فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و هشتم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و هشتم

ویرایش: 1395/11/28
نویسنده: chaampol


رفیعی کنارم نشست و گفت:
-میخوای شام بریم بیرون؟
به تلویزیون خیره شدم و گفتم:
-نه...شام درست کردم...سر پروژه نرفتی؟
رفیعی صورتش رو با شتاب به سمتم چوخوند و گفت:
-چرا مرتبا این سوال رو میپرسی؟فکر کن رفتم ...خب که چی؟
از واکنشش قلبم لرزید و گفتم:
-همینطوری...دیگه حق سوال پرسیدنم ندارم؟
عزیز استغفرا... گفت و به اتاقش رفت...میدونستم از دعوا وحشت داره...
از پیش رفیعی بلند شدم و به اشپزخونه رفتم...پشت سرم اومد و گفت:
-چرا بودم...همشون خوبن...اصلا عین خیالشونم نیست... گفتم که الکی نگرانی، تو نشدی یک منشی دیگه، واسه اونها چه فرقی میکنه تو کارهاشون رو بکنی یا یکی دیگه!!!
تو دلم گفتم||دروغ نگو...تو اینها رو میگی تا من هوایی نشم...تو اینها رو میگی تا من رو تو چشم اونها بی ارزش بدونی...||


عزیز از پشت پنجره به بیرون خیره شد و گفت:
-انگار تو زندانم...دلم گرفت...میای بریم بهشت زهرا؟
رو تختم چرخیدم و گفتم:
-امروز که پنجشنبه نیست!
عزیز پرده رو کنار کشید و گفت:
-مگه حتما باید پنجشنبه باشه تا من پسرم رو ببینم؟
از رو تخت بلند شدم و گفتم:
-اوه...خیلی خب !!!الان زنگ میزنم آژانس ،زود حاضر شو...
چشمهای عزیز از خوشحالی برق زد و گفت:
-خدا پدرت رو بیامرزه تو این خونه پوسیدم ...


تا میز شام رو چیدم رفیعی به اتاق رفت و با گوشیش مشغول صحبت شد...کلافگی رو از تو صداش میشنیدم ولی خودم رو با کارم مشغول کردم تا فکر نکنه فال گوش ایستادم...
از اتاق بیرون اومد و گفت:
-مریم واسه من شام نیار...من دارم میرم...
به میز تکیه دادم و گفتم:
-تو که تازه اومدی!!!
رفیعی کتش رو برداشت و گفت:
امشب تولد دامادمه...یادم نبود ...من باید برم...
پشتم رو بهش کردم و گفتم:
-خوش اومدی...
سریع به اشپزخونه رفتم تا جلوی عزیزم نازم رو نکشه...
نگاهش نمیکردم اما متوجه سنگینی نگاهش بودم...
رفیعی به سمت در رفت و گفت :
-حاج خانم خداحافظ...
تو دلم گفتم:
-چه نازیم کشید!!!لابد منم اینجا نقش هویج رو دارم !!!


مانتوها رو یکی پس از دیگری پرو کردم و به عزیز که رو صندلی نشسته بود با خنده گفتم:
-عزیز اون البالویی رنگه بدجوری چشمک میزنه...برش دارم؟
عزیز به مانتوهای تو دستش نگاه کرد و گفت:
-مگه قراره قحطی مانتو بیاد؟
بلند بلند خندیدم و گفتم:
-اره...اونم میخرم...میخوام بترکونم...میخوام انقدر خرید کنم تا اون کمد سفیده لب در لب پر بشه...
عزیز از ذوق و خوشحالی من میخندید و دل به دلم میداد...


به راننده آژانس که پرسید ||منتظر کسی هستید؟||نگاه کردم و گفتم:
-نه...
عزیز با تعجب به خیابون چشم دوخته بود و زیر لب غر غر میکرد...
با دیدن پدرام که از شرکت به بیرون اومد سرم رو کمی پایین گرفتم و به عزیز گفتم:
- سرت رو خم کن...
عزیز استغفرا... گفت و سرش رو خم کرد...
بعد از رفتن پدرام به ساعتم نگاه کردم و به راننده گفتم:
-ده دقیقه دیگه صبر کنید...منتظرم یکی بیاد بیرون و ببینمش...
راننده که بدجور تو نخ و من عزیز بود لبخندی زد و گفت:
-اهان ...قضیه دو تا شدن شلواره!!!
از طرز فکرش خندم گرفت و چیزی نگفتم...
با دیدن سیاوش یخ زدم...چون امکان نداشت سیاوش زودتر از معین از شرکت بیرون بزنه...
خوب نگاهش کردم...سیاوش بدون توجه به خیابون، ماشینش رو از پارکینگ بیرون اورد و راه افتاد...تو دلم گفتم||سیاوش بی تفاوت از کنار ماشینها رد نشو...شاید اونی که دلتنگشی کنارت بود و تو نادیده گرفتیش!!!||
با رفتنش به راننده گفتم:
-اقا برو...
تو دلم گفتم||معین کجایی؟من بخاطره تو اومدم...این انصافه من تا جلوی در شرکت بیام و تو نباشی؟؟؟!!!||

ادامه دارد....


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی