فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد

ویرایش: 1395/11/29
نویسنده: chaampol

نیم خیز شدم تا ببینم خانم گل چیکار میکنه...با گوله ای که مستقیم تو صورت سیاوش خورد همگی به زیر خنده زدیم...سیاوش برفها رو از رو صورتش پاک کرد و گفت:
- زهرمــــــــــــــــــــــار چه خوششم اومد!!!
سیاوش به پدرام که واسه مریم دست میزد نگاه کرد و گفت:
-‌دیــــــــــــــــــــــــــوانه تو یار منی...نه یار مریم...الان میدونی کی به کیه؟
با مریم به زیر خنده زدیم و پشت ماشین نشستیم تا خودمون رو واسه زدن سیاوش اماده کنیم...
از اینکه مریم از ته دل میخندید خوشحال بودم...نگاهی به دستهای قرمزش کردم و گفتم‌:
-‌بسه...دستهات قرمز شده...
مریم سریع گفت:
-‌نه...من خوبم...یک ذره دیگه بازی کنیم...
باشه ای گفتم و بلند شدم...مریمم بلند شد و همزمان سیاوش رو نشونه گرفتیم...سیاوش جا خالی داد و گوله تو دستش رو محکم به صورت مریم کوبید...مریم تکه های برف رو از رو لبش پاک کرد و گفت:
-من دیگه یخ کردم...
با صدای بوق ماشینی همگی دست از بازی کردن برداشتیم و به سمت ماشین چرخیدیم.... با دیدن رفیعی تو دلم گفتم||بر خرمگس معرکه لعنت!!!||
مریم سریع از کنارم گذشت و به بالا رفت...
رفیعی ماشین رو پارک کرد و به سمتمون اومد...همه حواسم به رفتن مریم بود...
رفیعی با تک تکمون دست داد و گفت:
-فکر میکردم حداقل یکی از شماها سر پروژه است...
سیاوش قیافه ای گرفت و گفت:
-جلیلی اونجاست،چه زود برگشتین...ده روز شد؟؟؟
رفیعی نگاهی به ساختمون شرکت کرد و گفت:
-اینجا جای مناسبی نیست...بریم بالا...


مریم سرش رو به زیر انداخته بود و به رفیعی توجه ای نداشت...رفیعی هم خیلی سرد و بی تفاوت سلامی داد و به اتاق سیاوش رفت...
مریم به ابدارخونه رفت و در رو پشت سرش بست...به دنبالش رفتم و رو صندلی نشستم...مریم با دیدن من در رو باز گذاشت و گفت:
-اقای سزاوار ،شما زحمت بردن چای رو میکشید؟
به قیافه درهمش خیره شدم و گفتم:
-‌چی شده؟حالت خوب نیست؟نکنه جای گوله برفی درد میکنه؟
مریم چای رو تو قوری ریخت و گفت:
-نه...درد نمیکنه...میبرین؟
اره ای گفتم و تو فکر رفتم...
پدرام به ابدارخونه اومد و گفت:
-ما خیلی کم شانسیم...این اقا فکر میکنه کار هر روز ما پیچوندن پروژشه ...الانم داره سر سیاوش غر غر میکنه که چرا نظارتتون رو پروژه ام کم شده!!!
‌به دستهای لرزون مریم نگاه کردم و گفتم:
-‌پس بهتره من نیام...میترسم یک چرتی بگه و نتونم خودم رو کنترل کنم...صدات کردم بیا چای رو ببر...
پدرام به مریم نگاه کرد و گفت:
‌-باشه...صدام کن...


((مریم))
عزیز تو فکر رفت و گفت:
-‌هنوز که ده روز نشده...چه زود برگشت...
کنارش نشستم و گفتم:
-اینم از شانس خوشگل منه...عزیز نبودی تا ببینی چطوری نگاهم میکرد...عزیز انقدر ازش ترسیدم...
عزیز چشمهاش رو ریز کرد و گفت:
-مگه تو بچه ای که با اون مردهای گنده برف بازی میکنی؟
لبهای اویزونم رو جلو دادم و گفتم:
-‌عزیز مگه چیکار کردم؟یک ربع بازی کردن به من نیومده؟
عزیز زانوهاش رو مالید و گفت:
-خیلی خب...دختره لوس...مریم لابد غیرتی شده...نمیدونم چرا اصلا ازش خوشم نمیاد...
از حرف عزیز پقی به زیر خنده زدم و گفتم:
-عزیز از هر جا حرف بزنم باز اخرش به اینجا میرسیم...خانم جان دوست داری دوماد ایندت چه شکلی بود؟؟؟
عزیز آهی کشید و گفت:
-‌چه میدونم...یکی عین اقای سزاوار...مریم بدجوری مهر اقا معین به دلمه...خدا واسه بابا و مامانش نگهش داره...خدا یک دختر خوب نصیبش کنه...خدا سه تا دختر خوب نصیب این بچه ها کنه...حیف این بچه ها نیست که مجرد موندن؟؟؟
تو دلم گفتم||الهی دورت بگردم...اخه من و چه به اقای سزاوار؟؟؟!!!||

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی