فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم قسمت صد و چهاردهم

درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم قسمت صد و چهاردهم

ویرایش: 1395/12/1
نویسنده: chaampol


دل تو دلم نبود...رو جعبه ||بی بی چک(تست بارداری)||رو خوندم و منتظر عمل کردن تست شدم...عزیز مرتبا میپرسید ||حامله ای؟||و من هم در جوابش میگفتم||صبر کن!!!||
به علامت ها نگاه کردم و گفتم:
-نه...عزیز این که نشون نمیده...گمون نکنم باشم...
عزیز آهی کشید و گفت:
-رنگ و روتم خوب شده...پس نیستی...الکی دلمون رو خوش کردیم...
به زیر خنده زدم و گفتم:
-الهی بمیرم...دلت نوه میخواد؟
‌عزیز از در دستشویی فاصله گرفت و گفت:
-به زور نه...هر چی خدا بخواد راضیم...
******
به سر در مطب نگاه کردم و به رفیعی گفتم :
-خب...اینجا کجاست؟
رفیعی دستم رو گرفت و گفت:
-بخون...نوشته مطب دکتر زنان و زایمان...
لبهام رو به حالت تمرکز رو حرفش جلو دادم و گفتم:
-خب که چی؟چیکار کنم؟؟؟
رفیعی تو چشمهام خیره شد و گفت:
-ازش وقت گرفتم تا بهت مشاوره بده...تو هنوز خیلی واسه این حرفها بچه ای ،اون میتونه تمام راههای جلوگیری رو بهت یاد بده و کمکت کنه تا حامله نشی...
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
-چی میگی؟راههای جلوگیری؟یعنی تو میخوای من رو بفرستی اینجا تا ...
رفیعی سریع وسط حرفم پرید و گفت:
-فقط چندسال...بعدش میتونی حامله بشی...
دستم رو از تو دستش بیرون کشیدم و گفتم:
-یادت نره حرفهات رو ...خوب یادمه تو بهم گفتی ||حیف تو نیست که تو شرکت شریف روزت رو شب میکنی؟!!!تو الان باید با بچه هات تو پارک قدم بزنی و بستنی بخوری!!!!|اینا رو تو گفتی یا نه؟؟؟
رفیعی چشمهای پر از خواهشش رو بهم دوخت و گفت:
-اره من گفتم...مریم من از تو بچه نمیخوام...بچه مسئولیت داره ،تعهد میاره...اصلا شناسنامه میخواد...
در ماشین رو باز کردم و گفتم:
-خیلی نامردی...همه دردت اون شناسنامه لعنتیه...
رفیعی سریع پیاده شد و گفت:
-کجا میری؟
عقب عقب از ماشینش فاصله گرفتم و گفتم:
-دنبالم نیا...به خدا دنبالم بیای خودم رو یک جایی گم و گور میکنم که دستت بهم نرسه...
****
عزیز به در اتاق زد و گفت:
-مریم زشته در رو باز کن...اخه دختر چرا در رو قفل کردی...
سریع در رو باز کردم و گفتم:
-عزیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز انقدر در نزن...هر وقت اومد بهش بگو خوابه در رو هم قفل کرده...نمیخوام ببینمش...
عزیز استغفرا... گفت و رفت...
با صدای رفیعی که ||مریم جان|| ||مریم خانمم ||خطابم میکرد به پشت در رفتم و گفتم:
-بسه...از زن و بچه هات اجازه گرفتی که اومدی؟؟؟؟؟
رفیعی به در زد و گفت:
-حق داری...در رو باز کن ببین چی واست گرفتم...
از در فاصله گرفتم و بلند گفتم:
-نمیخوام...دیگه هم در نزن...
با صدای عزیزم که اسمم رو مرتبا صدا میزد در رو باز کردم و به رفیعی اجازه دادم تا داخل بشه ...
با دیدنش اخمهام رو تو هم کردم و گفتم:
-مگه نگفتم تا چند وقت سراغم نیا ؟؟؟
رفیعی دستم رو گرفت و گفت:
-‌حق باتوئه...من خیلی بد رفتار کردم...اما مریم قرارمون همین بود ،یادت که نرفته!!!
تمام دلخوریم رو تو چشمهام ریختم و گفتم:
-‌چون قرار گذاشتیم زندگی اولت با زندگی دومت بهم نریزه من باید قید بچه رو بزنم؟؟؟
رفیعی سریع تو اغوشم گرفت و گفت:
-‌هیس...هیچی نگو...اره من دارم بدتا میکنم ولی مریم چاره ای ندارم ،تو درکم کن...
سرم رو از سینش فاصله دادم و گفتم:
-تا کی صبر کنم؟
رفیعی نوک بینیم رو بوسید و گفت:
-نمیدونم...اما بهت قول میدم همه چی روبراه بشه...
تو دلم گفتم||بازم قول ؟؟؟!!!باشه بازم رو قولت حساب میکنم!!!||

ادامه دارد....


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم...فصل دوم قسمت صد و چهاردهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی