فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و سوم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و سوم

ویرایش: 1395/11/29
نویسنده: chaampol


((معین))
به میز خالی مریم نگاه کردم و به سیاوش گفتم:
مریم گلی هنوز نیومده؟
سیاوش کش و قوسی به خودش داد و گفت:
-تو مرخصیه...رفته شاهرود...
با تعجب گفتم:
-تو این سرما؟
سیاوش سرش رو به روی میز گذاشت و گفت:
-اره...انگاری مادرش خیلی بیتابی میکرده...
رو مبل نشستم و گفتم:
-چرا بی خداحافظی رفت؟...چقدر بی معرفته!!!
سیاوش چشمهاش رو بست و گفت:
-با من خداحافظی کرد...چقدر خوابم میاد...پدرام کجاست؟
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
-سوال کلیشه ای نپرس..وقتی من اینجام اون کجا میتونه باشه؟
سیاوش تقویم روی میزش رو به سمتم پرت کرد و گفت:
-محض رضای خدا تو هم واسه این پروژه یک قدمی بردار تا پولی که میگیری حلال باشه!!!
به زیر خنده زدم و گفتم:
-حلاله...نگران نباش...
تقویم رو ورق زدم و گفتم:
-چند روز مرخصی گرفته؟
سیاوش خمیازه بلندی کشید و گفت:
-یک هفته ...
سوتی کشیدم و گفتم:
-پس حالا حالاها نمیاد...
سیاوش سرش رو از رو میز برداشت و گفت:
-فکر کنم من رو پیچوند...چشمهاش صادق نبود اما من بهش مرخصی دادم تا دلش نشکنه...
به چشمهای سیاوش خیره شدم و گفتم:
-سیا دیروز مریم یجوری بود...نگاهش عین همیشه نبود،نکنه چیزی شده؟
سیاوش تو فکر رفت و گفت:
-‌نمیدونم...بلاخره مشخص میشه...


پدرام نقشه رو باز کرد و گفت:
-اینجا رو ببین...
دست به سینه شدم و چیزی نگفتم...
پدرام نگاهش رو از گوشیش نمیگرفت...
کمی خم شدم و گفتم:
-کیه؟
پدرام گوشیش رو عقب کشید و گفت:
-به تو چه...نقشه رو دیدی؟همه چی اوکیه؟
لپش رو کشیدم و گفتم:
-مهندس نقشه رو برعکس گرفتی...پدرام تو داری به کجا میری؟این بود ارمانهای ما؟
سیاوش به زیر خنده زد و اشاره کرد سر به سرش نزارم...
به پدرام نگاه کردم و گفتم:
-حیف سیاوش نمیزاره ...وگرنه حالیت میکردم دور زدن شنگول و منگول چه عواقبی داره!!!
پدرام انگشتش رو به روی بینیش گذاشت و گفت:
-هیس هیس...خودشه ،داره زنگ میزنه ،جان هر کسی که دوست دارید حرف نزنید...
به پدرام که مرتبا رنگ عوض میکرد نگاه کردم و به سیاوش اشاره کردم||کیه؟||
سیاوش چشمهاش رو بست و اشاره کرد ||بعدا بهت میگم||...
پدرام به لبه ساختمون رفت و شروع به قدم زدن کرد...
سوتی کشیدم و اشاره کردم ||بیا اینور ||به کنار سیاوش رفتم و گفتم:
-برم از اون لبه بیارمش....این الان داغه حالیش نیست کجا قدم میزنه...
سیاوش دستم رو گرفت و گفت:
-لازم نکرده...اون حواسش از من و تو جمع تره...
دستم رو به دور شونه سیاوش انداختم و بلند گفتم:
-کم خالی ببــــــــــــــــــــــــــند!!!
سیاوش به زیر خنده زد و گفت:
-بابا ولش کن ،گناه داره...
به سمت پدرام رفتم و دم دهنه گوشی گفتم:
-پدرام غزاله زنگ زده و میگه ||دیشب جامدادیم رو خونه پدارم جا گذاشتم!!!||بهش چی بگم؟؟؟
پدرام به سیاوش اشاره کرد تا مراقب من باشه...
سیاوش قهقهه ای زد و به دنبالم اومد...
لپ پدرام رو بوسیدم و گفتم:
-دیروز غزاله...امروز خانم x...پس فردا خانم y...خدا رحم کرد تو این تهران خراب شده غریبی!!!
پدرام دستی به چونش کشید و من و به ریش های نداشته اش قسم داد تا دست از مسخره بازی بردارم...
دلم واسش سوخت و ازش فاصله گرفتم...
تو دلم گفتم||تو هم از دست رفتی؟؟؟رفیق فدای سرت ....مبارکت باشه ||


((مریم))
عاقد نگاهی بهم کرد و اروم به رفیعی گفت:
-توجیه شده؟
رفیعی از پیش عاقد بلند شد و گفت:
-بله...شما بفرما...
عزیز چادر سفیدش رو به روی صورتش کشیده بود و اشک میریخت...
به خانم صاحبخونه اشاره کردم به عزیزم یک چیزی بگه...
به چادر سفید گل صورتی خودم نگاه کردم و تو دلم گفتم||مریم کم کم با دنیای دختریت خداحافظی کن....||
همه حواسم به عزیز بود...اصلا نگاهم نمیکرد تو دلم گفتم||نگام کن...بزار دلم به نگاهت گرم بمونه!!!||
با حرف خانم صاحبخونه که گفت||عروس زیر لفظی میخواد||به عاقد نگاه کردم و تو دلم گفتم||برای بار چندم من رو خطاب قرار دادی؟؟؟!!!||
رفیعی از تو جیبش دستبندی در اورد و تو مشتم گذاشت...عاقد با صدای بلند گفت:
-عروس خانم در جریان باش که مهریه عقد موقتت رو همین الان از اقا داماد گرفتی...
به دستبند یک دست طلایی نگاه کردم و تو دلم گفتم||عجب مهریه دهن پر کنی!!!||

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی