فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت شصت ونهم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت شصت ونهم

ویرایش: 1395/11/29
نویسنده: chaampol

#داستان_دنباله_دار_بهانه
#قسمت_69

🔻نازنین به هر دو اخم می کند. امیرعلی می خواهد بگوید |دوباره اخم!| ولی متوجه چشمهای پُرِ او
می شود.
گریه می کند؟! یعنی انقدر ترسیده؟!
از بی تفاوتی و خنده ی عطا و نهال دلخور می شود. جرات همدردیِ بیشتر ندارد. فقط از جیب کنار
کوله اش، بطری کوچک آب معدنی را بیرون می کشد، درش را باز می کند و به طرف نازنین می گیرد.
نازنین سعی می کند بغضش را پس بزند. بطری را می گیرد و کمی می نوشد. زیرلبی تشکر می کند و پشت سر نهال و عطا به راهش ادامه می دهد.
در ادامه ی راه، حس خوبی دارد. نازنین اخم آرامی دارد ولی حداقل می داند این اخم، برای او نیست. همچنان نزدیک به او راه می رود و دستش، هنوز آماده ی حمایت است.
گیج است. از این فکرهای مسخره... از این فوکوس کردنِ غیر ارادی روی یک دختر چموش و مغرور. گیج است ولی این همراهیِ بی حرف، احساس خوشی بسیار قوی تری نسبت به پیدا
کردنِ واسطه ی انتقال وجه دارد که این چند روز داشته.
دو ساعت بعد، آفتاب بی جان اواخر پاییز، کوهستان را پوشانده. همان مسیر را برگشته اند و در یکی از رستورانها، روی تختی نشسته اند که اطرافش با نایلون های ضخیم پوشیده شده و منقلی پر از ذغال سرخ، میانشان است.
پیش خدمت، با سینی سفارشها می رسد. املت، عدسی و چای.
نازنین، بی میل و ساکت غذا می خورد. نهال، یک پا را زیرش جمع می کند و پای دیگر را ستون
بدنش می گذارد. همانطور که لقمه ای بزرگ از املت می گیرد و به طرفش دراز می کند، می گوید:
- آبجی! چرا اینجوری همش می زنی؟! کارگری لقمه بگیر، بهت بچسبه! آ... آه! بفرما!
امیرعلی به مدلِ نشستن و حرف زدنش می خندد. نازنین لقمه را رد می کند. نهال چشم و ابرویی
نازک می کند؛ همه ی لقمه را یکجا، به سختی در دهان جای می دهد و با دهانِ پر می گوید: نبینم
غمتو!
عطا به خوردن او اخم می کند.
حالمو به هم زدی! حالا کارگری نخور اشتهامونو کور کردی!
بعد با شیطنت به نازنین می گوید: هنوز تو فکر اون حیوونِ زبون بسته ای؟!
نازنین بهش اخم می کند.
- نه... تو فکر بی معرفتیِ شمام!
- ای بابا! کوتاه بیا!... امیرعلی نجاتت داد دیگه!
امیرعلی از کلمه ی |نجات| تعجب می کند. نهال لقمه را به زحمت قورت می دهد. جرعه ای چای سر می کشد و می گوید: مستر! این خواهرِ ما، نه فقط از چهارپایان، که از بندپایان و نرم تنان و
حشرات و سگ سانان و گربه سانان هم می ترسه!
عطا یکباره به طرفی از محوطه اشاره می کند.
- گفتی گربه سان،... الان دوتاشونو نزدیک تخت دیدم.
نازنین خودش را جمع می کند و به عقب تکیه می دهد.
عطا همانطور که می خندد، سریع می گوید: شوخی کردم!... بشین بابا!
امیرعلی هم از دور، گربه ی گل باقالیِ سرگردان بین تخت ها را دیده. دیگر دارد به دیدن اینهمه گربه ی آواره عادت می کند. وقتِ آمدن، جسی ازش پرژن کت خواسته و چند باری هم سراغش
را گرفته. اما در تهران، جز گربه های ولگرد که میان آشغالها جولان می دهند، نژاد دیگری ندیده.
نهال همچنان برایش توضیح می دهد.
- کال از همه مدل جک و جونور می ترسه!
عطا اضافه می کند: به جز مراد!
- دوست پسرت؟!
نهال پقی می زند زیر خنده.
- آره... خود ناکسش!
عطا میان خنده تذکر می دهد: بی تربیت نشو دیگه!
حس کنجکاویش باعث می شود لحظه ای به نازنین نگاه کند و مردد بپرسد: تو هم دوست پسر داری؟
نازنین متعجب نگاهش می کند و نهال با شیطنت چشمک می زند.
- آره بابا!... البته قبلا یکی بود به از شما نباشه، خیلی کار درست بود! حیف که رفت خارج!
خم می شود طرف نازنین و آرام می گوید: پوریای بهناز خانومو میگم!
بعد راست می شود و ادامه می دهد: الان با مراد بلبل دوسته!
امیرعلی گیج شده.
- مراد؟! دوست پسرِ تو؟!
نهال مدل نشستنش را عوض می کند و با تاسف سر تکان می دهد.
- هم منو می خواد، هم نازی رو... یه سری که عطا غیرتی شد، نزدیک بود بال و پرشو بچینه...
درسته خیلی دوستش دارم؛ ولی به خاطر خواهرم حاضر شدم کنار بکشم.
عطا به صورت جدی و متعجبِ امیرعلی نگاه می کند که حرفهای نهال را باور کرده.
- نهال! مردم آزاری نکن! امیرعلی جان! داره اذیتت می کنه... طرف، اصلا آدم نیست... حیوونه بابا!
- یعنی خطرناکه؟!
نازنین هم به حرفهای آن دو لبخند می زند.
- نازنین که از مورچه هم می ترسه!... شیطونی بسه! منظورش کاسکوی مهربانه... اسمش مراده...
تنها حیوونیه که نازنین شب کابوسشو نمی بینه!
نهال می خندد.
- البته اونم چون میدونه توی قفسه و قدرت دیوید کاپرفیلدی نداره که از میله ها رد بشه!
امیرعلی به خنده ی آن دو نگاه می کند و صورت نازنین که دوباره معذب و سر به زیر شده.
دلیلِ نفس راحتش را خودش هم نمی فهمد.
لبخند می زند و می گوید: خب هر کس از یه چیز می ترسه... این که خنده نداره.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت شصت ونهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: استان دنباله دار بهانه ، قسمت شصت ونهم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی