فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و یکم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و یکم

ویرایش: 1395/11/29
نویسنده: chaampol


سعی میکردم از رو برفهای بکر و دست نخورده عبور کنم...شال گردنم رو به روی لبهام کشیدم و تو خیابون پیچیدم...
با صدای رفیعی تو دلم||یا خدا||گفتم و ایستادم...
از جوی پریدم و به سمت ماشینش راه افتادم...رفیعی با اخم نگاهم کرد و گفت:
-سوار نمیشی؟
به شرکت نگاه کردم و گفتم:
-نه...کارم عقبه باید زودتر برم...
رفیعی به روبروش خیره شد و گفت:
-هنوز هیچی نشده دروغ گفتنات شروع شده؟مگه نگفتم شرکت بی شرکت؟دیروز خوش گذشت؟
از سوالهای پی در پیش عصبی شدم و گفتم:
-من زمانی باید به حرف شما گوش بدم که بینمون یک پیوند صورت گرفته باشه...من الان کی شما هستم؟
رفیعی تو چشمهام خیره شد و گفت:
-‌خب بیا سوار شو تا بریم محضر...
به اسمون نگاه کردم و گفتم:
-ساعت یک ربع به هشته...کدوم محضری الان بازه...در ضمن همینطوری بی مقدمه بریم محضر؟
رفیعی ماشینش رو استارت زد و گفت:
-شب میام خونتون ...در ضمن امروز اخرین روزی که اینجا میای...فهمیدی؟
از ماشین فاصله گرفتم و گفتم :
-اره...فهمیدم...


هر کاری میکردم تا به سیاوش اصل قضیه رو بگم... اما دلم رضایت نمیداد...سیاوش نگاهم کرد و گفت:
-‌چیزی شده ؟یک ساعته بهم خیره شدی و چیزی نمیگی!!!
بدون هیچ فکر کردنی بهش گفتم:
-اقای شریف یک هفته مرخصی میخوام...
سیاوش با تعجب گفت:
-یک هفته؟نه نمیشه...نهایتا سه روز میتونی مرخصی بگیری...
از رو صندلیم بلند شدم و گفتم:
-میخوام برم شاهرود...عزیزم خیلی دلتنگ اقامه...
سیاوش قیافه ای گرفت و گفت:
-یک هفته خیلی زیاده...کارمون لنگ میمونه...
التماس چشمهام رو بهش دوختم و گفتم:
-همین یک بار...
سیاوش از کلافگی دستی به صورتش کشید و گفت:
-‌باشه...ولی از الان بگم تا عید دیگه یک روزم مرخصی بهت نمیدم...
تو دلم گفتم||سیاوش کجایی؟ دیگه قرار نیست اینجا بیام...||
باشه ای گفتم و به ابدارخونه رفتم تا سیاوش اشکهام رو نبینه...


با اومدن پدرام بغضم رو قورت دادم و تو دلم گفتم||خدا کنه معینم بیاد تا واسه اخرین بار ببینمش!!!||
با صدای پر انرژی معین چشمهام رو از خوشحالی بستم و خدا رو شکر کردم که همشون رو واسه اخرین بار میبینم...
معین به در ابدارخونه زد و گفت:
-مریم خانم ما چطوره‌؟
به چشمهای خندونش نگاه کردم و گفتم:
-خوبم...منتظرم تا چای دم بکشه...این چای با همه چای ها فرق داره...
معین مشکوک نگاهم کرد و گفت:
-‌چطور؟
بهش لبخند زدم و گفتم:
-نمیدونم...الکی یک چیزی گفتم...الان اماده میشه...
معین با تردید نگاهم کرد و رفت...
محکم به دهنم کوبیدم و تو دلم گفتم||‌مریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم چی میگی؟مگه نمیدونی معین خیلی زرنگه؟!!!|| سینی چای رو به وسط میز گذاشتم و کمر راست کردم...
معین خودش رو به روی مبل پرت کرد و گفت:
-سیاوش خونه ام واسه تو ...ماشینمم واسه پدرام...ده درصد سهامم بین خودتون تقسیم کنید!!!
همگی با تعجب نگاهش کردیم...سیاوش رو صندلیش نشست و گفت:
-چی؟
معین لبخندش رو جمع و جور کرد و گفت:
-نمیدونم...مریم میگه این چای با همه چای ها فرق داره...منم دارم وصیت میکنم تا دینی به گردنم نباشه...
با حرف معین به زیر خنده زدم و گفتم:
-دست شما درد نکنه...اقای سزاوار من منظورم چیز دیگه ای بود...
معین لیوانش رو برداشت و با یک چشمک از چایش خورد...تو دلم گفتم||‌باورم نمیشه امروز اخرین روزیه که خنده ها و شیطونیهات رو میبینم!!!||


سیاوش کیف به دست جلو در ایستاد و گفت:
-نمیری؟
صدای اهنگ رو کم کردم و گفتم:
-شما برو من ده دقیقه دیگه کارم تموم میشه...
سیاوش در رو باز کرد و گفت:
-‌فردا میری شاهرود؟
تو دلم گفتم||لعنت به ادم دروغگو!||
به چشمهای پرسشگرش خیره شدم و گفتم:
-بله...
سیاوش مشکوک نگاهم کرد و گفت:
-باشه...مراقب خودت باش...میگم حسابدار حقوقت رو زودتر بریزه...خوش بگذره...خداحافظ...
با بسته شدن در، نفس عمیقی کشیدم و گفتم||خداحافظ سیاوش...خداحافظ بهترین مدیر عامل دنیا!!!||

ادامه دارد...



منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و یکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی