فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و هجدهم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و هجدهم

ویرایش: 1395/12/3
نویسنده: chaampol


عزیز دستم رو گرفت و بوسید...
اشکهام رو پاک کردم و گفتم:
-الهی قربونت برم... مردم و زنده شدم تا چشمهات رو باز کنی...
دکتر نگاهم کرد و گفت:
-خدا خیلی بهتون رحم کرد...قلب مادرتون تحمل سکته دوم رو نداشت...
صورت عزیز رو بوسیدم و گفتم:
-منوچهر بیرونه...منتظر ماست...
عزیز اروم گفت:
-بهش گفتی؟
سرم رو به نشونه
اره
تکان دادم و گفتم:
حالت خوبه؟میخوای بازم بمونی؟
عزیز
نه
ارومی گفت و بلند شد!!!
عزیز رو دست منوچهر سپردم و خودم به اتاق دکتر معالج عزیز رفتم...دکتر عینکش رو برداشت و گفت:
-خانم طاهر پور قلب مادرتون تحمل هیچ هیجان و استرسی رو نداره...این بارم جون سالم بدر بردن ولی مطمئن باشید دفعه سومی وجود نداره...بازم میگم هیچ هیجان و استرسی واسشون خوب نیست حتی ممکنه یک خبر خوشحال کننده حالشون رو خراب کنه....


منوچهر خرده شیشه ها رو جمع کرد و گفت‌:
-تو دست نزن خودم جمع میکنم...
کنار ایستادم و گفتم:
-‌حالا چی میشه؟
منوچهر سری به نشونه ||نمیدونم||تکان داد و گفت‌:
-‌دعا میکنم عاقل باشه و چیزی به مادرش نگه...
روبروش ایستادم و گفتم:
-اگه بگه چی میشه؟
منوچهر تو چشمهام خیره شد و گفت:
-‌نصف اموالم به نام مادرشه...اگه بگه بیچاره میشم...
تو چشمهاش زل زدم و گفتم:
-حرف اخرت رو اول بگو...چی میشه؟
منوچهر دستم رو گرفت و گفت:
-‌مریم صبر کن...چند روز دیگه مدت صیغمون تموم میشه...وقتی تموم شد ،همه چی رو بهشون میگم و اظهار پشیمونی میکنم ،ابها که از اسیاب افتاد دوباره به سراغت میام...
نگاهم بین چشمها و لبهاش در گردش بود...
سرم رو کج کردم و گفتم:
-به همین راحتی برم؟
منوچهر به کابینت تکیه داد و گفت:
-‌این خونه رو بنامت میزنم...خوبه؟
به اشکهام اجازه باریدن دادم و گفتم:
-‌میفهمی چی میگی؟من از با ارزش ترین چیزی که داشتم راحت گذشتم تا تو تکیه گاهم بشی...اینِ جواب من؟؟؟بری که شاید دوباره برگردی؟؟؟
منوچهر نفس عمیقی کشید و گفت:
-چاره چیه؟من به همه جاش فکر کرده بودم جز رو شدن دستم...
به سینش مشت زدم و گفتم:
-بگو من چیکار کنم؟
منوچهر مچم رو گرفت و گفت:
-صبر کن....یک سال ،چه میدونم دو سال سه سال صبر کن...من برمیگردم...
اشکهام رو با پشت دست پاک کردم و گفتم:
-اره بگو ،ده سال...بیست سال... ...واسه تو گفتنش راحته اما واسه من بدبخت چی؟؟؟؟
منوچهر به سمت در اشپزخونه رفت و گفت:
-هر چی بگی حق داری...چند روز دیگه خود به خود صیغه باطل میشه ...واست یواشکی پول میفرستم ...خداحافظ...
به سمتش دویدم و گفتم:
-تو رو خدا اینجوری ولم نکن...تو رو جان بچه هات تنهام نزار...
منوچهر کتش رو برداشت و گفت:
-‌مریم اگه تونستی صبر کن...اگه نتونستی شوهر کن...به یک ادم جوان شوهر کن تا عین من ترس از زن و بچه نداشته باشه...
با بسته شدن در ،رو زمین نشستم و اروم اروم گریه کردم تا صدام عزیز رو از خواب بیدار نکنه...

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و هجدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی