صفحه اصليفروشگاهفروشندگانبازاريابيدرج بنر ويژهاخبار و مقالات ايستگاه آگهيآگهي دهندگانتالار گفتمانتماس با مادرباره ما

 

خواب گل سرخ - قسمت چهل و ششم 11592

خواب گل سرخ - قسمت چهل و ششم رفته ای !
بی خداحافظی با من ؟
گفتند : حال مادرت خوب نیست. می فهمم...
حال مادر طفلی من هم هیچ وقت خوب نبوده ،...
اما این خوب نبودن ، با آن خوب نبودن ، فرق دارد.
آدرست را نگاه می کنم ، چقدر کوه و دریا و دشت بین ما ، فاصله انداخته.
انگار تازه می فهمم که ملاقات دو نفر در این دنیای بزرگ بی درو پیکر ؛ حتما حکمتی دارد.
هیچ ملاقاتی بی دلیل نیست.
چرا دیدمت ؟!
که یک داستان عاشقانه شروع شود ؟
من به داستان عاشقانه ، نیازی نداشتم...
دست کم حالا نه ! با تو نه !
سلحشورتر از آن بودی که بتوان از فکر یا یادت گریخت !...
حالا که این نامه را برایت می نویسم ؛ اصلا نمی دانم آن را می فرستم یا نه !
اصلا چرا باید بفرستم ؟
معذرت خواهی کنم که نمی توانم بیایم ؟
چون وقتی مادر گیس نقره ای تو ؛ عمل قلب باز دارد ، مادر نحیف من ، دوباره باید شیمی درمانی شود ؟
چون کبدش دوباره مشکل پیدا کرده !
چقدر برای برخی آدم ها ، اعضای بدن زائد است.
مادر تو قلبش در وجود تو می تپد ، و مادر من که گویی اصلا زندگی نمی کند !
صبح تا شب در حصر یک اتاق در بسته است...
کبد می خواهد چکار ؟
ولی مگر بی این جسم و خاک تیره ؛ می توان به نور رسید ؟!
هزار دلیل دارم که بیایم و یک دلیل دارم که نیایم ؛...
و همان یک دلیل ، کافیست که نیایم !
ببین :
ما فقط مال خودمان نیستیم.
پدرم روزی سکته کرد ، که دو روز بود جواب های کنکور را داده بودند !
و چقدر از قبول شدن من خوشحال بود...
برادرم روزی مرد که فردایش من و مادرم بعد از مدت ها دودلی و دوندگی ، قصد سفر به کربلا داشتیم...
تو وقتی از من خواستگاری کردی ، که رئیسم آنقدر اذیتم کرده بود ، که از هر مردی بیزار شده بودم.
تازه اخراج شده بودم.
روزها ؛ در دارالترجمه ها کار بود ، ولی دنبال کار ثابت بودم.
من وقتی فهمیدم عاشقت شدم ، که عمدا با خودم مسابقه گذاشته بودم ، در همه کار ، عهد کرده بودم ، فقط با خودم مسابقه دهم و حس و وابستگی را فراموش کنم.
از خودم می پرسم چرا چیزها آن موقع که باید اتفاق بیفتند ، نمی افتند ؟
اکنون خودم اینجا ، اما دلم پیش توست...
پیش لبخندی که پنهان می کردی.
راست می گویند مردان قوم شما ؛ لبخندشان را نشان نمی دهند ؟!
قلبم پیش توست ، محسن...
پیش دلنگرانی هایت برای من...
نفس مصنوعی دادنت ، روز اول !...
کتک زدن شوهر وحشی مریم ؛ در حالیکه سر تو را هم ، به دیوار
می کوبید...
مقاومت جسم و روح قدرتمندت که پاک بمانی و بچه های معتاد و بی پناه خانه ی کارناوال را نجات دهی.
با این همه ؛ نه دست من است ، نه دست تو ، که نمی توانیم در این شرایط سخت ، کنار هم باشیم.
نه تو می توانی مادرت را رها کنی ؛ نه من...
ما ، در برابر آنچه دوستشان داریم ، مسئولیم ،...
حتی اگر دوستمان نداشته باشند !
پس دلیل نیامدن مرا می فهمی !
اما دلم تنگ است...
و این قصه ، قرار نبود عاشقانه باشد ، هرگز قرار نبود ! ....

تاریخ ثبت مقاله: 1396/10/9    تاریخ به روزرسانی مقاله: 1396/10/9
منبع: @chista_yasrebi_official - کانال رسمی خانم چیستا یثربی
بازديد: 307
امتیاز: 0
نام کاربری نویسنده: chaampol

 

اشتراک گذاری این مطلب در لینکدین   اشتراک گذاری این مطلب در فیس بوک   اشتراک گذاری این مطلب در تویتر   اشتراک گذاری این مطلب در کلوب   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل بوک مارک   اشتراک گذاری این مطلب در یاهو   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل پلاس وان   ارسال این مطلب به ایمیل دوستان


لطفا به متن فوق امتیاز دهید:






شما می توانید درباره مقاله فوق نظر دهید:


کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام خانم چیستا یثربی ، رمان خواب گل سرخ ، دانلود رایگان

 

دروه غيرحضوري ساخت کسب و کار آنلاين ...

آموزش بازاريابي اينترنتي ...