فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم صد و نوزدهم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم صد و نوزدهم

ویرایش: 1395/12/3
نویسنده: chaampol


((معین))
به مریم که بلند بلند میخندید خیره شدم و گفتم:
-به چی میخندی؟اصلا کجا بودی؟
مریم دامن لباس عروسش رو بالا داد و گفت:
-به تو...به سیاوش...
کمکش کردم پشت میزش بشینه و در همون حال بهش گفتم:
-چرا ؟اصلا چرا شکمت انقدر بزرگ شده؟
مریم دستی به شکمش زد و گفت:
-‌دارم پسر دار میشم...
دستم رو به روی شکمش گذاشتم و گفتم:
-اسمش رو چی میزاری؟
مریم خنده بلندی کرد و گفت:
-منوچهر...قشنگه؟
از خنده های بلند بلندش عصبی شدم و فریاد کشیدم...اما انگار یکی لبهام رو بهم دوخته تا صدام در نیاد...
با تکانهای شدید چشمهام رو باز کردم و به سیاوش که بالا سرم ایستاده بود چشم دوختم...
سیاوش لیوان اب رو دستم داد و گفت:
-خواب میدیدی؟؟؟؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-اره...خواب مریم رو میدیدم...سیاوش من اصلا خواب کسی رو نمیبینم ولی الان قیافه مریم و همه حرفهاش یادمه...مریم حامله بود،اسم پسرشم منوچهر گذاشته بود!!!
سیاوش تو فکر رفت و گفت:
-‌خیر باشه...بخواب، بس که داد زدی ترسیدم...
دوباره دراز کشیدم و اروم گفتم:
-منوچهر...منوچهر رفیعی!!!


سیاوش ماهی تابه رو جلوم گذاشت و گفت:
-خوابت رو انقدر جدی نگیر...
نون رو از تو دستش قاپیدم و گفتم:
-من خواب نمیبینم ولی اگه ببینم تعبیر شدنش رد خور نداره ...مریم داره بچه دار میشه...
سیاوش نگاهی تو چشمهام کرد و گفت:
-خب ،مبارکش باشه بخور دیر شد...
تو فکر رفتم و گفتم:
-سیاوش بعد از ظهر من میرم سراغ صاحبخونش ،میخوام ادرس اون خیریه که وسایلشون رو بهش دادن پیدا کنم...مطمئنا اونا نشونی از مریم دارن...


به سیاوش گفتم:
-دیدی خوابم بی دلیل نبود؟دیدی تعبیر داشت؟
سیا تو فکر رفت و گفت:
-یعنی چی اخه من نمیفهمم،یعنی شوهرش عرضه یک خونه گرفتنم نداشته که مریم اواره نشه؟
با ناراحتی گفتم :
-سیاوش به نظرت چرا باید دوباره برگرده خونه قبلی و بخواد دوباره اونجا رو اجاره کنه؟
سیاوش نگاهم کرد و گفت:
-نمیدونم...منم گیجم!!!


پدرام کنارم نشست و گفت:
-‌معین یک خبر دارم که نه میدونم خوبه نه میدونم بده...و نه اینکه به مریم مربوطه یا نه...
خودم رو مشتاق نشون دادم و گفتم :
-هر چی هست بگو...
پدرام نگاهش رو از گوشیش گرفت و گفت:
-‌امروز سرکارگرها بین خودشون از دعوای رفیعی و پسرش سر پروژه حرف میزدن...همشون میگفتن اسم زن دوم و صیغه و این جور چیزها بوده...منم این قضیه رو بی ربط به مریم نمیدونم....
نمیدونستم از حرف پدرام خوشحال بشم یا نه اما وقتی تکه های پازل رو کنار هم میگذاشتم خوب بهم جور میشد...


((مریم))
کلید خونه رو به دست نگهبان برج دادم و با عزیز به سمت خونه جدیدمون راه افتادم...
خونه جدیدمون اصلا خوب نبود...مخصوصا که وسایل درست و حسابیم نداشتیم ...
عزیز گوشه ی اتاق نشست و گفت:
-مریم حقت رو از از رفیعی بگیر...نزار زیر همه چی بزنه؟
از اوردن اسم منوچهر گُر گرفتم و گفتم:
-عزیز من دستم به جایی بند نیست...به خدا اگه قلبت سالم بود اینطوری راحتش نمیذاشتم...ولی دکتر من رو حسابی ترسوند...من نمیخوام با جون تو بازی کنم...منوچهر بهم گفت صبر کن...من صبر میکنم تا ببینم برمیگرده یا نه این نقل مکان اجباریم از ترس اردلانه...وگرنه اون خونه بنام من زده شده!!!

ادامه دارد....


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم صد و نوزدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی