صفحه اصليفروشگاهفروشندگانبازاريابيدرج بنر ويژهاخبار و مقالات ايستگاه آگهيآگهي دهندگانتالار گفتمانتماس با مادرباره ما

 

رمان چشم ها - قسمت بیست و نهم 11493

رمان چشم ها - قسمت بیست و نهم
مامان چادر حریر رو باز کرد روی سرم گذاشت و سلاله گفت :
_همین جا وایستا یه عکس بگیرم.
سریع دوربینشو آورد ،سلاله عکاسی خونده بود ،منم عکاسی رو آکادمی تو کلاس های مختلف یاد گرفته بودم یه حور هردو مکمل هم بودیم من طراحی و دوخت خونده بودم و سلاله طراحیو از من یاد گرفته بود...
سلاله از زاویه های مختلف عکسو می گرفت ،سردار سلاله رو صدا زد و سلاله بدون اینکه نگاش کنه گفت :
_سردار گل و بیار ...فیلم بردار اصلی که همکار سلاله بودو اسمش ماکان بود وسلاله صداکردو زاویه فیلمو گفت و سردار گفت :
_مگه باغ نمی ریم ؟
_سلاله _سردار جون اینا دیگه تخصص ماست ...تیم فیلم برداری کامل شد و وسایلو توی آتلیه پخش کردن وسلاله گفت :نور خوبه ،بچه ها صحنه رو خالی کنید !چند تا عکس ژورنالی می خوام...
سردار شاکی سلاله رو نگاه کرد و مجتبی با یا الله ،بلند اومد ت جماعتو گردید همون جا ایستاد و گفت:
_عه !چه خبره؟!مجتبی یکه خورده منو نگا کرد و دوباره سلام کردو گفتم سلام !چرا دوبار دوبار سلام میکنه .
مجتبی _آلا خانم ماشا الله چقدر عوض شدید .
_دست شما درد نکنه دیگه ت روی آدم تیکه میندازن .
مجتبی یکه خورده به سلاله نگاه کردو بعد روبه سردار گفت :
_به خدا میگم.
سردار عاصی شده رو مبل نشست و سلاله گفت :
_خواهرم یه پا لیدی گاگاست !
_آره خودشم.
مجتبی با خنده گفت:گاگا؟!
سردار _مجتبی !یه زنگ بزن غذا بیارن.
سلاله مج سردار رو گرفت و سردار شاکی گفت :عه!
سلاله پاشو وایستا ببینم .پوریشن هایرو می گفت و سردار سر هر فیگور بعد کلی نوچ و نگاه...انجام میداد.
تا کارای اولیه عکس تموم بشه ساعت سه بود ،همه بعد چند ساعت عکاسی یه جا ولو شده بودن ناهار میخوردن که ماکان با خنده گفت :
_شاید باورت نشه آلا روبروی سردار نشسته بودم یه جوری که تقریبا پشتم به همه بود که راحت تر بتونم غذا بخورم .به سردار نگاه کردم اون اخم غلیظش هنوز رو صورتشه واز صبح باز نشده از این تیم هم ظاهرا اصلا خوشش نمیاد برگشتم پشت سرمو گفتم :چی ؟
سلاله که سرشو تو گوشیه ماکان فرو برده بود گفت:
_یییییه!!!!آلا عکست سی و پنج هزار تا لایک خورده اونم توی دوساعت .
عکسه...
سردار_کدوم عکس ؟! برگشتم طرف سردار شاکی به طرف ماکان و سلاله نگاه می کرد ،تیکه ی پیتزایی که تو دستش بود و پرت کرد تو جعبه و شاکی تر گفت :کدوم عکسو میگید ؟
ماکان_کدوم عکس ؟!معلومه عکس عروسی...
سردار از جا بلند شد و داد زد :کسی به شما گفت اجازه دارید عکس آلا رو پخش کنی که حالا لایک بخوره .
ماکان با خنده گفت :مگه عکسش بازه،کلا دوتا چشم از این دختر معلومه...
سردار عصبی تر گفت:من دادم میگم کی گفت اجازه داری شر کنی ؟
ماکان به من نگاه کرد و گفت:فاز شوهرت چیه ؟
سردار یه داد بلند زد:با من صحبت کن .وارفته و یکه خورده به سردار نگاه کردم.
_سردار!!!!
سردار اومد از پشت میز بیاد آرنجشو گرفتم ،آرنجشو کشید و گفت :
گوشیو بده من...
ماکان_چی میگه بابا؟کی می فهمه زن توعه!ما برای پیجمون عکس زدیم ،آلا میدونه...
سردار_شما بیخود عکس زدی ،آلا اختیارش با منه،من اجازه میدم...
سلاله_سردار جان یه لحظه صبر کن ،خیله خب بزار صحبت کنیم .
سردار گوششو نزدیک سلاله کرد و شاکی و آروم گفت:
_چی کار کنیم؟!صحبت کنیم؟شمرده و عصبی ولی با تن صدای آروم گفت:من میگم عکسشو چرا گذاشتید ،می گی صحبت کنیم چه صحبتی سلاله خانوم ؟هان ؟صحبت در مورد چی ؟
سلاله_چرا اینطوری می کنی ،دوتا چشم معلومه.
سردار تو صورت نعره،نعره ها :منظورم فریاد یا داد نیست نعره است :
_اون دوتا چشم ،عکس زن منه که الان همه جاپخش شده.
مجتبی _سردار!!چته؟!مجتبی آرنج سردار رو کشید و گفت چی میگی؟!چرا سر سلاله خانوم دادمی زنی ؟نذارن؟پاک می کنیم این که عربده کشی نداره!!سلاله با شوک و بغض به سردار نگاه میکرد منم که . . .
.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید

تاریخ ثبت مقاله: 1396/9/15    تاریخ به روزرسانی مقاله: 1396/9/15
منبع: @Nilufar_Ghaemifar - کانال رسمی خانم نیلوفر قائمی فر
بازديد: 38
امتیاز: 0
نام کاربری نویسنده: chaampol

 

اشتراک گذاری این مطلب در لینکدین   اشتراک گذاری این مطلب در فیس بوک   اشتراک گذاری این مطلب در تویتر   اشتراک گذاری این مطلب در کلوب   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل بوک مارک   اشتراک گذاری این مطلب در یاهو   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل پلاس وان   ارسال این مطلب به ایمیل دوستان


لطفا به متن فوق امتیاز دهید:






شما می توانید درباره مقاله فوق نظر دهید:


کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام خانم نیلوفر قائمی فر ، رمان چشم ها

 

تيک وب ...

آموزش کاربردي خريد و فروش هوشمندانه در بورس ...