فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و سیزدهم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و سیزدهم

ویرایش: 1395/11/29
نویسنده: chaampol
پدرام کنارم دراز کشید و گفت:
-معین میفهمم چی میکشی...اصلا فکر نمیکردم مریم انقدر بی معرفت باشه...به نظرت شوهرش کیه؟البته خودم یک حدسایی میزنم اما تا حالا جرات گفتنش رو پیدا نکردم...
به سمتش چرخیدم و گفتم:
-حدست کیه؟
پدرام نیم خیز شد و گفت:
-رفیعی...
دستم رو زیر سر گذاشتم و گفتم:
-چرا اون؟
پدرام گوشیش رو نگاه کرد و گفت:
-واستا...خب چون فقط رفیعی تو نخ مریم بود...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-همین؟چقدر فکر کردی تا به این نتیجه رسیدی!!!بخواب بابا...گوشیتم سایلنت کن، مخم ترکید ...
پدرام عکسی رو نشونم داد و گفت:
-این رو دیدی؟
اروم چشمم رو باز کردم و به عکس تو گوشی نگاه کردم...
مریم و شقایق کنار هم نشسته و به دوربین خیره بودن...
نیم خیز شدم و گفتم:
-از کجا اوردی؟
پدرام لبخند زد و گفت :
-اون شب که تو با نیلو رفتی تا تنها نباشه ،این رو انداختم...ولی فقط تو همین یکی مریم هست...
گوشیم رو از زیر بالشتم برداشتم و گفتم:
-بفرستش...
پدرام چشم بلندی گفت و عکس رو واسم فرستاد...
با دیدن مریم تو قاب گوشیم نفس عمیقی کشیدم و تو دلم گفتم||به خدا خیلی نامردی...عیدت مبارک مریمی...||


((مریم))
حالم خوب نبود ،بی رمق رو تخت دراز کشیده بودم و به نماز خوندن عزیز نگاه میکردم...
عزیز تا سلام نمازش رو داد به سمتم برگشت و گفت:
-چرا رنگت پریده؟
تا خواستم خیالش رو راحت کنم حجمی از غذا به سمت گلوم اومد و من رو راهی دستشویی کرد...
از شدت عق زدن اشک تو چشمهام اومد ... دیوار روبروم رو محکم گرفتم تا زمین نخورم...
عزیز به در دستشویی زد و گفت:
-مریم چی شد؟
دور دهنم رو اب کشیدم و گفتم:
-هیچی...الان میام...


عزیز لیوان اب قند رو به دستم داد و گفت :
-رنگ به رو نداری...سرم رو به روی پاهاش گذاشتم و گفتم:
-عزیز حالم بده...انگار دلم به یک مو بنده...
عزیز کمرم رو نوازش کرد و گفت:
-نکنه حامله ای؟؟؟
سریع سرم رو از رو پاهاش برداشتم و گفتم:
-نه...فکر نکنم...
عزیز با لبخند نگاهم کرد و گفت:
-حس نمیکنی یکی جفت پا رو شکمت ایستاده؟
به شکمم دست زدم و گفتم:
-جفت پا نه...تک پا!!!
عزیز به زیر خنده زد و گفت:
-عقب نینداختی؟
با تعجب بهش چشم دوختم و گفتم:
-عزیز تو که میدونی من هیچوقت حسابش رو ندارم...یعنی میشه حامله باشم؟
عزیز سرم رو بوسید و گفت:
-دوست داری حامله باشی؟
از روی خجالت لبخندی زدم و گفتم:
-اره...حس میکنم اگه یک بچه بیاد زندگیم با دوام تر میشه و رفیعی پاگیرتر از قبل میشه...
عزیز دستهاش رو بالا برد و گفت:
-نمیدونم هر چی مصلحت این بچه است خودت بهش بده...

ادامه دارد...



منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و سیزدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی