صفحه اصليفروشگاهفروشندگانبازاريابيدرج بنر ويژهاخبار و مقالات ايستگاه آگهيآگهي دهندگانتالار گفتمانتماس با مادرباره ما

 

خواب گل سرخ - قسمت پنجاه و دوم 11586

خواب گل سرخ - قسمت پنجاه و دوم |من مریمم ، بقیه ی قصه رو من تعریف می کنم ، به هزاردلیل...
مهم تر از همه اینکه ، مانا نیست ، و نویسنده هم غیبش زده !
میگن گوشش درد می کنه ، اما گوش به حرف زدن ، چه ربطی داره ؟!
شاید خیلی درد داره. شایدم نمی خواد چیزی بگه یا بشنوه !
بقیه ی قصه رو من تعریف می کنم ، تا جاییشو که بخوام !
مانا رو بردن بیمارستان.
تشخیص ، زود معلوم شد ، خونریزی مغزی !
با سینه پرت شده زمین !
فرمون موتور ، رفته تو ریه ش ، اوضاعش بده ، شانس زندگی چهار درصد !
یه چیزایی رو نمی گم ! .....مجبورم نگم !
بردنش اتاق عمل ...
زمان از اون به بعد ؛ وایساده....
محسن ؛ بود و نبود !
تو این دنیا بود ، چون باید به مانا کمک می کرد.
ظاهرش سنگ بود ، ولی تو وجودش ، طوفان بود !
من اونجا بودم ، می دیدم که داره ذره ذره ، مثل یک شمع می سوزه و آب می شه ! مثل یک کوه یخی ، توی خودش ذوب میشه...
انگار هیچ چیز دیگه ای رو توی دنیا ، نمی دید ، به جز در قهوه ای اون اتاق !
اتاقی که مانا داشت توش عمل می شد.
می خواستم برم جلو بهش بگم :
خدا برای همین لحظه هاست !
توکل کن !
دیدم خنده داره !
حال خودم بدتره !
کی می دونه که اون ، الان داره به چی فکر می کنه ؟
به اینکه اون ، موتور رو از دور دیده بود ؟
به اینکه در ماشین رو باز کرد که به مانا بگه ؟
یا اینکه اگه مانا یک لحظه ، فقط یک لحظه ، دیرتر ، پاشو تو خیابون گذاشته بود ، این اتفاق نمی افتاد ؟
اگه اون یک لحظه ، زودتر داد کشیده بود ،
اگه اون یک لحظه ، زودتر موتور رو دیده بود !
همه ی زندگی ما پر از این یک لحظه هاست.
ولی نمیدونم چرا نگرانم ؟!
حس خوبی ندارم به کل این ماجرا ! ....نمیتونم بگم چرا !
پس میرم تو خونه ، درو می بندم ، کسی حق نداره خونه ی ما بیاد ! فعلا....| .
□□□□□□□
| من زن همسایه ام....
خیلی تو زندگی دیگران دخالت کردم ، خیلی گوش وایسادم ،
پس می دونم چه اتفاقی افتاده !
شاید یه مقدارشو بتونم به شما بگم ...
مریم که در رو بسته ، بیرون نمیاد !
محسن هم صبح تا شب بیمارستانه ، بالای سر مریضیه که رفته کما...
گفتن اگه تا چند روز دیگه ، ازکما ، بیرون نیاد ، مرگ مغزیه.
آره من همیشه پشت در خونه ی اینا ، یا تو راه پله وایساده بودم و گوش می کردم ، شاید لازم بوده !
برای اینکه بقیه ی قصه رو تعریف کنم.
چون نویسنده گذاشته رفته ، میگن گوشش عفونت کرده !
اما گوش ، چه ربطی به نوشتن داره ؟
شاید نمی خواد یه چیزایی بگه ،
شاید امشب دلش شکسته !
مهم نیست. من جاش می گم.
مریم وصیتنامه ی حامد رو خونده !
مگه می شه مریم وصیتنامه ی حامد رو یواشکی نخونه ؟
منم بودم می خوندم !
حیف که من ، توی اون خونه نبودم !
بارها دلم خواست برم کشوها رو باز کنم و وصیتنامه رو پیدا کنم و بخونم !
همون وصیتنامه ای که حامد در مورد زندگیش تصمیم گرفته !
مریم خونده...
برای همین ، در رو بسته ،
و نمیذاره کسی بیاد تو !
مریم می دونه که حامد چی نوشته !
حامد حس می کرد چه اتفاقی قراره بیفته.
اون نمی دونست ، قراره موتور بزنه به مانا !
ولی می دونست خدا ، یه جوری سر راه هم قرارشون داده !
یه جور عجیبی ، سرنوشتشون به هم می رسه !....|

تاریخ ثبت مقاله: 1396/10/9    تاریخ به روزرسانی مقاله: 1396/10/9
منبع: @chista_yasrebi_official - کانال رسمی خانم چیستا یثربی
بازديد: 408
امتیاز: 0
نام کاربری نویسنده: chaampol

 

اشتراک گذاری این مطلب در لینکدین   اشتراک گذاری این مطلب در فیس بوک   اشتراک گذاری این مطلب در تویتر   اشتراک گذاری این مطلب در کلوب   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل بوک مارک   اشتراک گذاری این مطلب در یاهو   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل پلاس وان   ارسال این مطلب به ایمیل دوستان


لطفا به متن فوق امتیاز دهید:






شما می توانید درباره مقاله فوق نظر دهید:


کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام خانم چیستا یثربی ، رمان خواب گل سرخ ، دانلود رایگان

 

آموزش بازاريابي اينترنتي ...

دروه غيرحضوري ساخت کسب و کار آنلاين ...