صفحه اصليفروشگاه فروشندگانبازاريابيدرج بنر ويژهاخبار و مقالاتايستگاه آگهيآگهي دهندگانتالار گفتمانتماس با مادرباره ما

رمان نفسم رفت 11390
قیمت: 49,000 ریال
رمان نفسم رفت


رمان نفسم رفت
به نام خدا
رمان
نفسم رفت
نویسنده : مینا وهاب
نویسنده رمان های:
صدای سخن عشق
برگرد پیشم
خورشید خاموش
برای آشنایی با بخشی از رمان قسمت اول و پنجاهم درج گردیده است . رمان 108 قسمت است. نظرات خود را از طریق صفحه تماس با ما در سایت فارس ادز برایمان ارسال فرمایید.
قسمت یکم
مقدمه:
قولهایت رنگی بود
قول های رنگی که پرنسس را از دنیای سیاه و سفیدش بیرون کشید
فریب خوردم بهشت سیاه و سفیدم رو به جهنم رنگی تو باختم
تقدیرم یک عمر به خوبی و خوشی زندگی بود اما پایانش نصیبم هیچ بود
خدایا.سرنوشت وقت بازی تقب کرد اگرنه تقدیر من این نبود
****
وارد کلاس که شدم به عکس پراید نقاشی شده روی تابلو نگاه کردم خوب میدونستم چنین استعدادی رو که با ماژیک طراحی به این خوبی کنه تو این کلاس فقط یه نفر داره به سمت صندلیم رفتم و نشستم و در کیفم رو باز کردم تا دفتر و دستکم رو بیرون بیارم و در همون حال که سرگرم کیفم بودم با لحن مقتدرانه ی همیشگی گفتم:
- اردکام پاشو بیا تخته رو پاک کن
صدایی از ته کلاس بلند شد:
- استاد ما از این ته پاشیم بیاییم تخته پاک کنیم؟ این فاصله رو باید آژانس گرفت تورو خدا یه کرایه تاکسی رو دستمون نذارید.
سرخودکارم رو برداشتم و خونسرد جواب دادم:
- موقعی که میکشیدی باید به فکر کرایه تاکسیش میوفتادی.
- اتفاقا استاد داشتیم به کرایه تاکسی فکر میکردیم که ماشین کشیدیم دیگه. وگرنه یه قلب میکشیدیم که از کنارش تیر رد شده بالا سرش هم مینوشتم آخی به خیر گذشت.
کلاس رو صدای خنده دانشجوها برداشت سرم رو بلند کردم و با چشمام دنبال اردکام گشتم ته کلاس نشسته بود و با لبخند به من نگاه میکرد بهش میخورد یه چند سالی از من کوچکتر باشه یا حداقل همسن و سال من باشه اخمام رو تو هم کشیدم و جدی گفتم:
- میای پاکش کنی یا میخوای جدی جدی این ترم رو با نمره 2 بیفتی؟
- استاد تورو خدا این ماشین تمام آرزوی ماست شما دارید ما رو مجبور میکنید با دستای خودمون خط بطلان بکشیم رو کل آرزوهامون.
دیگه داشت کلافه ام میکرد اخمهام رو غلیظ تر کردم بلکه حساب ببره و غریدم:
- میخواستی جایی تابلو کائناتت رو نصب کنی که مجبور نباشی بعدش خط بطلان بکشی روش. پاشو بیا وگرنه مجبوری خط بطلانت رو روی آرزوی مهندس شدنت بکشی. زود باش.
بدو بدو سمت تخته اومد. این بشر حتی دوییدنش هم خنده دار بود. کل کلاس از طرز دویدنش رو هوا رفت. به زور جلوی خنده ام رو گرفتم و بهش نگاه کردم ماژیک قرمز رو از گوشه تخته برداشت و یه ضربدر بزرگ رو عکس پراید کشید. اخمایی که از دیدن دویدنش از گره ابروهام پریده بود دوباره برگشت و توپیدم:
- این چیه؟
- خط بطلان دیگه استاد.
دوباره کل کلاس رفت رو هوا اینبار من هم خنده ام گرفت و با خنده گفتم:
- پسر خوب بهت میگم پاکش کن تو بیشتر خط خطیش میکنی؟
- استاد ما تمام امیدمون این بود به یه خط بطلان راضی میشید حداقل میتونیم از زیر خط قرمزها ، ماشین بیست میلیونی ببینیم.
نخیر انگار بحث کردن با این فایده نداشت بنابراین از خیرش گذشتم و به یکی از پسرایی که ردیف اول نشسته بود گفتم:
- لاری پاشو بیا این تخته رو پاک کن .
لاری بلند شد و تخته پاک کن رو دست گرفت که اردکام به پاچه شلوار بنده ی خدا آویزون شد و ادای زاری کردن درآورد و گفت:
- جون طاها اگه بذارم پاکش کنی. این پراید همه ی آمال و آرزوی منه. هنوز قسطاشو تموم نکردم نامرد.
لاری بی توجه به التماس های اردکام پاش و اردکام رو دنبال خودش میکشید و به زحمت تخته رو پاک میکرد و این اصرار و ممارست اردکام و لاری چنان صحنه ی خنده داری راه انداخنه بود که من هم همصدای دانشجوهام میخندیدم
تخته که تمیز شد لاری تخته پاک کن رو سرجاش گذاشت و رفت نشست اما اردکام هنوزم ایستاده بود و مثلا خشمگین به لاری خیره شده بود و نفرین میکرد:
- انشالله خدا امیدتو ناامید کنه که همه امیدمو ناامید کردی. انشالله با دوسدخترت بری کافی شاپ اون یکی دوسدخترت ببینتون. انشالله مهمونای عیدتون همه پسته های ظرف هامیلتون رو غارت کنن. اورانگاتون.
قسمت پنجاهم
- خب حالا چیا گفتین؟
- اون بدبخت که چیزی نگفت ولی من سواستفاده کردم هرچی میخواستم گفتم . خونه و ماشین و حساب بانکی و خلاصه هرچی فکرش بکنی . فقط روم نشد ازش بخوام بجام حامله هم بشه
خنده ام گرفت تصور رامین با اون هیکل که نه ماهه حامله بود و شکمش بالا اومده بود واقعا هم خنده دار بود
***
برای بدرقه اش تا دم در اومدم
- کاش میشد شب رو بمونی
صورتم رو بوسید و مهربون گفت :
- میدونی که قبل از اومدن شاهرخ باید برم
ابروهام رو کلافه بالا انداختم و با سر حرفش رو تایید کردم از این حرف خوشم نمیومد ولی حقیقت رو هرچند تلخ باید قبول کرد
وقتی دید ناراحت شدم باز صورتم بوسید و گفت :
- نگران نباش چند روز دیگه که به رامین بله بگم اختیارم میفته دست آقامون و دیگه رفت و آمدم با تو بلامانع میشه
از این یکی حرف بیشتر زورم گرفت .زنها در طول تاریخ همیشه بدبخت بودن همیشه نیاز به یه آقا بالا سر داشتن همیشه اختیارشون دست یه مرد بوده . همیشه . برای عوض کردن حال و هوام بحث و عوض کردم
- رامین میاد دنبالت؟
- نه اون بدبخت که فعلا تو حسه تا مثلا من فکرما بکنم و خبرش کنم
- پس چرا نگفتی زنگ بزنم آژانس دیوونه
- نگران نباش ماشین بابا رو آوردم
به در باغ رسیدیم خودش در رو باز کرد و برای بار سوم صورتم بوسید
- تا سه نشه بازی نشه
خندیدم به سمت ماشین دایی رفت و قبل از سوار شدن گفت
- من دیگه برم خدافظ
- خدافظ
سوار شد و با زدن یه بوق گاز ماشین رو گرفت و رفت به رفتنش نگاه کردم و باهاش بای بای کردم خواستم در رو ببندم که صدای وحید متوقفم کرد:
- درو نبند
برگشتم و باز توی کوچه رو نگاه کردم کرایه تاکسی رو حساب کرد و به سمت من برگشت و اخم کرد :
- آدم با این لباس میاد تا دم در؟
به لباسم نگاه کردم دامن بلند و بلوز آستین سه ربع اونقدرا هم غیر پوشیده نبود که حالا اقا برام اخم و تخم راه انداخته بود
- لباسم که خوبه . تو چرا با تاکسی اومدی؟
وارد خونه شد و در رو پشت سرم بست
- پس با چی بیام ؟ پیاده؟
- چرا با ماشینت نرفتی ؟
به ماشین گرون قیمتش که خیلی وقت بود گوشه خونه خاک میخورد نگاه کرد و بی قید شونه بالا انداخت فرصت رو مناسب دیدم و تیکه ام رو انداختم :
- راستی حواسم نبود نمیشه با همچین ماشین گرون قیمتی رفت پایگاه
یهو خودش رو جلو کشید و مسیرم رو سد کرد از چهره اش که نمیدونم کی وقت کرد انقدر خشنش کنه ترسیدم و سرم رو پایین انداختم
- منظورت چیه ؟ کدوم پایگاه ؟
- نمیدونم تو بگو کدوم پایگاه؟
- تو چی میدونی؟
در واقع هیچی نمیدونستم ولی الان وقت صادق بودن نبود بهترین موقع بود که یه دستی بزنم
- وقتی تو به من اعتماد نداری که چیزی بگی من چرا باید اعتماد کنم و چیزی بگم؟
بازوم رو گرفت و محکم تکونم داد انقدر که از درد اخمهام توی هم رفت:
- گفتم چی میدونی لعنتی؟
تمام قدرتم رو جمع کردم و بازوم از دستش بیرون کشیدم
- ولم کن عوضی به چه حقی سر من داد میزنی؟
خواستم تا به خونه برگردم اما باز جلوی راهم رو گرفت
- برام مهمه آیدا بگو چی میدونی؟
ترسیده بود؟ یعنی این پایگاه انقدر مهم بود که بخاطرش بترسه . اصلا چرا ترس؟ مگه کار خلافی کرده بود که بترسه؟ حتما همین طور بود . مگه کسی که کار خوبی انجام میده از اینکه بقیه بفهمن میترسه پس حتما کار خلافی کرده
- خوشم نمیاد با یه آدم خلافکار هم کلام بشم
اینبار اخمهاش از سر عصبانیت نبود بلکه متعجبانه ابروهاش رو گره داده بود
- خلافکار؟
یهو خندید و بین خنده اش گفت :
- یعنی فکر میکنی پایگاه جای خلافکاراست
بند آب داده بودم فهمید که چیزی نمیدونم اما کم نیاوردم
- اگه اینطور نیست پس چرا میترسی من بدونم یا نه؟
در حال خندیدن سرخوش بینی ام رو گرفت و کشید
- خیلی بانمکی . میدونستی؟
من جدی حرف میزدم و اون مسخره ام میکرد این عصبانیم می کرد . بینی ام رو از لای انگشتاش بیرون کشیدم و به سمت خونه پا تند کردم از پشت سر صداش رو شنیدم
- حالا مثلا قهر کردی؟
محلش ندادم و سوالش رو بی جواب گذاشتم و به مسیرم ادامه دادم که یهو حس کردم توی هوا در حال چرخیدنم
من رو توی بغلش گرفته بود و دور خودش میگردوند و با خنده میگفت :
خیلی بانمک قهر میکنی آیدا


مشاهده سایر محصولات این فروشنده

رمان نفسم رفت
تاریخ ثبت: 1396/7/11    تاریخ به روزرسانی: 1396/7/12
قیمت: 49,000 ریال
بازديد: 739
حجم فایل: 1.31 مگابایت

سفارش محصول                سوال از فروشنده


کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان نفسم رفت ،مینا وهاب ،صدای سخن عشق ،برگرد پیشم ،خورشید خاموش ،قولهایت رنگی بود ،

اشتراک گذاری این مطلب در لینکدین   اشتراک گذاری این مطلب در فیس بوک   اشتراک گذاری این مطلب در تویتر   اشتراک گذاری این مطلب در کلوب   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل بوک مارک   اشتراک گذاری این مطلب در یاهو   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل پلاس وان   ارسال این مطلب به ایمیل دوستان

 

 

 

درج بنر تبليغاتي ...

آموزش بازاريابي اينترنتي ...