صفحه اصليفروشگاهفروشندگانبازاريابيدرج بنر ويژهاخبار و مقالات ايستگاه آگهيآگهي دهندگانتالار گفتمانتماس با مادرباره ما

 

 سایر صفحات > 
1


رمان مرد - قسمت چهل و نهم

رمان مرد - قسمت چهل و نهم

خودت بگو می گه می شه بی تو سر کرد | موهامو دور انگشتام پیچیدم و با خواننده خوندم| نمی خوام که فکر کنی که دل یه دوره گرده. تو رو ول می کنه و بر نمی گرده اگر اشتباهه این عاشقی ما دل ما از قسمش بر نمی گرده سبا- خوبم صد بار کلمه اش و از چشم گذروندم. زده |خوبم| اون آنلاین جوابمو داد. اون منو فراموش نکرده. می دونستم که بالاخره یه روز جوابمو می ده اینبار که نوشتم |اگر دوستم داری بزن خوبم | نوشته.. خدایا.. سبا هنوزم منو به یاد داره.. ...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




رمان مرد - قسمت چهل و هشتم

رمان مرد - قسمت چهل و هشتم

- تو چته آخه؟ - دلم خیلی برای سبا تنگ شده. مامان- ای بابا مادر من هر کی ندونه فکر می کنه سب معشوقه اته. این چه طور دلبستگی ایه که تو به سبا داری؟ رفت پی زندگیش تموم شد، انقدر سبا سبا نکن. یعنی چی با کسی تو دانشگاه کنار نمی یام؟ نمی خوای با کسی دوست بشی. همه رو با سبا مقایسه می کنی. سبا منحصر به فرد بود، آره. ولی رفت، حالا چی؟ - بر می گرده. مامان- خیله خب ایشالا که برگرده تو دست از سرِ ما برداری. اَه اون از بزرگه که نه نفرتش مع...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




رمان مرد - قسمت چهل و هفتم

رمان مرد - قسمت چهل و هفتم

سال دوم که رسید سبا باز هم نیومد و من هم سال اول دانشگاهو تموم کرده بودم، روشنک هم باردار بود و تو تهران زندگی می کرد و فرانک همچنان به خاطر اشتباهش در حکومت نظامی بابا طی می کرد. حاج بابا هم قسم خورده بود که اولین خواستگار آدم حسابی ای که بیاد می دتش بره تا کک شوهر کردن از تنش بیاد بیرون. فرانکم کارش یا گریه و زاری بود یا گوشه نشینی. بیچاره مامان که یا غصه ی حرص و جوش بابا رو می خورد یا غصه ی گریه زاری فرانکو.. سبا دو سال و ه...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




رمان چشم ها - قسمت سی و پنجم

رمان چشم ها - قسمت سی و پنجم

بیشتر،تلخ تر... صدای قامت بستنش با کلمه «الله اکبر»اومد ، از کنار گوشه ی دیوارم ایستادم نگاش کردم ، تک تک کلمه هایی که می خوند و گوش می کردم چه حس آرامشی بهم داد، خیلی به این آرامش نیاز دارم ، رسمی تر، قطعی کرد ... دلم می خواست منم بخونم ، اون حسِ رو می خواستم ... وضو گرفتم اومدم بالا سرش که داشت تشهد می خوند ایستادم تا سلام نمازو بده ، نگام گرد و گفت: - چرا نخوابیدی ، کمرته؟ - نه می خوام نماز بخونم ولی مامانم جا نماز ندا...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




رمان چشم ها - قسمت سی و ششم

رمان چشم ها - قسمت سی و ششم

تا رسیدم با سینی چای دم آشپزخونه کمرم چنان تیر کشید که تعادلمو از دست دادم ، از درد زیر زانوم خالی شد شهین خانوم و دوتا دختر جیغ بلند کشیدن ! سینی رو نتونستم کنترل کنم که چاییش نریزه یکم رو دستم ریخت یکم رو پام ، سردار انصافا فرز تر از همه بود پرید گرفتم ، از درد کمر نه سوزش دستم رو حس میکردم نه پامو ... شهین خانوم دلواپس گفت :خاک به سرم خاک به سرم بچه سوخت ... اُپِنُ با یه دستم سفت گرفته بودم فقط زمین نخورم ، سردار از پش...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




رمان چشم ها - قسمت سی و هفتم

رمان چشم ها - قسمت سی و هفتم

- خدانکنه ... شهین -لباساش کجاس سردار ، خیس شده عوض کنی . بلند گفتم : نه ... «شهین لب گزید یه جور که انگار فحش بد دادم ، سریع لال شدم و در کمدو باز کرد و سردار عاصی شده گفت»: مادر ! مادر نگرد بابا! لباسای آلا اونوره! شهین- عه ! چرا اونور گذاشتی ؟! نه بیار اینور ... «در یه کمد دیگه رو باز کردو گفت»: این لوازم اسکی مسکی سردار لازم نیست اینجا باشه ، لباساتو بیار اینجا ، می خوای من جا به جا کنم؟... سردار - مادر ! مادر من الآن...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




رمان چشم ها - قسمت سی و دوم

رمان چشم ها - قسمت سی و دوم

حاج آقا - مسمومش کن. با محبت، با فن های زنونه ات، وابسته اش کن. بگیر تو دستت. دون بپاش. زن شو براش. زن... نه مقابلش بایست نه مثل الان ده قدم عقب ترش، شونه به شونه اش باش. بذار به زندگیش گرم بشه ،من شصتو سه سالمه آلا ... می دونی پام برسه خونه چی می گم؟ پرسش گر نگاش کردم و گفت : -صدام می کنم |شهین خانوم | ؛ می دونی چرا ؟ چون مردا همیشه مادر می خوان یا مادر خودشون یا زنشون؛ همه ی مرد های دنیا این طوری نیستن . مردهای ایران این ...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




رمان چشم ها - قسمت سی و سوم

رمان چشم ها - قسمت سی و سوم

برگشتم یه جور نگاش کردم که تو جاش میخ کوب شد و مشت کردم ، آماده بودم بزنم تو دهنش به زور خودمو کنترل کردم ... «ماهان اومد طرفمون،نه سردار از من چشم برداشت نه من از سردار و مامان هول زده گفت»: -بچه ها چیکار می کنید ؟آلا! آلا! «با دندونای رو هم گفتم»: سردار، گورتو می کنم . به جون مامان بابام گورتو می کنم .اگه زر مفت بزنی،یه جوری زنده زنده خاکت میکنم که بابات و اون تیم جاسوسیش قبرت رو پیدا کنه. مامان- آلا ! خاک بر سرم...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




رمان چشم ها - قسمت سی و چهارم

رمان چشم ها - قسمت سی و چهارم

سوار شدیم ؛ حرکت کردیم، ماشینا دنبالمون بودن ، سکوت محض توی ماشین بود ، سردار ی موزیکی گذاشت که انگار خواننده از روی حرفای دل من شعر خونده ، شیشه ها بالا بود کسی حسو حاله اون لحظه ی مارو نمی فهمید شاید سردارهم مثل من بود ولی حال من عین همین شعر و اهنگ بود : امان از این تنهایی شدم مثل دریایی که هر طرف میچرخه ساحلش تویی سرابتو میبینم تو قلب هر آینه مقابلش تویی خدا منو ببین - ((اشکم از کاسه ی چشم چکیده ، حس ...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




ضرب المثل در دروازه رو میشه بست

ضرب المثل در دروازه رو میشه بست

در دروازه را می توان بست ولی دهان مردم را نمی توان بست روزی لقمان به فرزندش گفت: برو خودت را آماده کن تا با هم به مسافرت برویم. لقمان بر اسب سوار و پسرش دنبال او حرکت کرد. تا به شهری رسیدند. مردم آن شهر چون به آن دو را در آن حالت دیدند، گفتند: این مرد چقدر سنگ دل است، خودش سوار است و کودک ضعیفش را به دنبال پیاده می کشد. لقمان پسرش را سوار کرد و خودش پیاده شد و به راه خود ادامه دادند تا به گروهی دیگر رسید. این بار چون مر...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: yasi2017




رمان مرد - قسمت چهل و ششم

رمان مرد - قسمت چهل و ششم

- قراره تو جراحی کنی من نگران تو ام. تو از حال من خبر می خوای؟ من که قرار نیست اتفاقی برام بیوفته؟ سبا- اگه می خوای حال من روبراه باشه باید حال تو خوب باشه. با غم گفتم: سبا! سبا- فقط قول یادت نره، حتی شده با چشمای بسته توی این مدت زندگی کن. لبهامو روی هم فشردم. سبا بلند شد و تی شرت طوسی کمرنگشو بالا داد. روی پشتش | I am a man. |نزدیک گردنش دیده خالکوبی کرده: - سبا!! سبا- مسخره است؟ - واقعاً مسخره است. - چون تو، تو شرایط من ...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




رمان مرد - قسمت چهل و پنجم

رمان مرد - قسمت چهل و پنجم

حرف می زدم.. یه زانومو تو بغلم گرفتم و چنگمو تو موهام فرو کردم.. عذاب وجدان گرفته بودم. یه حس بدی داشتم. سبا داشت با این کارا و برنامه ریزی ها منو مکلف می کرد به قبولش. ولی اونچه که اون از من درک نمی کرد این بود که من اونو چطوری می بینم. وقتی رسیدیم ویلا، سبا با غر گفت: - اَه بازم بارون. فرانک و روشنک پیاده شدن و دوییدن به طرف ویلا، سبا سوییچو از جاسویچی ماشین کشید بیرون و گفت: - چرا پیاده نمی شی؟ بدون این که نگاهش کنم گفتم: م...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




رمان چشم ها - قسمت سی و یکم

رمان چشم ها - قسمت سی و یکم

سردار تماس رو بست و گذاشت تو جیبش و گفتم: قهر می کنه ها! جوابشو بده. سردار با حرص و با دندونای روی هم گفت : - آلا به خاطر سلامتی خودت خفه شو. با حرص گفتم : ازت متنفرم سردار، تو زندگی منو ازم گرفتی جلوی چشمم هم داری به رابطه ی کثیفت ادامه میدی.... سردار یهو از جا بلند شد و ازم دور شد. با حرص و نفس زنان نگاش کردم دلم می خواد وسط همین عروسی جیغ بزنم همه بفهمند قضیه چیه... -عروس خانم! سر بلند کردم، دیدم حاج آقاست، اومد جای...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




رمان چشم ها - قسمت سی ام

رمان چشم ها - قسمت سی ام

مجتبی _سردار!!چته؟!مجتبی آرنج سردار رو کشید و گفت چی میگی؟!چرا سر سلاله خانوم دادمی زنی ؟نذارن؟پاک می کنیم این که عربده کشی نداره!!سلاله با شوک و بغض به سردار نگاه میکرد منم که انگار خشک شده بودم، همین طوری خیره به سردار و کارای غیر منطقی اش نگاه می کردم. قشنگ معلومه که دلش پره، عصبیه، میخواد سر هر بهونه خودش رو تخلیه کنه، مجتبی اومد طرف سلاله و گفت : سلام خانم، من عذر خواهی می کنم، سردار که منظوری نداره... سلاله با بغض گفت:...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




رمان مرد - قسمت چهل و چهارم

رمان مرد - قسمت چهل و چهارم

- من ذائقه ی دوستمو بهتر از شما می دونم آقا مسعود که تازه دو ساعته باهاش آشنا شدی. مسعود به من نگاهی کرد و گفت : بله ... دم ظرفشویی هر سه تا خواهر ایستاده بودیم و هیچ کدوم هم ظرفا رو نمی شستیم و به هم پاس می دادیم. مامان با حرص آروم گفت: - آبرو ریزی نکنید ذلیل مرده ها. یکی بشوره یکی آب بکشه یکی خشک کنه. - یهو بگو ماشین ظرفشویی با خودت آوردی دیگه، یکی می شوره آب می کشه، خشک می کنه. محصول مشترک بدری و رضا. جای مامان امیر پاشا ...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




رمان مرد - قسمت چهل و سوم

رمان مرد - قسمت چهل و سوم

- پس بی جار کرد شوهر کرد ور دل ننه اش می موند. بچه ام فقط یه ماه زندگی کرد شش ماه که در کش مکش طلاق بود. چند ماه قبل هم خانم در قهر و سکوت منزل باباشون تشریف داشتن. مامان- طفلک مسعود، حالا نمی شد بره تهران؟ زندایی چشماشو درشت کرد و گفت: - چه حرفا می زنی بدری جون، اینجا کارگاهشه، اسم و رسمی داره، بیست سی تا کارگر زیر دستش کار می کنند، نون زن و بچه شونو در می یارن، بره تهران تا دوباره اسم در کنه، تا جا بیوفته، بازار کار پیدا ک...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




رمان چشم ها - قسمت بیست و نهم

رمان چشم ها - قسمت بیست و نهم

مامان چادر حریر رو باز کرد روی سرم گذاشت و سلاله گفت : _همین جا وایستا یه عکس بگیرم. سریع دوربینشو آورد ،سلاله عکاسی خونده بود ،منم عکاسی رو آکادمی تو کلاس های مختلف یاد گرفته بودم یه حور هردو مکمل هم بودیم من طراحی و دوخت خونده بودم و سلاله طراحیو از من یاد گرفته بود... سلاله از زاویه های مختلف عکسو می گرفت ،سردار سلاله رو صدا زد و سلاله بدون اینکه نگاش کنه گفت : _سردار گل و بیار ...فیلم بردار اصلی که همکار سلاله بودو ا...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




رمان مرد - قسمت چهل و دوم

رمان مرد - قسمت چهل و دوم

با اخمی از گیجیِ این حرفِ سبا نگاهش کردم و بی اراده گفتم: - پس چرا تا حالا ازدواج نکردی که بچه ی خودتو.. | اخم سبا هر صدم ثانیه بیشتر می شد.. حرفمو ادامه ندادم.. نازلی تو خنگی یا گیجی که این حرفو می زنی؟! خب اگر می تونست که چرا داره می ره جراحی کنه که تکلیفش روشن بشه وقتی از درون چیزی هست که از بیرون نیست چطوری ازدواج کنه؟| فرانک اومد سر جاش نشست. در حالی که ارمیا رو تو بغل داشت و همینطوری هم یه سره با ارمیا حرف می زد. اونم ...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




رمان چشم ها - قسمت بیست و هشتم

رمان چشم ها - قسمت بیست و هشتم

. . .جاشون مامان اومد ،کل اتفاقا رو تعریف کردیم ،کلی باهام حرف زد و آروم ترم کرد ،خصلت خانواده ی من سازش بود ،جنگ مدار نبودن،منم به خونواده ام میرم دیگه ،از اونا یاد گرفته بودم ... شروع کردم چشامو آرایش کردم ،یه سایه اسموکی ،مژه های بلند ،صورتمو کلی کرم گریم زده بودم چون پوشیه ام یه حریر کلفت عمو زری دار بود. سایه صورتم از پشتش مشخص بود ،پوشیه سرم با تور اکلیل دار و مروارید بود ،تا چشمم مروارید بود...تز سلاله این بود که رو...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




رمان مرد - قسمت چهل و یکم

رمان مرد - قسمت چهل و یکم

با اخمی از گنگی نگام کرد و گفتم: - چون مسعود حق تو رو خورده، نگاه کن چه قدی داره ماشاءالله از همه بلندتره.. سبا یه سقلمه بم زد. امیر پاشا با خونسردی نگام کرد. درست عین نگاه یه بزرگتر به یه بچه و بعد با آرامش گفت: - خب آره نسبت به تو | سری تکون داد و ادامه داد| ماشاءالله چه قدی داره. روشنک و فرانک ریز خندیدند. با حرص برگشتم و نگاهشون کردم. سبا زیر لب گفت: - همینو می خوای؟ سرمو بالا گرفتم و گفتم: - و البته امیر پاشا جان.. مسعو...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




 سایر صفحات > 
1

 



بازاريابي با اينستاگرام ...

آموزش بازاريابي اينترنتي ...