صفحه اصليفروشگاهفروشندگانبازاريابيدرج بنر ويژهاخبار و مقالات ايستگاه آگهيآگهي دهندگانتالار گفتمانتماس با مادرباره ما

 

خواب گل سرخ - قسمت هفتاد و نهم 11646

خواب گل سرخ - قسمت هفتاد و نهم ذهنم درگیربود ...
نمی فهمیدم چطور این مرد به خودش اجازه داده که بی اجازه ، وارد خانه ی ما شود ! دیگر فرصتی برای فرار یا تلفن به پلیس نبود.
گفتم : اینجا چیکار می کنی ؟
چرا بی اجازه اومدی تو ؟
مادرم کجاست ؟
گفت : رفته یه کم تفریح ، بده مثلا بره مشهد ؟
دلش گرفته بود ، مریم بردش زیارت.
گفتم : ممکن نیست !
وگرنه به من می گفت و داروهاشم می برد...
کجا بردینش بی دارو ؟
حالش بده !
تو چرا اینجایی ؟
گفت : اومدم پاتختی !
گفتم : هر وقت شوهرم اومد ، بیا !
خجالتم خوب چیزیه !
مگه من درو باز کردم ؟
برو بیرون !
در را پشت سرش بست و یک قدم به سمت من آمد...
گفت : من دوست و رفیق دوران سربازی داداشت بودم ، با من ، اینجوری حرف نزن !
گفتم : همونجا وایسا ، جلو نیا !
اما باز ، یک قدم دیگر جلو آمد !
به سمت پنجره رفتم...
بی اختیار گفتم : ببین این پنجره ی طبقه ی چهارمه !
نزدیک شی ، شیشه رو با مشت یا آرنجم می شکنم، بد با یه تیکه شیشه ، توی دستم ، بیا طرفم... بدم نمیاد یکیمون بمیریم فقط کاش میدونستم چرا !
گفت : روش های بهتری هم برای خودکشی هست. لبخند زد...
گفتم : چی می خوای تو ؟
گفت : همیشه به داداشت می گفتم :
|خواهرت خیلی خوشگله ، مراقبش باش !
|
اما اون بلد نبود !
گفتم : بسه !
مشتم را در شیشه کوبیدم !
درد...
یک تکه شیشه برداشتم و گفتم :
جرات داری نزدیک شو !
گفت : فکر کردی از شیشه می ترسم ؟
من که می دونم تو جای پولارو می دونی !
گفتم : مگه تو الگو نبودی ؟
مگه تو قهرمان ملی این مردم نبودی ؟
مگه آدم نیستی ؟
گفت : آدم می تونه قهرمان باشه ،
ورزشکارم باشه ،
دو سه تا هم زن داشته باشه ،
پولم دوست داشته باشه ،
وسط هزار جور کار خلافم باشه و مردم هیچی ندونن و تازه ، دوسشم داشته باشن !
گفتم : وجدان نداری ؟
اصلا آدمی ؟!
ایمان نداری ؟
گفت : تو رو دارم ، برای همش کافیه !
یک قدم دیگر ، نزدیک شد...
گفت : یه عمر ازم فرار کردی !
شیشه در دستم بود ، یا باید در قلب من می رفت ، یا در قلب او !
خدایا محسن رو برسون ، خدایا !
اگه هستی محسن ، یا پلیسو برسون !
گفتم : مشکلت پوله ؟!
من پولو ، جور می کنم ؟
اگه واقعا اون پول ، مال خواهر نازیه ، من می خوام چیکار ؟
فقط وقت می خوام پیداش کنم !
گفت : خب مشکل اصلی که پوله ، ولی این وسط یه سری ، خرده حسابم هست...
یه سری تسویه حساب شخصی !
گفتم : چه تسویه ای ؟
گفت : این مردک ، محسن ، اصلا حق نداشت ، با تو ازدواج کنه ، اون توی نقشه ی ما نبود !
نقشه ، چیز دیگه ای بود...
اون ، با آمدنش همه چیز رو خراب کرد.
همه شم ، تقصیر این فرید لعنتی بود که پای این پسره رو به ماجرای زندگی ما باز کرد ، وگرنه همه چیز داشت طبق نقشه ، پیش می رفت...
حالا هم دیر نشده ، من مطمینم شما هنوز زفاف نداشتید ، من همیشه
می دونستم تو مال خودمی !
گفتم : باز هیپنوتیزمت کردن !
گفت : شاید این منم ، که اونارو هیپنوتیزم می کنم !
یک قدم نزدیک تر شد...
پشت سرم شیشه بود ، دیگر بیشتر از این ، نمی توانستم عقب بروم.
اگر عقب می رفتم باید خودم را از پنجره به بیرون ، پرت می کردم.
گفتم : خدا کمکم کن !
سرش را به تاسف تکان داد و گفت :
یه وقتایی خدا ، صدای آدمو نمی شنوه ، سخت نگیر !
نمی خوام اذیتت کنم ، ولی خب اذیت میشی !

تاریخ ثبت مقاله: 1397/1/26    تاریخ به روزرسانی مقاله: 1397/1/26
منبع: @chista_yasrebi_official - کانال رسمی خانم چیستا یثربی
بازديد: 32
امتیاز: 0
نام کاربری نویسنده: chaampol

 

اشتراک گذاری این مطلب در لینکدین   اشتراک گذاری این مطلب در فیس بوک   اشتراک گذاری این مطلب در تویتر   اشتراک گذاری این مطلب در کلوب   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل بوک مارک   اشتراک گذاری این مطلب در یاهو   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل پلاس وان   ارسال این مطلب به ایمیل دوستان


لطفا به متن فوق امتیاز دهید:






شما می توانید درباره مقاله فوق نظر دهید:


کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام خانم چیستا یثربی ، رمان خواب گل سرخ ، دانلود رایگان

 

آموزش کاربردي خريد و فروش هوشمندانه در بورس ...

دروه غيرحضوري ساخت کسب و کار آنلاين ...