تا موهام موهام مرتب تر شه. داشتم شالمو تا می کردم که دیدم روشنک داره چپ چپ نگام می کنه. با حرص گفتم: - چیه؟ چرا مثل قصاب به بز داری نگاه می کنی؟ روشنک- واقعاً بزی. فرانک با صدای خفه گفت: بس کنید.
بافتم ـو در آوردم. یه تی شرت آستین کوتاه گوجه ای رنگ جذب پوشیده بودم. سبا آروم گفت: - چرا انقدر تی شرتت تنگه؟ - خب تنگ باشه، من که به اندازه ی کافی لاغر هستم هر چقدر هم جذب باشه برای من جذب محسوب نمی شه. سبا- کوتاهه، کمرت می یاد بیرون. با اخم به سبا نگاه کردم. هیچ وقت به لباسام گیر نداده بود اینم از اثرات گفتن رازشه.. آروم همین حرفو بهش زدم و جواب داد: - اون موقع تو خودم می ریختم چون باید جواب تعجب و یکه خوردگی هاتو با اعصاب کشی می دادم، چون اون موقع خودم بودم.. ولی الان که می دونی علت تذکرم چیه.. - چیه؟ با حرص نگام کرد و گفت: چون خوشم نمی یاد جلوی هر کسی انقدر راحت بیای. - غیرتی می شی؟ - پس چی؟ بی رگ و غیرتم. - فکر کردم چون مدلت متفاوته شاید متفاوت از قضیه باشی. تا روشنک و فرانک از اتاق بیرون رفتن سبا آرنجمو گرفت و منو یکم به جلو کشید و گفت:
- من خیلی عصبی ام نازلی. چون دارم درست تو موقعیتی که تو فهمیدی من کی هستم و چه حسی بهت دارم و حالا تموم خودخوری هامو به بیرون بریزم، دارم می رم و نمی تونم فکر تو رو درست کنم. با تخسی گفتم: فکر من درست هست. سبا- همیشه از دست این کارات حرص می خوردم، به هیچ کس نسبت به لباسی که تنته توجه نداری، مثل اون روز که رفته بودیم شلوار بگیریم در اتاق پرو رو چارطاق باز کردی و بلوزتو تا کجا دادی بالا داری کمر گشاد شلوارتو به من نشون می دی. با همون جسارت گفتم: - به تو نشون دادم، تازه نباید بدتم می اومد.. با حرص بیشتری آرنجمو فشرد. با تعجب نگاش کردم و گفت: - من هیز نیستم که دیدت بزنم. با این که تموم آرزوی منی.. | قلبم فرو ریخت. اون رفیق منه ولی عاشقمه. چقدر فهمش برام سخته.. چطور ممکنه.. هر وقت یادم می افته یه حالی می شم. درست حال سردرگمی بهم دست می ده.| ادامه داد: فقط من نبودم که به تو نگاه می کردم. هر سه فروشنده هم حواسشون به تو بود.. - خیله خب ولم کن.. چرا اینطوری رفتار می کنی؟ چطور توی یه سال و نیم این همه رفتار رو تو خودت کنترل کردی؟ - به سختی.. با زجر..
تو چشماش نگاه کردم، یعنی منم احساسم عوض شده؟ مدام به دست فراموشی می سپارم که دیشب چه اتفاقی افتاد، چی رو متوجه شدم.. لباسمو پایین کشیدم تا کمرم پوشیده بشه، آرنجم ـو رها کرد و گفت: - بابات فقط سر دوستی با پسر تعصبیه؟ چرا شماها انقدر آزادید؟ - تو هم دختر آزادی بودی - آره ولی خوشم نمی یاد انقدر تنگ و کوتاه بپوشی.. یه حالی می شم. خوشم نمی یاد.. می فهمی؟ - نه. از اتاق رفتم بیرون. حالا چه شاخ شده.. کاش جنسش زن می شد نه مرد.. من به یه دوست بیشت نیاز دارم تا یه معشوقه.. یا یه عاشق سینه چاک، نوزده سال من کمیه برای درگیری های عشقی. کنار فرانک رو مبل نشستم و زن دایی موشکافانه به من نگاه کرد و گفت: - چه خبر نازلی جون؟ دانشگاه خوش می گذره؟ شنیدم دانشگاه های تهران ماجرایه واسه خودش. با تعجب و گنگی به زندایی نگاه کردم و گفتم: - چه ماجرایی؟!!! والله ما که تو دانشگاه درس می خونیم ماجرایی ندیدیم!

لی لی برای پذیرایی اومد و پسرش | ارمیا| هی لباسشو می کشید و نق می زد. فرانک سریع بلند شد و ارمیا رو تو بغلش گرفت. ارمیا جیغ کشید و تقلا کرد ولی فرانک ولش نکرد و انقدر سر و صورت بچه رو ناز کرد و قربون صدقه اش رفت و وعده ی شکلات داد که ارمیا ساکت شد. آروم رو به روشنک گفتم: نگاش کن انگار صد ساله ننه است. روشنک هم دستشو مقابل دهنش گرفت و آروم گفت: - آخه تجربه داره. - آهااان، بچه ی متین؟! روشنک- نگاه کن عین پرستار بچه می مونه. -هر کی ندونه می گه فرانک تو حسرت بچه داره می میره. سبا که رو مبل کنارم نشسته بود آروم گفت: - خب بچه دوست داره چی کارش دارین؟ نازلی ازت تعجب می کنم. - چرا؟! سبا- خیلی بچه دوست داشتنی ایه. من به فرانک کاملاً حق می دم که انقدر ذوق و شعف داشته باشه برای بغل کردنش. روشنک خندید و گفت: - سبا باورم نمی شه بچه دوست باشی. به روحیه ات نمی خوره. سبا جدی گفت: اتفاقاً خیلی بچه دوستم.
.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید

تاریخ ثبت مقاله: 1396/9/13    تاریخ به روزرسانی مقاله: 1396/9/13
منبع: @Nilufar_Ghaemifar - کانال رسمی خانم نیلوفر قائمی فر
بازديد: 49
امتیاز: 0
نام کاربری نویسنده: chaampol

 

اشتراک گذاری این مطلب در لینکدین   اشتراک گذاری این مطلب در فیس بوک   اشتراک گذاری این مطلب در تویتر   اشتراک گذاری این مطلب در کلوب   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل بوک مارک   اشتراک گذاری این مطلب در یاهو   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل پلاس وان   ارسال این مطلب به ایمیل دوستان


لطفا به متن فوق امتیاز دهید:






شما می توانید درباره مقاله فوق نظر دهید:


کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام خانم نیلوفر قائمی فر ، رمان مرد

 

درج بنر تبليغاتي ...

دروه غيرحضوري ساخت کسب و کار آنلاين ...