فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خواب گل سرخ - قسمت بیست و یکم

خواب گل سرخ - قسمت بیست و یکم

ویرایش: 1395/11/29
نویسنده: chaampol
با نشستن محسن روی زمین؛ مطمین شدم اصلا زمان وقت تلف کردن نیست!
موضوع جدی بود!... محسن محکمتر از آن به نظر میرسید که بنشیند و سراسیمه باشد!

سریع کفشهایم را پوشیدم؛ به مینا گفتم مواظب عسل و مادر باشد!

درراه پله ؛ فقط یک کلمه گفتم :

من روی خون ؛ حساسم آقا محسن ؛ خاطره ی بد دارم...

نگاه عجیبی به من کرد؛... هزار حرف در نگاهش داشت ، اما چیزی نگفت!

حالا نگاهش دیگر؛ شبیه جنگجویان تاتار و مغول نبود ؛ شبیه رفیقی بود که میخواست چیزی را بگوید و نمیتواند.

انتهای شالم را گرفت و گفت: ببین! اوضاع وحشتناکه مانا ... نمیشد به جایی زنگ بزنم... مرسی که اومدی؛...
وحشتناکتر میشد اگه نمی آمدی!

لحنش مرا ترساند !

در خانه ی حامد راباز کرد؛ تقریبا تاریک بود.

فقط یک چراغ مهتابی کوچک روشن بود.
به زحمت نفس میکشیدم.

تمام صندلیها و وسایل واژگون شده بود؛... اتفاق بدی افتاده بود...

محسن گفت: پشت من بیا ! فقط خواهش میکنم کاری که ازت میخوام بکن!... بدون سوال!...

گفتم: حامد کجاست؟
ویلچر خالی حامد را دیدم، واژگون!

محسن گفت: خواسته خودشو تا دم حمام بکشه رو زمین؛ اما دم ویلچر افتاده؛ بردمش اون اتاق؛ بیهوشه!

گفتم: چرا؟... تو حمام چه خبره؟...

جوابش را حدس میزدم. گفت: ظاهرا ما که رفتیم ؛ دعواشون شده... سر چی! نمیدونم!

مریم خانم تو حمامه؛... من نمیتونم بیام...
لباس تنشه؛ خواستم کمک کنم؛ اما کار من نیست؛... رگشو زده!... بیمارستان یا دکتر لازمه....

گفتم: چی؟

من هم بی اختیار نشستم ...

گفتم : پس چرا به اورژانس زنگ نزدی؟
گفت: آقا حامد رو نگه میداشتن تا دلیل خودزنی معلوم شه ؛ این قانونه....

بعد حتما شوهر مریم میفهمه ... حامد هم که معروفه ! واویلا...همه ی ملت میفهمن..... شلوغ میشه ! هزار تا حرف در میارن...

زخم عمیق نیست ؛ فقط بدنش اسپاسم کرده؛ سنگین شده؛... داره از مچش خون میره؛...

گفتم: محسن! و کلمه ی آقا یادم رفت.
| من نمیتونم ببینم ! |

من ...دکتر ممنوع کرده!...

سه سال با کمک همسایه ها، برادرمو که رگشو زده بود ؛ با بدن سنگین شده، از پله ها پایین میکشیدم ...
تا ببریم بیمارستان!

من سه سال بار سنگین بلند کردم، که اونا مادرمو نخوان کلانتری!
چون موقع خودزنی ؛ فقط مادر توی خونه بود ...

محسن گفت: خب این مریم طفلی میمیره که!... الانم به تشنج افتاده...

پس باید به اورژانس زنگ بزنیم ؛ و جلوی شوهر مریم؛
این یعنی تمام!

گفتم: وایسا ! نفس عمیقی کشیدم؛... با دست و پای لرزان؛ لای در حمام را باز کردم.

کف زمین و چاهک پرازخون بود...
مریم با مانتو؛ کف زمین خیس؛ افتاده بود؛ حامد پتویی رویش انداخته بود که آن هم ؛ بخاطر لباسهایش ؛ خیس شده بود...

به سختی نفس میکشید و میلرزید.

گفتم: چیشده خدایا؟!

و همانجا بالا آوردم!... محسن آمد ... طفلی نمیدانست به کداممان برسد.

به من دستمال داد؛ گفت: کاری که میگم بکن!
این پارچه رو سفت ببند اینجای دستش ؛ که خون بیشتر نره! یه کم بالاتر...آره همینجا ! دستهایم میلرزید...حالا من هم خونی شده بودم!

محسن گفت :

به دکتر میگیم بخاطر افسردگی حضانت بچه ش بوده!...
اینجوری به حامد هم گیر نمیدن.
میگیم تو خونه؛ تنها بوده؛...

دکتر آشنا میخوایم...داری؟

یاد آخرین دکتر برادرم افتادم که از بقیه ؛ مهربانتر بود..... زنگ زدم، محسن؛ گفت: باید به مریم تنفس بدی!

گفتم: بلد نیستم!...
گفت: بیا جلو دختر!...از چی میترسی؟....جلوتر!...



منبع: کانال رسمی چیستا یثربی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره خواب گل سرخ - قسمت بیست و یکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، چیستا یثربی ، کانال رسمی چیستا یثربی ، خواب گل سرخ ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت بیست و یکم