صفحه اصليفروشگاهفروشندگانبازاريابيدرج بنر ويژهاخبار و مقالات ايستگاه آگهيآگهي دهندگانتالار گفتمانتماس با مادرباره ما

 

رمان مرد - قسمت چهل و سوم 11494

رمان مرد - قسمت چهل و سوم
- پس بی جار کرد شوهر کرد ور دل ننه اش می موند. بچه ام فقط یه ماه زندگی کرد شش ماه که در کش مکش طلاق بود. چند ماه قبل هم خانم در قهر و سکوت منزل باباشون تشریف داشتن. مامان- طفلک مسعود، حالا نمی شد بره تهران؟ زندایی چشماشو درشت کرد و گفت: - چه حرفا می زنی بدری جون، اینجا کارگاهشه، اسم و رسمی داره، بیست سی تا کارگر زیر دستش کار می کنند، نون زن و بچه شونو در می یارن، بره تهران تا دوباره اسم در کنه، تا جا بیوفته، بازار کار پیدا کنه... ده سال گذشته. مامان- نچ، خب راست می گید ولی به خراب کردن زندگی می ارزید؟ لی لی- آخه عروس عمه یه لحظه فکر کنید. ما هایدا رو به زور نیاوردیم. رفتیم خواستگاری خودش فکراشو کرد، خودش تصمیم گرفت زن مسعود بشه. شش ماه هم که نامزد بودن حداقل توی این دوران نامزدی که مدام در حال رفت و آمد بودن نشون می داد که نمی تونه توی شهر غریب زندگی کنه. اون موقع مسعود راحت تر می تونست کنارش بذاره. راحت تر می تونست تحمل کنه. ولی الان چی؟ ببین الان یه زندگی بهم ریخته جوون بیچاره با هزار امید و آرزو یه زندگی رو به پا کرد بیا اینم زندگیش.. آهسته زیر لب گفت: مسعودم چقدر ناراحته.. با سبا خونه رو برداشته. سبا رو نگاه بکن ببین چطوری دل می ده قلوه می گیره. وقت تلافیه!
از جا بلند شدم و رفتم سمت هال دیدم به به سبا خانم.. سبا آقا.. خانم یا آقا؟ اگر آقا باشه مشکلی نیست با مسعود گرفت گرفته ولی اگر خانم حسابش کنم.. خودم خندم گرفت. بالاخره گیر بدم یا ندم؟ امیر پاشا- برای خودت جوک تعریف می کنی می خندی؟ به امیر پاشا نگاه کردم. دقیق و موشکافانه سری تکون داد. گفتم: - امیرپاشا شغلت چیه؟ با لبخند کجی گفت: چطور؟ - کنجکاو این روحیه ی کنجکاوتم که از کجا نشأت می گیره. دارم روان کاویت می کنم. امیر پاشا- با این حساب حیف شدی کامپیوتر خوندی باید روانشناسی می خوندی. - آره اتفاقاً تو هم حیف شدی باید کاراگاه می شدی. یا خبرنگار. می دونی که شمالی ها به خبرنگار چی می گن. اخمی کرد و رفتم کنار سبا نشستم. سبا برگشت به طرفم و نگام کرد. آروم زیر لب گفتم: گرم تر بگیر. سبا با گنگی نگام کرد و گفت: چی؟! - صدای خنده ی تو و مسعود خونه رو پر کرده. سبا تو جاش جا به جا شد و دقیق نگام کرد و گفت:
- نازلی! چی تو سرته؟ - هیچی | شونه هامو دادم بابا و ادامه دادم:| یادآوری کنم که از ترفند های زنانه ات استفاده نکنی. چون مسعود یه بار شکست عشقی خورده و الان دنبال مرهمه و تو هم با روحیه ی زنانه ای که نیمی از وجودتو در برداره داری علنن مخ مسعود رو می زنی. رگه های خشم تو نگاه سبا هویدا شد. رومو برگردوندم و پامو رو پام انداختم و لبه های پایین موهامو دور انگشتم پیچیدم و پامو تکون دادم. سبا آهسته و با دندون های روی هم گذاشته که صداشو اون مدلی می کرد گفت: - نازلی حواست باشه چی می گی! بدون این که نگاهش کنم گفتم: - یادآوری کردم. مامان صدام کرد و گفت: - نازلی بیا کمک کن. رفتم تو آشپزخونه و سفره رو گرفتم و اومدم توی هال. سبا هنوزم با مسعود در مورد صنعت و کار و بازار کار و کسب درآمد صحبت می کرد. منم اون وسط در حال پهن کردن سفره بودم. بابا و خان دایی سخت مشغول صحبت کردن در مورد نرخ زمین های شمال بودن.. امیر پاشا هم از دو طرف گروه های صحبت فیض می برد و نگاش به من بود و کمکی نمی کرد. هر ور سفره رو که می گرفتم یه طرفش جمع می شد منم
مجبور بودم هی سفره رو تاب بدم.. سر آخر هم سبا اومد یه ور سفره رو گرفت و کمک کرد. تا اومدم برم بیرون روشنک با یه سینی گرد اومد. داد دستم و گفت: بچین. چنباتمه زدم دم سفره و شروع کردم به ظرف های ترشی و لیوان ها و کاسه های محتوای سیر و باقالی و اشبل .. رو چیدن. که سبا تک سرفه ای کرد.. یکی دیگه.. یکی دیگه.. سر بلند کردم که بگم آب بیارم که دیدم در حالی که روش به طرف مسعوده که حرف می زنه با دستش پشت بلوزشو می کشه پایین یعنی من پشت لباسمو درست کنم لباس من پریده بالا. تی شرتمو کشیدم پایین و دوباره تا اومدم برم فرانک با یه سینی دیگه اومد و گفت: - بیا اینارو.. | شاکی گفتم:| بچینم. فرانک- خب پس چی؟ - خب شما هم بیاید کمک. یه سینی آوردن شد کار کردن؟ فرانک چیزی نگفت و رفت. دوباره تا چنباتمه زدم سبا شروع کرد به سرفه کردن. عاصی شده تی شرت کوتاهمو که هی می پرید بالا رو کشیدم پایین و زیر لب غر زدم: اونا کار می کشن اینم هی آلارم می ده. سبا- بده من می چینم تو برو وسایلو بیار - می چینم. سبا زیر لب گفت: لازم نکرده با اون لباست - وا!!
سر بلند کردم که بلند بشم دیدم امیر پاشا داره منو نگاه می کنه و می خنده. کوفت به چی می خندی؟!! نیشش چرا یه سره بازه؟ انگار پیچ و مهره ی دهنش هرزه.. مسعود اومد با سبا شروع کرد به کمک کردن. خنده ام گرفت. نکنه چشمش سبا رو گرفته؟ حاج بابا صدام کرد و گفت: - بیا بابا جان رفتم پیشش. دم گوشم گفت: - بابا جان این چه تی شرتیه پوشیدی؟ هر وقت می چرخی می پره بالا. خدا پدر سبا رو بیامرزه بلندت کرد خودش کارتو بکنه. بیا بابا هم به سبا اضافه شد. حالا هیچ وقت گیر نمی دادا! - ببخشید حاج بابا جون دیگه لباسی نیاوردم. حاج بابا سری تکون داد و بعد.. کنار سبا سر سفره نشسته بودم که آروم گفت: - این چیه؟ | به ترشی تره اشاره کردم و جواب دادم:| - ترشی تره - چرا آشو رو برنج می ریزن می خورن؟! - آش نیست یه نوع خورشته. - خوشمزه است؟
- از بشقاب من بخور ببین خوشت می یاد اگر خوشت نمی یاد ماهی بخور. یه کم خورد. نگاش کردم، ریختشو تو رو خدا چطوری کرده انگار داره زهر می خوره. - خیله خب ماهی بخور اینطوری نکن قیافه اتو که الانه که به تیریش قبای زندایی بر بخوره. سبا به ظرف اشبل اشاره کرد و گفت: - این چیه؟ - خاویار شور شده ی ماهیه، خوشت نمی یاد نخور اینو فقط شمالی ها دوست دارن. مسعود- اِ! نازلی؟! چرا نمی ذاری امتحان کنه؟ ببین سبا خانم این برنج سفید و با کره باید خوب قاطی کرد و بعد.. زیر لب گفتم: چه نخی می ده سبا. سبا یه سقلمه بهم زد و از مسعود تشکر کرد. مسعود با لبخند گفت: - حالا بخور ببین. سبا یه ذره از اون پلوی کره ای و اشبل های پر پر شده ی روش خورد. یکم به ظرف غذا نگاه کرد و بعد لقمه رو درسته قورت داد و سریع آب خورد. من و فرانک و روشنک که سه تایی مقابل هم نشسته بودیم خندیدیم. مسعود وارفته گفت: - خوشت نیومد؟ بشقابمو با سبا عوض کردم و گفتم:
.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید

تاریخ ثبت مقاله: 1396/9/15    تاریخ به روزرسانی مقاله: 1396/9/15
منبع: @Nilufar_Ghaemifar - کانال رسمی خانم نیلوفر قائمی فر
بازديد: 38
امتیاز: 0
نام کاربری نویسنده: chaampol

 

اشتراک گذاری این مطلب در لینکدین   اشتراک گذاری این مطلب در فیس بوک   اشتراک گذاری این مطلب در تویتر   اشتراک گذاری این مطلب در کلوب   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل بوک مارک   اشتراک گذاری این مطلب در یاهو   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل پلاس وان   ارسال این مطلب به ایمیل دوستان


لطفا به متن فوق امتیاز دهید:






شما می توانید درباره مقاله فوق نظر دهید:


کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام خانم نیلوفر قائمی فر ، رمان مرد

 

کسب درآمد اصولي از اينترنت ...

دروه غيرحضوري ساخت کسب و کار آنلاين ...