فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت هفتاد و یکم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت هفتاد و یکم

ویرایش: 1395/11/29
نویسنده: chaampol


🔻اشاره اش به عکس گرفتن است. عطا نیمخیز می شود. نهال بی صدا می خندد؛ بطری را بو می کشد، چینی به دماغش می دهد و درش را دوباره می بندد. میان نازنین و عطا می نشیند و با
شیطنت و خنده زمزمه می کند:
- یه عالم زهرماری داره!
هر دو متوجه کنایه اش به |زهرماری| گفتنِ شکوه می شوند.
ابروی چپش را بالا می اندازد و همانطور آرام می گوید: زهرماری های رنگ وارنگ خوشگل!
بعد خم می شود روی میز، دست می کند توی ظرف آجیل و یک بادام هندی برمی دارد.
امیرعلی از آشپزخانه می گوید: موسیقی چی دوست دارید گوش بدید؟
نهال جواب می دهد: هر چی، جز |من یه پرنده م|!
امیرعلی کنترل سیستم صوتی را از روی کانتر برمیدارد و روشنش می کند. یک موسیقی آرام انگلیسی ست. نهال انگار چیز جالبی کشف کرده، با شوق به طرف میز کوتاه کنار کاناپه خیز برمی
دارد.
- جانمی! ج نگو!
امیرعلی دوباره لبخند می زند و سراغ قهوه ها می رود. جسی هم عاشق جنگو ست.
با سینی قهوه و شیر و شکر که کنارشان می رود، نهال در حال چیدن قطعات چوبی روی هم است.
- مستر! بازی می کنی؟!
سینی را گوشه ی میز می گذارد و سر تکان می دهد که آره.
نهال به ستونِ چیده شده نگاهی می اندازد.
- بیاین ببینم کدومتون حریف من میشین!
بعد خودش اولین قطعه را بیرون می کشد.
امیرعلی هم قطعه ای برمی دارد و روی ستون می گذارد. عطا خم می شود و همانطور که قطعات را
با دقت بررسی می کند تا انتخاب کند، می گوید: جوجه! واسه من حریف می طلبی؟!
نهال با شیطنت یک ابروش را بالا می برد.
- امتحانش ضرر نداره پسرعمو جان!
عطا نیشخند می زند و با سرعت، یک قطعه را بیرون می کشد.
- انگار حواست نیست کارم چیه دخترعمو جان!
نهال می خندد.
- بچه معمار! هنوز اولشه!... نازی! تویی!
نازنین سراغ ردیف قبل از آخر می رود. به آرامی به یکی از قطعات با سر انگشت ضربه می زند وبا احتیاط بیرون می کشد. عطا تشویقش می کند.
- کارت درسته نازنین جان! آفرین!
نهال به امیرعلی نزدیک می شود.
- یار کشی می کنی؟!... من و مستر با هم، شما دو تا با هم.
به امیرعلی چشمک می زند.
- به من میگن نهال جنگو! همچین سوسکشون می کنیم که حالشو ببرن!
- سرِ چی؟!
نهال هم از امیرعلی می پرسد: سرِ چی؟!
- یعنی شرط بندی کنیم؟
نهال نوک زبانش را بیرون می آورد.
- سر خواستگار بعدیِ نازنین!
عطا کج می خندد.
- سرِ چیش؟!
نهال ابرو بالا می اندازد.
که همه ی حرفاشونو مشروح و کامل برامون بگه!
عطا هم از شوخی نهال خوشش آمده ولی اخمی مهربان تحویل نهال می دهد.
- حرفای خصوصیِ نازنین و پرفسور به ما چه ربطی داره؟!
نازنین با حرص، خیره به نهال می گوید: هر کس باخت، سه ساعت نباید حرف بزنه.
نهال ادایی درمی آورد.
- اهه! اومدیم و خودت باختی... تو که سه روزم حرف نزنی برات سخت نیست!
عطا می خندد.
- راست میگه! همه که مثل نهال وروره نیستن!
نهال به هر دو، چپ نگاه می کند.
- بازنده ها باید هر چی برنده ها خواستن انجام بدن... تصویب شد! حالا حرکتو ببینین، برین برای همه تعریف کنین!
قطعه ای از ردیفی که نازنین برداشه بود، بیرون می کشد. برای امیرعلی چشمک می زند. امیرعلی لبخند می زند و از وسط ستون، یک قطعه بیرون می کشد.
همه ساکت و متمرکز روی قطعات هستند تا دوباره نوبت به امیرعلی می رسد.
به ستون نگاه می کند می گوید: قهوه تون سرد نشه...
لیوانش را برمی دارد؛ بدون شیر و شکر ازش می چشد و همانطور نگاهش روی ستون، بالا و پایین می رود.
- چی شد برادر؟! هنوز خیلی جا داره واسه ریختن!
به لبخند عطا نگاه می اندازد و پوزخند نازنین؛ و دوباره روی یکی از قطعات نزدیک پایین که دو طرفش خالی شده.
جرعه ای دیگر از قهوه... نفسش را حبس می کند. دستش که به طرف قطعه می رود، نهال سریع می گوید: نه امیرعلی!... اون نه!
نفسش را بیرون می دهد. دستش لحظه ای روی قطعه ی دیگری می رود ولی بلافاصله پایین برمی گردد و تک قطعه را بیرون می کشد.
صدای |هیع|ِ نهال و نازنین بلند می شود. ستون، یک پله پایین می رود ولی پا بر جا می ماند.
قطعه را روی ستون می گذارد؛ جرعه ای قهوه... و حالا وقتِ لبخند زدن به آن پوزخند محو است.
- بابا دمت گرم!
- وای! گفتم باختیم رفت!
با همان لبخند، چشم از صورت متعجب نازنین می گیرد و سه لیوان دیگر را به مهمانهاش می دهد.


ستون دیگر استحکام اولیه را ندارد و کشیدن قطعات، با مکث بیشتری همراه است.
نهال اصرار می کند امیرعلی یکبار دیگر حرکتش را تکرار کند.
نازنین می گوید: اون دفعه هم شانسی شد!
و با دقت، حرکتش را انجام می دهد. امیرعلی وسوسه می شود دوباره امتحان کند.
نهال هم حرکتش را می کند.
نوبت امیرعلی که می رسد، می پرسد: شرطمون چی بود؟!
- هر چی برنده بخواد.
هر چهار جفت چشم، به ستون است و دست امیرعلی.
نگاهش با شیطنت، یک لحظه می رود روی صورت نازنین، می گوید | هرچی؟!| و سریع، یک تک
قطعه را از پایین ستون بیرون می کشد. دوباره هیعِ نهال و اینبار لبخند نازنین و شگفتیِ عطا.
- تو خیلی حرفه ای هستی ها!
می خندد و آخرین جرعه ی قهوه اش را می خورد. به پشت مبل تکیه می دهد و می داند عطا دیگر از پسِ ستونِ لغزان برنمی آید.
عطا که قطعه اش را می کشد، ستون فرو می ریزد. نهال با هیجان دست می زند...



منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت هفتاد و یکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: استان دنباله دار بهانه ، قسمت هفتاد و یکم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی