صفحه اصليفروشگاهفروشندگانبازاريابيدرج بنر ويژهاخبار و مقالات ايستگاه آگهيآگهي دهندگانتالار گفتمانتماس با مادرباره ما

 

رمان چشم ها - قسمت بیست و هشتم 11491

رمان چشم ها - قسمت بیست و هشتم
. . .جاشون مامان اومد ،کل اتفاقا رو تعریف کردیم ،کلی باهام حرف زد و آروم ترم کرد ،خصلت خانواده ی من سازش بود ،جنگ مدار نبودن،منم به خونواده ام میرم دیگه ،از اونا یاد گرفته بودم ...
شروع کردم چشامو آرایش کردم ،یه سایه اسموکی ،مژه های بلند ،صورتمو کلی کرم گریم زده بودم چون پوشیه ام یه حریر کلفت عمو زری دار بود.
سایه صورتم از پشتش مشخص بود ،پوشیه سرم با تور اکلیل دار و مروارید بود ،تا چشمم مروارید بود...تز سلاله این بود که روی لباس یه مروارید بلند چند رجی کوتاه و بلند بندازم که تاج و تورم ست بشه...
نهایت کار ،چیز بدی از آب در نیومده بود .صدای زنگ اومد و بعد صدای سردار که با مامان حرف می زد ...
اومد داخل خیره به چشمام موند ،تنها عضو باز مانده ی صورتم ،آروم گفتم :بد شدم؟
از یکه خوردگی خارج شد و گفت:نه نه ...چشمات ...یعنی لباست وتاجت اینا خیلی خوبه !این از اولشم بهتر شد .
-دیگه بلوف نزن!
سردار_نه جدی میگم من اینو بیشتر دوست دارم .
_مردم مسخره میکنن.
سردار اخمی کرد و گفتم:کرواتت کو؟
سردار_نمیزنم که !حاجی بدش میاد.
_وا!!!
سردار_فیلم بردار اینا اومدن ...
«تازه دستشو دیدم چادر تو دستش بود شاکی گفتم»:
_بخدا می زنمت سردار.
سردار یکه خورده گفت :عه!
_چادر چیه ؟آستینامو تا کجا بلنده.
سردار_با اون لباس تنگ بیای تو خیابون ؟!!!
_شماهادیوونه اید ،به خدا،جنون داری سردار!لباسم الان یه روزنه نداره .
سردار_ولی تنگه ،تنگه میفهمی ؟!این لباس توجه ی یه فردو بیشتر جلب می کنه تا یه لباس یقه باز کوتاه !من مردم!
_تو مرد...
مامان_آلا ...آلا آقا سردار راست میگه!
_تو باغم چادر باید بزارم .
سردار_برگرد ببینم .
_نوچ یا خدا ااا،یا خدا ااا
سردار_خدا ،خدا نکن آلا ،لباس طراحی کردن خواهرا !نگاه کن چقدر تنگه ،این تورش بلند ترنمی شه؟
سلاله_تور اضافه داریم...البته آلا فکر خوبیه تور بلند روی لباست بیاد...
سردار_آره باسنش پوشیده بشه
«با حرص سردار رو نگاه کردم و گفت :»
-چیه ؟!تو فکر کردی الآن یقه بسته و آستین بلنو پوشیدی حاجی میگه تبارک الله ؟!برداشتید ده درجه از هر طرف تنگ کردین .
_سانت نه درجه !
سردار_هر کوفتی...
به مامان یه نیم نگاهی کرد و گفت :پروین خانوم هم حرف منو تصدیق کرد .
شاکی به سردار نگاه کردم و گوشیش زنگ خورد و رفت یه سمت دیگه و گفتم:
_اون زنه هستا،الآن میره جنی میشه میاد ،میگی نه ،حالا ببین .
سلاله_ولی تز تور بلندش خیلی خوب بود،لباست کلاسیک شد .
_آره دیگه آب از سر من گذشت چه یه وجب چه صد وجب ،برینیم تو اقبال آلا دسته جمعی !
مامان _عه!آلا با ادب باش تو دختری این چه حرفیه !
سلاله با خنده گفت :دختر رو خوب اومد!
_آره من راهبه ام همه می دونند دیگه،با یه کشیش مزدوج شدم .
مامان_تو دیوونه بازیاتو بزار کنار ، سیاست داشته باش ،این مردی که با زبون رام میشه با محبت خام می شه ،بکشونش طرف خودت نزار بره طرف اون زنه،می دونی چرا زن های دوم موفق ترند ؟چون معمولا بیشتر زبون می ریزن بیشتر عشوه دارند،بیشتر محبت می کنند تا مرده رو از زن اول جدا کنن:تو انتخابش کردی،این زندگیته ،می خوای طلاق بگیری یا جدا بشی؟زندگیتو بطرف خودت برگردون .
چشامو خمار کردمو گفتم:
-مثلا اینطوری عشقم ..چقدر دلم امروز برات تنگ شده قربون قد و بالات برم .
سلاله خندید و گفت :انقدر نگفته شیش می زد مامان شنیدی؟باید بری گفتار درمانی خواهر
سلاله سر بلند کرد و تک سرفه ای کرد و برگشتم دیدم سردار داره با اخمی که از درگیری فکری بود،دست به جیب نگام میکرد کینه زنان گفتم:
_چه زود تموم شد؟
سردار نوچی کرد و آروم زیر لب گفتم:رکورد زیر شش ساعت نبود .بلند و کشدار گفت:آلا !
سلاله آروم گفت :هیس هیچی نگو .
_هر چیو نباید بشنوه قشنگ می شنوه !
سردار_پایین ملت علافند .
سلاله_تورشو الان وصل کنم تمومه !سردار چادر و به مامان داد و گفت :
_من بگم بیا بالا.
_دسته گلم کو؟
سردار یه نیم نگاه بهم کرد اما باز نگاهش کامل برگشت بهم و تو چشمام گیر کرد و گفتم:الوووو.
مامان_آلا!
سردار سر به زیر انداخت گفت :تو ماشینه.
_ارغوانی گرفتی ؟
سردار درحالی که می رفت گفت:بله.
_با رنگ ناخنم باید ست بشه ،قبلا ...
سردار ایستاد اما برنگشت به طرفم،دستای سلاله روی موهام هم ایستاد،مامان هم با حسرت نگام کرد و گفتم: دوست داشتم رنگ رژم همرنگ گل و ناخنم باشه،رنگ گل های روی سرم که روی موهام بازمه باشه..
با یه بغض گفتم:فکر نمی کردم اینطور بشه!می خواستم خاص ترین عروس سال بشم .
سردا کمی متمایل شد به پشت سرش که من در زاویه دیدش بودم از جلوی شونش غمگین نگام کردو رفت
سلاله از پشت سرم بغلم کرد و گفت :هنوز با همین دوتا چشم همه جادو می شن تو خاص ترین عروس سالی!
مامان هم منو تو آغوش گرفت و گفت :ما پشتتیم اینو هیچ وقت فراموش نکن دختر نازم...
مامان چادر حریر رو باز کرد روی سرم گذاشت و ...
.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید

تاریخ ثبت مقاله: 1396/9/14    تاریخ به روزرسانی مقاله: 1396/9/14
منبع: @Nilufar_Ghaemifar - کانال رسمی خانم نیلوفر قائمی فر
بازديد: 41
امتیاز: 0
نام کاربری نویسنده: chaampol

 

اشتراک گذاری این مطلب در لینکدین   اشتراک گذاری این مطلب در فیس بوک   اشتراک گذاری این مطلب در تویتر   اشتراک گذاری این مطلب در کلوب   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل بوک مارک   اشتراک گذاری این مطلب در یاهو   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل پلاس وان   ارسال این مطلب به ایمیل دوستان


لطفا به متن فوق امتیاز دهید:






شما می توانید درباره مقاله فوق نظر دهید:


کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام خانم نیلوفر قائمی فر ، رمان چشم ها

 

تيک وب ...

کسب درآمد اصولي از اينترنت ...