صفحه اصليفروشگاهفروشندگانبازاريابيدرج بنر ويژهاخبار و مقالات ايستگاه آگهيآگهي دهندگانتالار گفتمانتماس با مادرباره ما

 

خواب گل سرخ - قسمت پنجاه و چهارم 11584

خواب گل سرخ - قسمت پنجاه و چهارم مریم هنوز داشت آن جمله را برای حامد تکرار می کرد :
با توام حامد!حالا مانا رفته، نمی خواسته ، ولی رفته!
از اون تصادف به بعد ، پرستارت میگه، علایم حیاتی تو پایین اومده.
من درا رو بستم که تو ، هیچی نشنوی.
هیچکسو راه نمی دم توی این اتاق ، که خبری با خودش نیاره ؛ حتی عسل !
اما تو داری میری ! ذره ذره ، داری میری. من می فهمم !
این چه شرطیه گذاشتی آخه ؟
دو خانواده به سلامتی تو مربوط نمیشه !
تو برای من و عسل باید بمونی ! و گریه میکرد.
من در تاریکی کما ؛ می خواستم فریاد بزنم :
من نرفتم !
من زنده ام هنوز !
شرط چیه آقا حامد؟
هر چی باشه ، انجامش میدم.
اصلا نمیفهمم !ما که یه خانواده نیستیم،چرا من برم، تو هم میای؟
حامد انگار صدای درونم را شنید ، گفت: توضیحش سخته، مثل یه خوابه.
انگار من، اون خونه ی چهار طبقه رو ، توی خواب دیده بودم . تا دیدمش، به مریم گفتم : همینجاست!
باید یه طبقه ی خالی داشته باشه . یه روز شاید منم چیزایی رو بت بگم ؛ ولی الان نه !
حامد رفت.
_حامد ،حامد..الان بگو !
صدایم اسیر بود.
انگار فقط ، وقتی حامد آنجا بود ، صدای خودم را می شنیدم.
مدتها گذشت تا باز، صدای حامد آمد : به موقعش ؛ شرطو می فهمی !
گفتم : تو زندگیت به زندگی ما ، بسته نیست ! تو قبلا ، اصلا ما رو نمی شناختی؟
گفت :الان که میشناسم!

الان ما ، همه یه درختیم.
خاکمون یکیه ، ریشه مون یکی ،
یه ریشه در بیاد ، بقیه هم کم کم سست میشن.
تو بری ، منم می افتم.
گفتم : من نمی خوام برم.
من نمی خواستم اینجا باشم، فقط دلم هوای اون کوه و امامزاده رو کرده بود.
میخواستم دعا کنم، تقصیر من نبود !
گفت : حالا که اینجا هستی !
همه چیز ، دست خودمون نیست.
می تونی بدون محسن زندگی کنی ؟
گفتم : نه !
چرا آخه ؟
گفت : اگه شرط زندگیت باشه ، چی؟ !
باید یه چیزی رو ببخشی!
چی رو ایثار می کنی ؟
چیزی که از همه بیشتر دوست داری.
گفتم : نمی فهمم !
گفت : به زندگی بر می گردی ، ولی بدون محسن !
نمی شناسیش ! انگار هیچوقت تو زندگیت نبوده !
رسم عشقه ، فدا کردن ! شاید منم چیزایی رو بخشیدم که تا اینجا موندم !
گفتم : اگه محسنو... اگه عشقو نخوام ؛ اونوقت تو نمیری ؟
قول میدی ؟
گفت : من سر قولم می مونم.
آدم برای به دست آوردن یه غیر ممکن ، باید بهایی بپردازه ؛ عزیزترین گنجشو !
گفتم : باشه ! تو باید بمونی پیش مریم و عسل.
منم شاید بمونم . شاید بی عشق هم بشه... اما
چه معامله ی بیرحمی !
ولی خب ، باشه !
دارم با خدای خودم معامله می کنم.
خدا که توی معامله، ظلم نمی کنه !
حتما دلیلی داره که بعدا می فهمم.
فعلا مهم اینه که ما زنده بمونیم !
سکوت شد !...
سکوتی مثل قهر خداوند !
سکوتی که انگار قرن ها طول کشید.
نمی دانستم چقدر طول کشیده !
چه شده ؟... چرا دیگر صدای حامد نیست ؟!
من در تاریکی و سکوت ؛ تنها بودم.
ناگهان صدای فریاد !
اینبار فریادی شادمانه !...
فریاد مریم بود ؟!...مینا ؟ مادرم ؟ عسل ؟
صلوات همسایه ها !...
حامد چشم هایش را باز کرده بود !
صدای دکتر از دور دستها :
بعد از سه ماه ، این غیر ممکنه ! معجزه ست !
علایم فلج ، کامل از بین رفته !
از نظر پزشکی ، محاله !
فقط معجزه یا... چی بگم؟
باید زودتر با همکارام صحبت کنم! باید این روند درمان ناگهانی رو بررسی کرد !
مریم و عسل از خوشحالی ، زار می زدند.
همه آنجا بودند ، جز من !
حس تنهایی کردم.
روز بعد بود یا هزاران سال بعد !
دیگر حساب زمان را نداشتم.
مثل یک مومیایی ؛ در انتظار روز احیای خودم بودم ...
در این انتظار که به اندازه ی ابدیت ،
طول کشید ،ناگهان ، صداهایی شنیدم ، عده ای می دویدند...
باد می آمد،
علایم حیاتی برگشته بود ،
نفس می کشیدم !
صدای پدرم را شنیدم :
| صبح شده مانا جان ، بیدار شو ! |
چشمانم را باز کردم...
پدر نبود !
زن جوانی آنجا بود...
دختر بچه ای ، و دو آقای غریبه که
نمی شناختم !....تا حالا ، ندیده بودم !
یکی از آنها ، موهایش موج داشت ، به سمت من آمد...
با شادی نگاهم کرد !
زن گفت : خدایا شکرت !
مرد جوان گفت :سلام قهرمان !
گفتم : شما ؟... من کجام ؟!
زن گفت : بیمارستان گلم.
امروز از کما بیرون اومدی ؛ یه ماه بعد از حامد!
در دلم گفتم :
_حامد؟؟؟!! حامد کیه؟ ...
جوانی که موی بلند موجدار داشت ، گفت : من نذر دارم. باید برم... قول داده بودم تا چشماتو باز کنی ، انجامش بدم. زود بر می گردم .... باشه ؟ و سریع بیرون دوید .
این بار ، با صدای بلند گفتم : کی بود ؟!
زن گفت : محسن دیگه !
گفتم : نمی شناسم !... کیه ؟!

تاریخ ثبت مقاله: 1396/10/9    تاریخ به روزرسانی مقاله: 1396/10/9
منبع: @chista_yasrebi_official - کانال رسمی خانم چیستا یثربی
بازديد: 483
امتیاز: 0
نام کاربری نویسنده: chaampol

 

اشتراک گذاری این مطلب در لینکدین   اشتراک گذاری این مطلب در فیس بوک   اشتراک گذاری این مطلب در تویتر   اشتراک گذاری این مطلب در کلوب   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل بوک مارک   اشتراک گذاری این مطلب در یاهو   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل پلاس وان   ارسال این مطلب به ایمیل دوستان


لطفا به متن فوق امتیاز دهید:






شما می توانید درباره مقاله فوق نظر دهید:


کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام خانم چیستا یثربی ، رمان خواب گل سرخ ، دانلود رایگان

 

دروه غيرحضوري ساخت کسب و کار آنلاين ...

آموزش بازاريابي اينترنتي ...