فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و هفدهم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و هفدهم

ویرایش: 1395/12/3
نویسنده: chaampol


عزیزم جلو اومد و گفت:
-اقا برو بیرون...مگه نمیبینی لباس تنش نیست...
اردلان کل هیکلم رو رصد کرد و گفت:
-ما به هم محرمیم ...مگه نه زن بابا؟؟؟
عزیز به سمتم برگشت و گفت:
-مریم این کیه؟
حسابی خودم رو باخته بودم...با بدنی لرزون به سمت اتاق خواب راه افتادم تا لباس تنم کنم...اردلان دستم رو از پشت سر گرفت و گفت:
-عجب سلیقه ایم داره...حق داره ننه ام رو سر پیری ول کنه و به تو بچسبه...
دستم رو از بین انگشتهای قوی و مردونه اش بیرون کشیدم و گفتم:
-به من دست نزن...
عزیز با ترس به ما خیره شده بود و جیک نمیزد...
از اینکه خیلی راحت به حریم شخصیم پا گذاشته بود عصبی شدم و به عقب هولش دادم و گفتم:
-برو بیرون...اگه نری زنگ میزنم به بابات...
لبخند وحشتناکی زد و گفت:
-چه بهتر...زنگ بزن تا بیاد ....چرا معطلی برو زنگ بزن...
به سمت در رفتم و گفتم:
-برو بیرون...
اردلان دنبالم اومد و گفت:
-چه زن بابای بدجنسی...پس راستِ که میگن زن باباها بدجنسن...
از اینکه به پاهای برهنه ام نگاه میکرد کفری شدم و گفتم:
-گمشو بیرون...
عزیز ستون رو گرفت و گفت:
-پسرم ،مریم کاری به زندگی شماها نداره...تو رو خدا برو...
اردلان اخمهاش رو تو هم کرد و گفت:
-این دیگه کیه؟مادر زن بابامه؟؟؟
از لحن پرخاشگرش ته دلم به یکباره خالی شد و گفتم:
-به تو مربوط نیست...به خدا اگه نری، زنگ میزنم 110...
اردلان دست به سینه شد و گفت:
-جراتش رو نداری...
به سمت تلفن راه افتادم اما همین که دستم گوشی رو لمس کرد ،اردلان از پشت سر دستم رو پیچوند و گوشی رو از تو دستم بیرون کشید...
به عقب هولش دادم و گفتم:
-به من دست نزن...برو گمــــــــــــــــــــشو بیرون...
اردلان گوشی رو محکم به ویترین کنار دستش کوبید و شیشه های ویترین با صدای وحشتناکی خرد شد...
عزیز کنار ستون نشست و گفت:
-مریم تو رو قران ولش کن...
از حال زار عزیز ترسیدم و به سمت اشپزخونه دویدم تا واسش اب ببرم...
اردلان دنبالم اومد و گفت:
-کجا ؟چرا در میری...
سریع در یخچال رو باز کردم و بطری اب رو بیرون کشیدم...
اردلان در یخچال رو بهم کوبید و بطری رو از تو دستم بیرون کشید ... با تعجب نگاهش کردم تا ببینم هدفش چیه،اردلان بطری رو محکم به زمین زد و گفت:
-از زن و زندگی بابام خبر داشتی یا نه؟؟؟؟
از قرمزی چشمها و صورتش لرز کردم و به سمت شیر اب رفتم...با سوزش کف پام ،چشمهام رو بستم و ایستادم...
اردلان جلو رویم ایستاد و گفت:
-عوضی با توئم ،میگم خبر داشتی یا نه؟
نگاه یخم رو تو چشمهاش دوختم و گفتم:
-خبر داشــــــــــــــــتم!!!
اردلان یک سیلی محکم تو گوشم زد و گفت:
-بیشرف...واسه مال و منالش کیسه دوختی؟؟؟
صورتم رو که از درد مور مور میشد محکم گرفتم و گفتم:
-اره...حالا گمشو بیرون...
از رو پیشخوان اشپزخونه به عزیز که سنگین نفس میکشید نگاه کردم و سریع به سمت شیر اب رفتم...
اردلان محکم به سمت کابینت هولم داد و گفت:
-به جون مادرم تا نگی چی به نامت زده از اینجا نمیرم...
از دردی که تو شکمم پیچید عصبیتر شدم و نمکدون سرامیکی روی کابینت رو به سمتش پرت کردم...اردلان سریع جا خالی داد و نمکدون رو در یخچال فرود اومد...
با پای خونی به سمتش رفتم و گفتم:
-ببین اگه یک مو از سر عزیزم کم بشه زنده نمیزارمت...به ارواح خاک اقام اگه چیزیش بشه تیکه تیکه ات میکنم...
از شدت فریادی که زدم گلوم به سوزش افتاده بود...
به سمت عزیز دویدم و گفتم:
-عزیز نترس...چیزی نشده...نفس بکش ،جان مریم نفس بکش...
اردلان به سمتم اومد و گفت:
-واسه من فیلم بازی نکنید...میگم چی به نامت کرده؟؟؟
شونه های عزیز رو ماساژ دادم و گفتم:
-عزیز تو رو خدا من رو نترسون...چرا اینطوری نفس میکشی؟؟؟
اردلان لگدی به میز چوبی کنار پاش زد و گفت:
-بنال تا کل اسباب های اینجا رو نشکوندم...
از اینکه وقیحانه تهدیدم میکرد هیجانی شدم و گلدون سرامیکی جلوی دستش رو محکم به دیوار زدم و گفتم:
-بشکون...بدبختِ بیچاره بشکون ...
به سمت دکوریای روی کنسول رفتم و با یک حرکت همشون رو به زمین زدم و شکوندم...
عزیز با دهن باز بهم نگاه میکرد و پلکم نمیزد...
اردلان از دیونگیم عقب کشید و گفت:
-چه خری رو گرفته...مال مفته مگه نه؟؟؟
به سمتش رفتم و مشت محکمی تو دهنش زدم...از خونی که از گوشه لبش جاری شد لبخند پیروزانه ای زدم و گفتم:
-‌گمشو بیرون...
اردلان خون گوشه لبش رو پاک کرد و با پشت دست محکم تو دهنم زد...
از درد رو زمین نشستم و صورتم رو تو دست گرفتم...با خس خس نفسهای عزیز لرز کردم و سریع از رو زمین بلند شدم...
اردلان با دیدن حال و روز عزیزم سریع در رو باز کرد و رفت...

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و هفدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی