فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و چهارم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و چهارم

ویرایش: 1395/11/28
نویسنده: chaampol


با جواب بله ام...هیچکسی دست نزد...به عزیز نگاه کردم و از غم چشمهاش بغض کردم...رفیعی در گوشم گفت:
-مبارکه...
از نفسهای داغش که به لاله گوشم میخورد حس بدی شدم ... سرم رو از لبهاش فاصله دادم و گفتم:
-ممنون!
از کنار رفیعی بلند شدم و جلوی پای عزیزم نشستم...
دستهای عزیز رو گرفتم و گفتم:
-مبارکم باشه!!!
عزیز با گوشه چادر اشکش رو گرفت و گفت:
-مبارکت باشه...چه بی سر و صدا عروس شدی...
دستهای لرزونش رو بوسیدم و گفتم:
-فدای سرت...خودم خواستم...
رفیعی کنارم نشست و گفت:
-حاج خانم مبارکه...
عزیز زیر لب تبریک گفت و به آشپزخونه رفت...


رفیعی یک اهنگ شاد گذاشت و گفت:
-‌بلدی برقصی؟
صدای اهنگ رو کم کردم و گفتم:
-نه...
دوباره صدای ضبط رو بلند کرد و گفت:
-پس عروس بی هنری هستی!!!
از صدای اهنگ کلافه شدم و اهنگ رو عوض کردم...
رفیعی دستم رو گرفت و گفت:
-الان میری خونه ات رو میبینی و دلت باز میشه...
تو دلم گفتم||دلم فقط با بودن عزیزم باز میشه!!!||


چرخی تو خونه زدم و گفتم:
-ساعت چنده؟
رفیعی دستم رو گرفت و گفت:
-‌به ساعت چیکار داری؟خونه چطوره؟
از اون همه نزدیکی نفسم به شماره افتاد و گفتم:
-خوبه...باید زود برگردم....مطمئنم تا برنگردم عزیزم نمیخوابه...
رفیعی به روسریم نگاه کرد و گفت:
-باید عادت کنه...این وابستگی اصلا خوب نیست...
به گره روسری ساتنم که با دست رفیعی باز میشد نگاه کردم و گفتم:
-وقت داروهاشه...بریم...
قفسه سینه ام غیر عادی عقب و جلو میشد...تو دلم گفتم||چرا خودت رو باختی؟محرمته!!!||
رفیعی تو چشمهام خیره شد و گفت:
-‌باورم نمیشه این دختری که جلوم ایستاده نو عروسمه...
دستهای یخ و لرزونم رو از لای دستهای داغش بیرون کشیدم و گفتم:
-بریم...
رفیعی با دلخوری نگاهم کرد و گفت:
-خیلی خب...بریم...


عزیز از رو تشکش بلند شد و گفت:
-چرا برگشتی؟
مانتوم رو در اوردم و گفتم:
-قرار نبود بمونم...
عزیز دنبالم به اتاق اومد و گفت:
-چرا نموندی؟مگه واست خونه نگرفته؟
بولیزم رو در اوردم و گفتم:
-چرا گرفته...اما تو رو چیکار کنم؟
عزیز به دیوار تکیه داد و گفت:
-من اونجا نمیام...دیگه کم مونده نون خور دوماد بشم...
تاپ زیر بولیزم رو با یک حرکت در اوردم و گفتم:
-نون خور دوماد چیه؟تو مادر منی...هر جا من برم باید همراهم باشی...اصلا از این حرفهای عهد قجری خوشم نمیاد...
عزیز بازوی برهنه ام رو تو دستش گرفت و گفت:
-مریم باورم نمیشه ... تو رو خاک مرتضی خوشحالی؟
از سردی دستهاش لرز کردم و گفتم:
-چون به خاک مرتضی قسمم دادی راستش رو میگم...عزیز من یک موی تنم به این رفیعی راضی نبود...به خدا عزیز، ما با حقوق گدا شاد کن شریف به هیچ جا نمیرسیدیم...بیست و خورده ای سال عین بدبختها زندگی کردم بزار باقیش رو تو ارامش باشم...گور بابای حرف مردم بزار مردم بگن دختره عاشق پول رفیعی شده...بزار مردم بگن واسه یکی که همسن باباشه کیسه دوخته...مگه حرف مردم مهمه؟عزیز من از خودم متنفرم ،میدونی چرا؟چون نتونستم اقا رو یک کربلا بفرستم...اون که رفت و ارزوی کربلایی شدن رو با خودش به گور برد اما تو که هستی...من میخوام تو رو به آرزوهات برسونم...عزیز تو رو خدا دیگه ته دلم رو خالی نکن...من دلم به یک مو بنده اگه این مو پاره بشه دیگه از بین میرم...بیا خوشحال باشیم...من شوهرم پولداره...اونقدری که لب تر کنم بهترین چیزها رو تو دست و بالم میریزه....
عزیز با شونه های افتاده از اتاق بیرون رفت و اروم گفت:
-خدا کنه پشیمون نشی...


پیامهای معین رو دونه دونه خوندم و با همشون اشک ریختم...دلم میخواست بهش پیام بدم و همه چی رو واسش بگم...اما یک حسی به دلم چنگ مینداخت و مانعم میشد...
چندبار یک متن رو نوشتم و پاک کردم...میدونستم اگه گزینه ارسال رو بزنم همه چی تموم میشه و زود پشیمون میشم...بی خبری واسه خودم بهتر بود!!!
گوشیم رو قفل کردم و تو دلم گفتم||یک روزی میفهمید...ولی تو رو خدا چیزی به روم نیارید که طاقتش رو ندارم!!!||

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ،