صفحه اصليفروشگاهفروشندگانبازاريابيدرج بنر ويژهاخبار و مقالات ايستگاه آگهيآگهي دهندگانتالار گفتمانتماس با مادرباره ما

 

رمان مرد - قسمت چهل و چهارم 11496

رمان مرد - قسمت چهل و چهارم
- من ذائقه ی دوستمو بهتر از شما می دونم آقا مسعود که تازه دو ساعته باهاش آشنا شدی. مسعود به من نگاهی کرد و گفت : بله ... دم ظرفشویی هر سه تا خواهر ایستاده بودیم و هیچ کدوم هم ظرفا رو نمی شستیم و به هم پاس می دادیم. مامان با حرص آروم گفت: - آبرو ریزی نکنید ذلیل مرده ها. یکی بشوره یکی آب بکشه یکی خشک کنه. - یهو بگو ماشین ظرفشویی با خودت آوردی دیگه، یکی می شوره آب می کشه، خشک می کنه. محصول مشترک بدری و رضا. جای مامان امیر پاشا زد زیر خنده. درست پشت سر مامان بود و داشت سفره ی پاک شده رو روی کابینت می ذاشت، مامان با صورت سرخ و خجالت برگشت به امیر پاشا نگاه کرد و سری تکون داد. امیر پاشا گفت: - نازلی تو برو من می شورم. - خب نمی خواد بیشتر ما رو سیاه کنی، کارکن بودی سفره رو می چیدی نمی شستی منو نگاه کنی. مامان چنگ زد به گونه اش و گفت: نازلی! خاک بر سرم.
روشنک و فرانک شروع کردن به شست و شو کردن و امیر پاشا هم همونطور ایستاد کنار ما و هر کی هر چی می گفت نظر می داد. وای چه خاله زنک بود خدایای بیزار بودم از اینطور شخصیت ها. در هر چیزی هم یه تزی داشت که بگه.. خلاصه کم کم راهی خونه می شدیم که مسعود اومد دم در اتاقو گفت: - سبا جان لطفاً یه شماره تلفن از.. سبا جان؟! جانم؟! چند ساعت قبل که سبا خانم بود، حالا من چشمام گرد، چشمای خواهرام بدتر از من، سبا هم رفت جلو شماره تلفنی که مسعود خواسته بود و داد. روشنک اومد کنارم و آروم گفت: - چی می بینم؟ فرانک هم اومد یه طرف دیگه ام و گفت: - دیدی؟ جلوی چشم ما! - هیس، وایستید ببینم. سبا تا برگشت سه تامون عین مادر فولاد زره نگاش کردیم و گفتم: - شماره رد و بدل می کنی سبا جون! سبا شاکی نگام کرد و گفت: - شماره ی شرکتو دادیم چی می گید شما سه تا؟! - از قدیم گفتن مردِ زن مرده رو زنش بده، مردِ زن طلاق داده رو..
سبا شاکی تر گفت: نازلی! مسئله ی کاریه. کار.. - چه کاری؟ سبا یه نگاه به روشنک و فرانک کرد که کنجکاوتر از من منتظر جواب دادن بودن و گفت: - حالا می گم. - بااااشه سبا جان. سبا- لا اله الا الله. شالمو سرم کردم. روشنک دوباره چپ چپ نگام کرد. با تخسی گفتم: - شال خودمه. سبا- نازلی! از اتاق رفتم بیرون و با همه خداحافظی کردم. وقتی داشتم از امیر پاشا خداحافظی می کردم گفت: خداحافظ شیطون خانم. اخمی کمرنگ کردم. خوشم نمی اومد انقدر صمیمی باشه که همچین صفتی بهم بده. حاج بابا دستشو دور شونه ام حلقه کرد و گفت: - پس تو هم فهمیدی این شیطون منه، آره؟
خان دایی خندید و گفت: اون موقع هم که کوچولو بود همینطوری بود. یادته رضا با پای شکسته اش چطوری دنبال بقیه راه می افتاد تا بره تو آبِ دریا؟ اون موقع بود که همه بهش می گفتن نازلی بلا. لبخندی تصنعی به خان دایی زدم. امیر پاشا خندید و گفت: - آره من یادمه، تو گچ پاش آب رفته بود، پاش به خارش افتاده بود و مجبور شدیم دوی شب در به در دنبال بیمارستان بگردیم تا گچ پاشو عوض کنند. - لابد تو هم در به در دنبال بیمارستان برای من بودی؟ مامان لب گزید و گفت: نازلی! - آخه واقعاً همچین می گه انگار ریش کاروان جست و جو بوده، اون موقع من دو سالم بود امیر پاشا نه سالش.. لی لی خندید و آهسته به پشتم زد و گفت: - راست می گه دیگه امیر پاشا. امیر پاشا سری تکون داد و گفت: - بله راست می گه. خلاصه خداحافظی کردیم و راهی شدیم تا نشستیم تو ماشین به سبا گفتم: - موضوع چیه. سبا که در حال از پارک در آوردن ماشین بود گفت:
- می ریم خونه می گم. - الان تا فرانک و روشنک سوار نشدن. سبا- قراره چند تا مشتری برای فروش نمایندگیم بهم معرفی کنه. یکه خورده گفتم: - چی؟!!! سبا- وقتی برگردم که نمی تونم تو همون شغل باشم. با همون سمت. پدرت می دونه کار من چیه.. اینطوری شک می کنه، مجبورم سرمایه امو تو یه کار دیگه بخوابونم. - مثلاً؟ آخه تو باید مغزتو عمل کنی نه جنس و جانتو.. این مسعود زنشو طلاق داده که کارشو از دست نده بعد تو داری کارتو با این اسم و رسم تغییر می دی.. سبا- تا تو رو بدست بیارم. به سبا نگاه کردم، نگه داشت و فرانک و روشنک سوار شدن. باورم نمی شد که داره همچین کاریو می کنه! واقعاً انقدر منو دوست داشت؟!!! نگاهمو ازش گرفتم و هوای بارونی بیرون رو نگاه کردم.. نمی تونستم درکش کنم اون داره این همه تغییر مهم تو زندگیش ایجاد می کنه به خاطر من ولی من همه چیز و به شوخی گرفتم.. اگر تغییر کرد و بازم نتونستم قبولش کنم چی؟ باید به سبا بگم نباید بی گدار به آب بزنه. من اونو به عنوان دوست دوسِش دارم نه به عنوان شریک زندگی. اصلاً نمی تونم بفهم نمی تونم قبولش کنم.. کلافه بودم. یه کلافگیِ بد. تموم جریانات و افکار دیشب به سرم هجوم آوردن. ای کاش فرانک و روشنک بازم سوار ماشین بابا بودن تا راحت با سبا
.
ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید

تاریخ ثبت مقاله: 1396/9/15    تاریخ به روزرسانی مقاله: 1396/9/15
منبع: @Nilufar_Ghaemifar - کانال رسمی خانم نیلوفر قائمی فر
بازديد: 44
امتیاز: 0
نام کاربری نویسنده: chaampol

 

اشتراک گذاری این مطلب در لینکدین   اشتراک گذاری این مطلب در فیس بوک   اشتراک گذاری این مطلب در تویتر   اشتراک گذاری این مطلب در کلوب   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل بوک مارک   اشتراک گذاری این مطلب در یاهو   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل پلاس وان   ارسال این مطلب به ایمیل دوستان


لطفا به متن فوق امتیاز دهید:






شما می توانید درباره مقاله فوق نظر دهید:


کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام خانم نیلوفر قائمی فر ، رمان مرد

 

دروه غيرحضوري ساخت کسب و کار آنلاين ...

بازاريابي با اينستاگرام ...