فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت شصت و هشتم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت شصت و هشتم

ویرایش: 1395/11/29
نویسنده: chaampol
🔻نهال دست می زند و می خندد.
عطا بشکن می زند و همراه خواننده می خواند.
- من یه پرنده م، آرزو دارم، تو باغم باشی...
نهال، چینی به دماغش می دهد.
- اَیی! چندش!
- من یه خونه ی تنگ و تاریکم، کاشکی تو بیای، چراغم باشی...
لحن خواندنش مثل وقتهایی ست که با وحید، سر به سرِ هم می گذارند. حرکاتش انقدر برای دخترها تازگی دارد که نازنین هم بی توجه به امیرعلی، می خندد.
- اگه تاریکم... اگه روشنم... اگه پاییزم... اگه بهــــــارم... تو رو دوس دارم... تو رو دوس
دارم... تو رو دوس دارم!
نهال میانِ خنده، اخم می کند.
- خیلی بی کلاسی! نگهدار من پیاده شم... پسره ی جواد! همین آهنگ به درد لگنت می خوره!
نگاه امیرعلی، میان نهال و نازنین می رود و برمی گردد.
- چرا؟! قشنگه که!
عطا مچِ دستهاش را با ریتم آهنگ، به پیشانی اش می زند و بلند می گوید: شوما اهل دلی امیرخان!... این ضعیفه ها عقلشون نمی رسه!
- کی اینو خونده؟ عاشقانه ست...
عطا از آینه به نهال نگاه می کند.
- اینو مراد خونده برای نهال!
- مراد؟!
عطا چشمک می زند و آرام می گوید: دوست پسر نهال!
نهال می شنود. حرصی لبهاش را جمع می کند و با چشم، از آینه تهدیدش می کند.
آره مستر! دوست پسرم برام خونده... مراد حنجره طلا رو همه میشناسن! پیشش که میشینم،
اول یه دل سیر نگام می کنه و حرف می زنه، بعد از این عاشقانه ها برام می خونه... یادم باشه به
هم معرفیتون کنم.
امیرعلی میگوید: حتما... خوشحال میشم.
عطا و نازنین می خندند.
نهال به خیابان و ماشینهای اطراف نگاه می کند.
- خب عقل کل! بسه دیگه! آبرومون رفت!
اما عطا صدای آهنگ را بالا تر می برد تا تمام شدنِ آهنگ. بعد با شیطنت از آینه به نهال نگاه می کند.
- بازم میگی ماشینت لگنه؟!
امیرعلی به کل کلِ آن دو گوش می دهد و تصویر صورت خندان نازنین در ذهنش تکرار می شود.
دلنشین و... خواستنی!
***
راه باریک و سر بالایی کوهستانی، یخ زده و برفی ست.
ردیف رستورانها و مغازه های کنار راه، براش جالب و دیدنی ست. فروشنده ها و خدمه ی
رستوران، عابران را به داخل و خوردن صبحانه ی گرم دعوت می کنند.
نهال با شیطنت از عطا خوردنی می خواهد ولی عطا با اینکه خودش هم دلش برای آلوهای ترش و براق لک زده، قصد ندارد اول صبح، براش از آن همه ترشی، چیزی بگیرد.
آویزان می شود به دست عطا.
- عطا... عطایی!... دلت میاد؟!
عطا سعی می کند جدی باشد.
- خیلی راحت دلم میاد
به بالا و پایین نگاه می کند و مردد است چطور از خجالتِ این همیشه اخمویِ حالا ترسیده در آید!
بوی بدن حیوان، از آن فاصله ی کم، آزار دهنده است.
- حالا چطوری بریم بالا؟!
دوباره نگاهش می کند. این صورتِ بی رنگ، انقدر کودکانه و مظلوم شده که دلش نمی آید بیشتر
آزارش بدهد. لبخندش رنگ کمک و همدردی می گیرد. دست می گذارد روی کوله پشتی که از
دوشش آویزان است و به جلو هلش ی دهد.
- بریم، من مراقبم.
نازنین مقاومت می کند.
- ببین! همه دارن رد میشن و میرن... کاری نداره!
فشار دستش را بیشتر می کند.
- از این طرفِ من بیا... قول میدم حتا نگاهتم نکنه!
از کنار حیوان که می گذرند، چنان نفس راحتی می کشد، انگار از چنگال یک ببر، جان سالم به در برده. مغزش به دستش فرمان می دهد دستِ چسبیده به کوله را بردارد ولی مقاومت می کند.
|هنوز از حیوون دور نشدیم!|
در دل، پوزخند می زند.
|داری خودتو گول می زنی!|
مردد به نیمرخ او نگاه می کند. از این حمایت و نزدیکی خوشحال است. بقیه اش مهم نیست!
کاش همیشه اینطور در آتش بس بود!
عطا و نهال، جایی کناره ی راه ایستاده اند. با دیدن نازنین، هر دو می خندند.
- تونستی بیای؟! فکر کردم گیر کردی!
- قیافه شو نگاه!... سالمی؟! ببینمت! دست و پاتو نخورده؟!


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت شصت و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت شصت و هشتم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی