فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و یازدهم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و یازدهم

ویرایش: 1395/11/29
نویسنده: chaampol


با صدای زنگ گوشی و دیدن شماره سیاوش چشمهام رو باز کردم و گوشی رو جواب دادم...
سیاوش با عصبانیت|| درد ||محکمی گفت و گوشی رو قطع کرد...
تو دلم گفتم||ممنونم،فقط همین؟؟؟!!!||با صدای بوق ماشینش به پشت پنجره دویدم و به در ویلا نگاه کردم...با دیدنش به معنی‌||درد||پی بردم...چون ماشینم رو دقیقا تو حیاط و پشت در پاک کرده بودم و سیاوش نمیتونست داخل بشه...تو دلم گفتم||مگه نگفتم پیگیر من نشو...چقدر زبون نفهمی !!!||

به ماشینم تکیه دادم و به سیاوش زل زدم...با اخم نگاهم میکرد...به نایلون خریدهاش چشم دوختم و گفتم:
-واسه من خرید کردی؟
سیاوش در ماشین رو محکم بهم کوبید و گفت:
-تو؟مگه تو ادمی؟
به چشمهای عصبیش زل زدم و گفتم:
-نه...اگه ادم بودم حرفم رو گوش میدادی و دنبالم نمیومدی...
سیاوش به وسط سینه ام کوبید و گفت:
-‌کم مزخرف بگو...بیا کمک...
با دلخوری تمام نایلونها رو با هم بلند کردم و به سمت ساختمون راه افتادم...
سیاوش به پشتم زد و گفت:
-افرین...تنهایی بیار تا رگ کمرت باز بشه...
از اینکه میخواست حرصم رو در بیاره حرص کردم و قدمهام رو سریعتر برداشتم...

بوی املت سیاوش پام رو به اشپزخونه باز کرد...رو صندلی نشستم و خودم رو با گوشیم مشغول کردم ...مراحل بازی اسکایپ رو بی حوصله جلو میرفتم و فقط به فرار از زندان فکر میکردم...
سیاوش با وسواس فلفل دلمه هایی رو خرد میکرد و چپ چپ نگاهم میکرد...
برای اینکه حرصش بدم نگاهی به دستهاش کردم و گفتم:
-اِوا شور انــگــــیـــز...النگوهات نشکنه!!!
سیاوش لبخندش رو جمع و جور کرد و پشتش رو بهم کرد...
لبخندی به لبم اوردم و گفتم:
-جدیدا دل و جرات پیدا کردی ...کار رو میسپری به یک بچه و دنبال من میای...اینا نشونه چیه؟
سیاوش جوابم رو نداد و گوجه ها رو با همون چاقویی که تو دستش بود بهم زد...
تو دلم گفتم||‌به حرف میارمت....اقا سزاوار نیستم اگه همین امشب به حرف نیارمت||

سیاوش پتو رو از روم کشید و گفت:
-برو یکی دیگه بیار...
صدای تی وی رو زیاد کردم و گفتم:
-بابا نخواستیم...مال خودت...مخـــــــــــــــــل اسایش!!!
سیاوش بسته چیپس رو باز کرد و جلو خودش گذاشت...سریع نایلون تخمه رو برداشتم و جلو خودم گذاشتم...هر دو نگاهی به تنقلات جلوی دست دیگری کردیم و سریع نگاهمون رو گرفتیم...دقیقا شبیه بچه ها رفتار میکردیم...با گل ||کریستین رونالدو||سیاوش فریادی از شادی کشید و یک مشت تخمه از نایلون جلو دستم برداشت...با شصت پام بسته چیپس رو به سمت خودم کشیدم تا پرو نشه...واسه سه ثانیه نگاهمون بهم گره خورد و هر دو به زیر خنده زدیم...سیاوش لگدی به زانوی برهنه ام زد و گفت:
-بیشعور من بخاطره تو نفهم پدرام رو تنها گذاشتم و اومدم...هر چند اون تنهایی از پس افق بر میاد اما این نامردیه که من و تو همه کارها رو بریزیم سر اون و خودمون بیام ددر دودور...
یک مشت چیپس تو دهنم گذاشتم و در همون حال گفتم:
-اون داره جبران اون سالهایی که ما هزینه درس و دانشگاهش رو میدادیم رو میکنه...
سیاوش لگد محکمتری تو پام زد و گفت:
-دیگه نشنوم این حرف رو...دفعه دیگه این حرف رو بزنی چشمهام رو این رفاقت چندساله میبندم و میزنم تو دهنت...هنوز اون همه اصرارت رو یادم نرفته که ازم خواستی واسش کاری کنم تا دغدغه ای جز درس خوندن نداشته باشه،حالا این مزخرفات چیه که بلغور میکنی؟
از حرف خودم بدم اومد و گفتم:
-یک چرتی به دهنم اومد...بیخیال!!!

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و یازدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی