فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و دهم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و دهم

ویرایش: 1395/11/28
نویسنده: chaampol


پدرام با کنایه رو به معین گفت:
-جناب سزاوار چه عجب ...رونمایی رو الان بدیم یا سر پروژه؟؟؟
به پدرام اشاره کردم سر به سرش نزاره...
پدرام بهم چشمکی زد و به معین گفت:
-حالا دیگه تنها تنها دلنوازان میری؟حالا با من غریبی میکنی چرا سیاوش رو نمیبری؟!!!
معین با عصبانیت به سمت پدرام چرخید و گفت:
-ببند بابا...تو چی میگی این وسط؟؟؟
از پدرام خواهش کردم چیزی نگه تا احترامش حفظ بشه...
پدرام از جایش بلند شد و به سمت در رفت...
با چشمهام ازش خداحافظی کردم و به معین گفتم:
-‌تو که گفتی من نمیام...چی شد؟
معین با در شکلات خوری مشغول شد و گفت:
-میخوام چند روز برم یک وری ...الانم اومدم خداحافظی...
با مشت محکم به میز کوبیدم و گفتم:
-الان؟وسط این همه کار؟تو حالت خوبه؟
معین بلند شد و گفت:
-مگه نمیخواستی تو قرارداد جای اسم من شکل گلابی بکشی؟الان دیگه وقتشه!!!
از زور حرص لبهام رو گاز گرفتم و گفتم:
-حرف مفت نزن!!!من با مرخصیت موافقت نمیکنم...باید بمونی و به پدرام کمک کنی!!!
معین به سمت در رفت و گفت:
-اهان...اون موقع که با ناز و کرشمه یک دختر ،مرخصی یک هفته ای رد میکنی باید فکر اینجاشم میکردی که باقی زیر دستهاتم پر توقع میشن!!!
از نیش تو کلامش نفسم رو حبس کردم و گفتم:
-ناز و کرشمه؟مریم رو میگی؟چه جالب من تا حالا ناز کردنش رو ندیده بودم!!!چقدر ناز خریدی که حال و روزت این شده؟؟؟
معین از جواب دندونشکنم قفل کرد و گفت:
-سیاوش سر به سرم نزار یک چیزی بارت میکنم تا سه ساعت بیفتی دنبال معنیشا!!!
از نگاه گستاخش که چشمهام رو نشونه گرفته بود هیجانی شدم و گفتم:
-جراتش رو نداری...معین به روح مامانم زر زیادی بزنی همینجا چنان میزنمت که صدای...
حرفم رو سریع جمع و جور کردم و گفتم:
-اصلا برو به درک...فقط اگه یک هفته ات بشه یک هفته و یک ساعت با من طرفی...
معین در اتاق رو بهم کوبید و رفت...
با رفتنش نفس عمیق کشیدم و گفتم||بیشـــــــــــــــعور منم ادمم منم دلم واسه اون بی معرفت تنگ شده منم حالم خرابه اما چیکار کنم ؟من دارم نقش ادمهای محکم رو در میارم تا تو بیشتر از این شکسته نشی...||


((معین))
کنار ساحل دور اتش نشسته بودم و به عکسهای مریم که تو مهمونی سیاوش گرفته بودیم نگاه میکردم...ارامش ساحل صدای دریا رو بیشتر به رخ میکشید...با صدای زنگ موبایلم و دیدن اسم |نخود مغز| (اَه)بلندی کشیدم و فوری رد تماس دادم...اما دست بردار نبود و پشت هم زنگ میزد...
با عصبانیت جواب دادم و گفتم:
-ساعت نزدیکه یکه تو خواب نداری؟
نیلو سلام بلند و بالایی داد و گفت:
-‌چرا جواب پی ام ها رو نمیدی؟
چوبهای در حال سوختن رو جا به جا کردم و گفتم:
-کاری داری بگو...حوصله ندارم...
نیلو با صدای لوس و کشداری گفت:
-معــــــــــــــــیـــــــــــــن فردا میای بریم اون باغچه سنتی؟دلم گرفته!
تو دلم گفتم||برو بابا...کم مونده پای تو رو به اونجا باز کنم!!!||
خیلی بی تفاوت بهش گفتم:
-نه...اولا که من تهران نیستم...دوما اگه تهرانم بودم باهات نمیومدم...دلیلی نداره من و تو دوتایی جایی بریم...انقدرم به من پیام نده ،خیلی بری رو مخم بلاکت میکنم!!!
نیلو ساکت بود و چیزی نمیگفت...شب بخیری دادم و تماس رو قطع کردم...

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و دهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی