فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خواب گل سرخ - قسمت بیست و نهم

خواب گل سرخ - قسمت بیست و نهم

ویرایش: 1395/11/29
نویسنده: chaampol
مادرم ؛ هنوز با من حرف نمی زد...اما
گاهگاهی ؛ نگاهم می کرد ؛ نگاه هایی متعجب ! نگاههایی متفاوت با همیشه....


انگار تغییری را در من حس کرده بود...
انگار با مانایی جدید آشنا شده بود !

من دقیقا نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است ؛...

فقط می دانستم ، بعداز اینکه توکلی را بردند ؛...
بعد از اینکه در دادگاه ؛ رای به نفع ما صادر شد ؛ و بعد از اینکه ؛ حکم طلاق را صادر کردند ؛ چیزی در من تکان خورد.

سه ماه ؛ باید صبر می کردند...
سه ماه بعد از حکم طلاق ؛ برای ازدواج...

آیا حامد دوام میاورد ؟!

چیزی که در من تکان خورد ؛ قلبم بود ؟
نه !...
حسم بود ؟
نه !...

من فکر کردم ؛ آیا تا به حال عاشق شده ام ؟!

آیا تا به حال ؛ آن گونه که مریم و حامد همدیگر را دوست دارند ؛ کسی را دوست داشته ام ؟

محسن ؛ گاهگاهی به ما سر می زد...
هر بار که سر می زد ؛ وجودش ؛ منبع آرامش بود.

مطمئن نبودم احساسی که به محسن دارم ؛ علاقه است !...

بیشتر حس امنیت بود !
نه این نمی توانست ؛ عشق باشد !...
زیاد او را نمی شناختم.

برای عشق ؛ خیلی به شناخت اعتقاد نداشتم ؛...
بیشتر به تپش دل ؛ اعتقاد داشتم.

اما حس نمی کردم که این تپش دل ؛ برای هر دوی ما اتفاق افتاده باشد !

او را نمی دانستم ،...برای من که هنوز ؛ اتفاق نیفتاده بود !

دائم می خواستم ، با همه چیز و همه کس ؛ بحث کنم !

به محسن گفتم : بیا بریم یه جایی !
محسن گفت : کجا ؟!

گفتم : نمی دونم ؛...بریم پیش یه روزنامه نگار...
بریم پیش یه نویسنده ؛...
بریم پیش کسی که بتونه ماجرا رو بنویسه !

آخه نمیشه که !...
خیلی از زنا شرایط مریم رو دارن ؛ و نمی تونن صداشون رو به جایی برسونن !

گفت : از کجا می خوای پیدا کنی ؟!
چرا خودت نمی نویسی ؟!

گفتم : من نویسنده نیستم !...فقط انگلیسی می خونم....

گفت : مطمئنم هر کاری بخوای ؛
می تونی بکنی. تو میتونی.....

در اسکیت ؛ روز به روز پیشرفت می کردم ؛
حتی یکروز هم ؛ تمرین هایم را از دست نمی دادم.

دیگر تقریبا تمام مربیان مرا ؛
|استاد| صدا می کردند !..

و محسن مانده بود که این همه انگیزه و انرژی از کجا می آید !...

و خودم مانده بودم ؛ که چه چیز را
می خواهم ببرم ؟

چرا می خواهم اول باشم ؟!
چرا می خواهم بهترین مربی اسکیت زنان شوم ؟
چرا می خواهم مدال طلا بگیرم ؟

اما داشتم رشد می کردم ؛ تا اینکه...

اتفاقی که نباید بیفتد ؛ افتاد...

چیزی که از آن ؛ فراری بودم ، احساس می کردم زود است.

یکی ازشب ها ؛ که به خانه آمدم ؛ مریم داشت گریه می کرد ...

پرسیدم : چی شده ؟!

گفت : حال حامد خوب نیست ؛ تقریبا بی حس مطلق !

بهیار ؛ تمام آمپول ها رو تزریق کرده ؛ اما تکون نمی خوره ؛...حرکتی نداره ؛ فقط درد رو حس میکنه...

ای کاش ؛ این یکی رو هم ؛ حس
نمی کرد...

گفتم : و عشق رو !
عشق رو هم حس می کنه....

دعا نکن درد رو حس نکنه !...چون اونوقت ؛ عشق رو هم ؛ حس نمی کنه مریم !

خواستم از خانه شان بیرون بیایم ؛
محسن ؛ آنجا بود... اتاق کناری ؛ بیرون آمد.

گفت : کارت دارم.
گفتم : الان نه...

گفت : قصه ی خواب گل سرخ رو شنیدی؟

می خوام برات تعریف کنم....بچه که بودم ؛ مادربزرگم برام گفته بود ....

ولی من ؛ فقط برای تو میگم ؛...

چون می خوام ازت خواستگاری کنم !
جدی.... و با تمام دلم !


منبع: کانال رسمی چیستا یثربی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره خواب گل سرخ - قسمت بیست و نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، چیستا یثربی ، کانال رسمی چیستا یثربی ، خواب گل سرخ ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت بیست و نهم