فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و هفتم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و هفتم

ویرایش: 1395/11/28
نویسنده: chaampol


به سمت در راه افتادم و گفتم:
-غیر ممکنه...من تا خودم خونه خالیشون رو نبینم باور نمیکنم...
سیاوش دستم رو گرفت و گفت:
-من دیدم...خالی بود...همه وسایل رو به خیره بخشیده...
به چشمهاش نگاه کردم و گفتم:
-بی خداحافظی رفت؟!!!چقدر بی مرامه...
سیاوش بازوم رو محکم گرفت اما چیزی نگفت...
خندیدم و گفتم:
-عروسی کرده؟مبارکش باشه...
هر لحظه به فشار دست سیاوش بیشتر میشد...
خنده بلندتری کردم و گفتم:
-خودمونیم عجب بی مرامی بود حتی عروسیش دعوتمون نکرد...
((سیاوش))
به دهن معین خیره بودم...حرفهای بی سر و تهش خبر از حال بدش میداد...گونه های سرخش تنها یک دلیل داشت...دلیلش از دست دادن عشقش بود...بازوش رو محکم فشار میدادم تا به خودش بیاد اما معین هر لحظه قرمز تر از قبل میشد و بیشتر میخندید...تکانش دادم و گفتم:
-چه مرگته؟
معین رو زمین نشست و گفت:
-هیچی...من خوبم...بریم فرحزاد؟بریم عروس شدن مریمی رو جشن بگیریم؟بریم قلیون بازی ؟دو سیب البالو بکشیم یا پرتقال نعنا؟
دو زانو کنارش نشستم و گفتم:
-معین من رو نترسون...چته؟
معین گونه ام رو بوسید و گفت:
-داداش من که چیزیم نیست...بلندشو بریم...کت و شلوار تنت کن...فکر کن امشب عروسی مریمه...مریم بانو الان تو خونه جدیدشه،ساعت چنده؟وقت شام شده؟...اره وقت شامه ...الان مریم بانو با همسرش پشت یک میز مشغول شام خوردنه...خوش به حالشون...سیاوش بدو گشنمه!!!
معین رو هول دادم و گفتم:
-بیشعور چی میگی؟ یک نفس بگیر...الان سکته میکنی...
معین از رو زمین بلند شد و به سمت در رفت...هرچی صداش میکردم جواب نمیداد...دوان دوان به سمتش رفتم و دستش رو گرفتم...معین رو به سمت خودم کشیدم و با فریاد گفتم:
-کجا میری؟
معین با چشمهای از حدقه بیرون زده نگاهم کرد و گفت:
-گفتی اسم شوهرش چیه؟
از گیج و منگ بودنش ترسیدم و یک سیلی محکم تو گوشش زدم...
معین چشمهاش رو از زور درد بست و گفت:
-پس بیدارم...سیاوش قلبم درد میکنه...
با چشمهای نمناک نگاهش کردم و محکم تو بغل گرفتمش...
معین در گوشم گفت:
- دوستش داشتم ...
اروم در گوشش گفتم:
- میدونم...


((مریم))
عزیز کنارم نشست و گفت:
-چرا گریه میکنی؟
اشکم رو پاک کردم و گفتم:
-دلم واسه بچه های شرکت تنگ شده...عزیز الان با خودشون چه فکری میکنن؟؟؟
عزیز آهی کشید و گفت:
-نمیدونم...خب چرا گوشیت رو خاموش کردی؟روشن کن تا زنگ بزنن...بهشون همه چی رو بگو...
سرم رو به روی پاهاش گذاشتم و گفتم:
-نه...اگه بفهمن واسم بد میشه...من بهشون دروغ گفتم...اگه بفهمن زن رفیعی شدم ناراحت میشن،چون میدونن دلم رو به پولش خوش کردم...نمیخوام از چشمشون بیفتم...
عزیز کمرم رو نوازش کرد و گفت:
-حدس میزدم یک روزی اینجوری بشی...وقتی به خانم صاحبخونه سپردی که اسمی از رفیعی نیاره تا تهش رو خوندم...مریم دلت واسه کدومشون تنگ شده؟بگو خجالت نکش...
اشکم رو با پشت دست پاک کردم و گفتم:
-همشون...اما دلم واسه معین بیشتر از همه تنگ شده...عزیز معین خیلی هوام رو داشت...خدایی واسم یک تکیه گاه بود...
عزیز دستش رو تو موهام برد و گفت:
-مریم دیگه بهشون فکر نکن...قسمت تو هم این زندگیه...از قدیم گفتن
خود کرده را تدبیر نیست !!!

ادامه دارد....


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ،