صفحه اصليفروشگاهفروشندگانبازاريابيدرج بنر ويژهاخبار و مقالات ايستگاه آگهيآگهي دهندگانتالار گفتمانتماس با مادرباره ما

 

رمان مرد - قسمت چهل و دوم 11492

رمان مرد - قسمت چهل و دوم
با اخمی از گیجیِ این حرفِ سبا نگاهش کردم و بی اراده گفتم: - پس چرا تا حالا ازدواج نکردی که بچه ی خودتو.. | اخم سبا هر صدم ثانیه بیشتر می شد.. حرفمو ادامه ندادم.. نازلی تو خنگی یا گیجی که این حرفو می زنی؟! خب اگر می تونست که چرا داره می ره جراحی کنه که تکلیفش روشن بشه وقتی از درون چیزی هست که از بیرون نیست چطوری ازدواج کنه؟| فرانک اومد سر جاش نشست. در حالی که ارمیا رو تو بغل داشت و همینطوری هم یه سره با ارمیا حرف می زد. اونم با زبون شیرین کودکانه اش جواب می داد.. کم کم سبا از این سمت جل طرف من خودشو کش می داد و با ارمیا که تو بغل فرانک بود و سمت راستم نشسته بود بازی می کرد. یخ ارمیا هم آب شده بود و حسابی با فرانک و سبا جور شده بود.. زن دایی از مامان پرسید: - الان روشنک جون نامزد کرده؟ مامان یه نگاه به حاج بابا کرد و سینه ای صاف کرد. به روشنک نگاه کردم و دیدم سرش به زیره و اخم کرده. حتماً یاد کارن افتاده. مامان- نه به تفاهم نرسیدیم. زن دایی کنجکاو پرسید: - اِ! چرا؟!!!
مامان دوباره به حاج بابا نگاه کرد حاج بابا هم به مامان نگاه می کرد. هر دو مونده بودن چه جوابی بدن، حالا همه ی جمع چشم دوختن به دهن مامان.. مامان هم رنگ می ده و رنگ پس می گیره. تک سرفه ای کردم و گفتم: - خب آبجی بگو که ازش خوشت نیومده بود، شرایط معقولی داشت ولی خب باید به دل روشنک می نشست یا نه؟ خب ننشست.. | حاج بابا هم گفت: | چرا خودت ـو وارد می کنی تا زیاده خواستگار برای تو. سنتم که کمه، هنوزم هیچ اتفاقی نیوفتاده پس رد کردیم رفت. مامان یه نگاه پر تشکر بهم انداخت. زن دایی هم پا رو پا انداخت و گفت: - خب آره به دل نشستن چیز خیلی مهمیه.. حالا چه شکلی بود پسره؟ ای بابا زن دایی هم که سوالاش تمومی نداره هر چی بگی یه سوال داره که بپرسه، سبا باز خودشو کش داد و لپ ارمیا رو کشید. آروم با حرص گفتم: - اَه سبا! سبا- خب پاشو جاتو با من عوض کن. بلند شدم جامو با سبا عوض کردم. متوجه شدم که کنار مبل امیر پاشا نشستم. امیر پاشا با شیطنت لبخندی زد و گفت: - من فکر می کردم بچه مدرسه ای هستی! اصلاً بهت نمی یاد دانشجو باشی!
- خب این مشکل چشم بصیرت نداشتن شماست. باز لبخند پر رنگی زد و گفت: - حالا چی می خونی؟ - کامپیوتر، نرم افزار. امیر پاشا با شیطنت خندید و گفت: - اوه چه با مسما و پر مغز. نگاش کردم و گفتم: خودت رشته ات چیه؟ - کامپیوتر - هااان پس می خواستی خودتو مطرح کنی. با خنده گفت: آفرین زدی به هدف.. روشنک و فرانک چی؟ - علاقه ای به درس ندارند. - کار؟! تو جام جا به جا شدم و بیشتر بهش متمایل شدم. نگاهش کردم. خندیدم و گفتم: - از کِی؟ با خنده گفت: - چی؟
- مارپل بازی. بلند زد زیر خنده. توجه همه به طرف امیر پاشا جلب شد. صاف رو صندلی نشستم و سبا هم رو صندلی صاف شد. آروم زیر لب گفت: - چی گفتی که ضعف کرد؟ - از صفتش خنده اش گرفته.. موقع ناهار که بود و ما همه راهی آشپزخونه بودیم تا به زن دایی کمک کنیم تا سفره رو پهن کنه. سبا همون جا تو هال نشسته بود و با مسعود گرم گرفته بود. کلاً رابطه اش با مردا خیلی جور بود و این بر می گشت به خصلت درونش. ناهاری که زن دایی برامون درست کرده بود ترشی تره بود و البته ماهی پلو هم بود. خب چون ما یه رگمون شمالی بود این غذا رو می شناختیم و دوست داشتیم. فرانک که انقدر دوست داشت کلی ذوق کرد و زن دایی رو بوسید که ترشی تره درست کرده و زندایی هم گفت| آره به خاطر تو درست کردم که خیلی دوست داری. یادم بود اون دفعه همینطوری ذوق کردی که ترشی تره درست کرده بودم.| فرانک- دستت درد نکنه من خیلی این غذا رو دوست دارم. زندایی صورتشو کج ماوج کرد و گفت: - خاک بر سر دختر تهرانی. از این بدش می اومد. ما همه به هم نگاه کردیم و لی لی شاکی گفت: مامان!
زندایی- چیه مامان؟ مامان؟! راست می گم دیگه. لی لی- خب ذائقه است. شما چطور از لوبیا پلو بدت می یاد؟ اونم از این بدش می اومد. مامان گنگ با خنده پرسید: - کی رو می گید؟ زندایی- این زنِ مسعود دیگه، چشم دنیا رو کور کرد زن گرفت. لی لی مادرشو چپ چپ نگاه کرد و مامان خندید و گفت: - حالا کی برمی گرده؟ تازه رفته؟ زندایی چشماشو گرد کرد وگفت: - بره دیگه برنگرده. جون بچه ام مگه از سر راه آوردم، تازه از شرش راحت شدیم. مامان با خنده گفت: - آخه، زندایی جون اینطوری نگو جوونند. تازه ازدواج کردن. زندایی با تعجب گفت: - وا!!! مگه دایی نگفت بهتون؟ من کنجکاو تر از همه با هیجان گفتم: - طلاق گرفتن؟ مامان شاکی و با چشم غره گفت:
- نازلی!!! زندایی- آره مادر، طلاق داد و خلاص کرد خودشو.. وای مادر چی بود. بچه ام الان توی این سه ماه رنگش باز شد. نفس راحت کشید. مامان- آخه اینا که تازه ازدواج کرده بودن، مشکلشون چی بود؟ زندایی- دختری که بچه ننه است بی جا می کنه که شوهر به شهر غریب می ره. | شوهر به شهر غریب می ره؟! حرف زدن زندایی هم کل دستور فارسی رو زیر سوال برده.| لی لی- مسعود از کار و زندگی افتاده بود. یه سره تو راه بود. می رفت می اومد تهران، شمال، تهران، شمال.. می رفت تهران با گریه می آوردش سر خونه زندگی. می آوردشم سر هفته نشده گریه گریه داد بیداد من باید برم تهران دلم تنگ شده.. از صبح تا شب که مسعود بیاد دست به سیاه و سفید نمی زد. نه غذایی درست کنه نه کاری بکنه نه.. | لباش ـو برگردون و ادامه داد| هیچ.. آروم به فرانک گفتم: چه دلِ خواهر شوهرِ پره. فرانک- آخه، بیچاره ها حالا واقعاً طلاق گرفتن؟ لی لی- آره عزیزم جدا شدن. چند ماه کش مکش که اگر مسعود باید تهران جدا نمی شم و من دیگه شمال نمی مونم و.. فرانک- آخه وابسته بوده. زندایی باز صورتشو اون مدلی کج و ماوج کرد و گفت:
.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید

تاریخ ثبت مقاله: 1396/9/14    تاریخ به روزرسانی مقاله: 1396/9/14
منبع: @Nilufar_Ghaemifar - کانال رسمی خانم نیلوفر قائمی فر
بازديد: 59
امتیاز: 0
نام کاربری نویسنده: chaampol

 

اشتراک گذاری این مطلب در لینکدین   اشتراک گذاری این مطلب در فیس بوک   اشتراک گذاری این مطلب در تویتر   اشتراک گذاری این مطلب در کلوب   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل بوک مارک   اشتراک گذاری این مطلب در یاهو   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل پلاس وان   ارسال این مطلب به ایمیل دوستان


لطفا به متن فوق امتیاز دهید:






شما می توانید درباره مقاله فوق نظر دهید:


کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام خانم نیلوفر قائمی فر ، رمان مرد

 

آموزش بازاريابي اينترنتي ...

دروه غيرحضوري ساخت کسب و کار آنلاين ...