فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم قسمت صد و شانزدهم

درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم قسمت صد و شانزدهم

ویرایش: 1395/12/1
نویسنده: chaampol


((مریم))
رفیعی کش و قوسی به خودش داد و گفت:
-بلا اینجارو از کجا بلد بودی؟
دست به سینه شدم و گفتم:
-دیگه دیگه...ما اینیم...
رفیعی لپم رو کشید :
-جان منوچهر اینجا رو از کجا پیدا کردی؟
تو دلم گفتم||‌یک زن نباید همه رازهاش رو بر ملا کنه چون شما مردها جنبه شنیدنش رو ندارید!!!!||
به سمت عزیز چرخیدم و گفتم:
-عزیز جای قشنگی بود مگه نه؟
عزیز بهم لبخندی زد و گفت:
-اره...دست اقا منوچهر درد نکنه...
منوچهر (رفیعی)از تو اینه به عزیز نگاه کرد و گفت:
-من کاری نکردم...از مریم تشکر کن که قبلا اینجا رو تست کرده و خوشش اومده!!!!
از زرنگیش لبخندی زدم و تو دلم گفتم||تا صبحم زبون بریزی لو نمیدم!!!||

عزیز بشقاب های غذا رو چید و گفت:
-بهش یک زنگ دیگه بزن و ببین کجاست...
گوشی رو برداشتم و به منوچهر زنگ زدم...با بوق اول جواب داد و گفت:
-مریم دارم میام...اما حس میکنم یکی داره تعقیبم میکنه‌،حالا اگه دیر اومدم شما شامتون رو بخورید...
با تعجب گفتم:
-تعقیب؟
منوچهر گفت:
-حدس میزنم...نگران نباش...
کنار عزیز نشستم و گفتم:
-باشه...مراقب خودت باش...

چادر عزیز رو بالا گرفتم تا راحت تر عرض خیابون رو رد بشه...با خنده گفتم:
-عزیز چادرت رو دربیار...اینجا هیچکس ما رو نمیشناسه...
عزیز استغفرا... کرد و گفت:
-‌مریم از خودت در اومدیا...من و چه به این قرتی بازیا؟!!!
خنده بلندی کردم و گفتم:
-عزیز این ویلاها پر پیرمردِ پولداره که دنبال یک زن تر گل و ورگلن...
عزیز نگاهم کرد و گفت:
-تو یکی واسه هفت پشتم بسی...
با صدای ویراژ ماشینی قدمهام رو تند کردم و عزیز رو به سمت خودم کشیدم...
با سرعت ماشین خودم رو جلو دادم و یک جیغ فرا بنفش کشیدم...
عزیز دستم رو محکم گرفت تا زمین نخوره....
وسط خیابون ایستادم و به ماشینی که قصد زیر کردنم رو داشت خیره شدم...
عزیز لبه جدول نشست و گفت:
-خیر نبینه...تمام جونم میلرزه...
کنارش نشستم و گفتم:
-عزیز باور کن قصدش زیر کردنم بود...
عزیز ||یا علی ||گفت و به صورتش زد...
قسم خاک مرتضی رو خوردم و گفتم:
-عزیز هنوزم نرفته و جلوتر نگهداشته...پاشو زود بریم خونه...

منوچهر رو تخت دراز کشید و گفت:
-مریم ،پسرم چند وقته باهام سر و سنگین شده...تو میگی چیزی فهمیده؟
کنارش نشستم و گفتم:
-نمیدونم...شاید از یک چیز دیگه ناراحته...
منوچهر به سمتم چرخید و گفت:
-اخه تا حالا اینطوری ندیده بودمش...دفعه اولشه ...
بالشت زیر سرش رو درست کردم و گفتم:
-اگه فهمیده باشه چیکار میکنی؟
منوچهر لبهاش رو گاز گرفت و گفت:
-هیچی بدبخت میشم...اصلا همه ترس من ،فهمیدن اونه!!!
از عجزی که تو صداش بود سریع چشمهام رو بستم و خودم رو به خواب زدم...

با شنیدن صدای در،به عزیز نگاه کردم و گفتم:
-مگه منوچهر کلید نبرده؟
عزیز روسریش رو سر کرد و گفت:
-نمیدونم...
بدون اینکه از تو چشمی به بیرون نگاه کنم در رو باز کردم و کنار رفتم.....
با دیدن یک مرد جوان، سریع پشت در پنهون شدم و گفتم:
-اقا با کی کار دارید...بفرمایید بیرون...
با دیدن قیافش تو دلم گفتم||اردلان؟؟؟؟؟!!!!||
پسر رفیعی(اردلان)جلو اومد و گفت:
-از خونه بابام بیرونم میکنی؟
به پیرهن کوتاهم نگاه کردم و از خجالت سر به زیر شدم...

ادامه دارد...‌


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم قسمت صد و شانزدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی