فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و بیستم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و بیستم

ویرایش: 1395/12/3
نویسنده: chaampol


به عزیز خیره شدم و گفتم:
-شوخیشم قشنگ نیست...من باید خیلی پرو باشم تا به سراغ سعادتی برم...
عزیز نگاهم کرد و گفت:
-پس میخوای چیکار کنی؟
روزنامه رو ورق زدم و گفتم:
-دارم دنبال میگردم...به چندتایی زنگ زدم اما همه تحصیلات بالا میخوان...عزیز دعا کن...


صاحب فروشگاه به رفیقش گفت:
-تو برو پشت صندوق تا ببینم این خانم چی میگه...
بوی تند ادکلنش استرسم رو بیشتر میکرد...
صاحب فروشگاه که اسمش فرزاد بود به لباسهام نگاه کرد و گفت:
-یک راست میرم سر اصل مطلب...ببین خانم اینجا همه جور ادمی میاد و میره...تو باید با تک تکشون راه بیای...اینجا باید بگی و بخندی تا مشتری نپره...باید اراسته بری و بیای تا جذب مشتری کنی...میتونی؟
اروم گفتم:
-همین...اره میتونم...
فرزاد نگاهی به لباسهام کرد و گفت:
-و باید پنجاه سفته بزاری...
با تردید گفتم:
-پنجاه میلیون؟
رفیقش به زیر خنده زد و گفت:
-نه پنجاه هزار تومان...
فرزاد به رفیقش اخم کرد و گفت:
-تو به کارت برس...
تو دلم گفتم||برو گمشو...پنجاه میلیون؟؟؟اونم واسه فروشندگی؟||
کیفم رو از رو میز برداشتم و بدون هیچ حرفی از فروشگاه بیرون اومدم...


روبروی در شرکت پشت درخت ایستادم و منتظر اومدن بچه ها شدم...با دیدن معین و سیاوش که همزمان باهم بیرون اومدن ،سریع پشت درخت پنهون شدم تا من رو نبینن...
دلم از اون همه دوری و نزدیکی گرفت و اروم اشک ریختم...تو دلم از خدا خواستم یک بار دیگه من رو ناغافل و بدون اینکه غرورم بشکنه جلو راهشون قرار بده...دلم بدجور واسشون تنگ بود...


((معین))
با صدای پر هیجان پدرام از رو تخت به پایین اومدم و گفتم:
-مثل ادم بگو چی شده؟
پدرام با صدای بلند گفت:
-معین تا نگی چی بهم میدی یک کلامم نمیگم...
تا حالا پدرام رو اونطوری ندیده بودم...مطمئن بودم قراره مطلب مهمی رو بگه که انقدر شرط و شروط میزاره...
با استرس و هیجان گفتم:
-بابا کدوم کت طوسی رو میگی؟همون که تازه خریدم؟
پدرام |اره |محکمی گفت و خندید...
بهش گفتم:
خیلی خب باشه مال تو ،بگو...
پدرام سوتی کشید و گفت:
-بیا خونه سیاوش اونم باید بشنوه!!!


از هیجان پدرام رو مبل نیم خیز شدم و گفتم:
-درد...بگو دیگه جون به لبم کردی...
پدرام کتم رو تنش کرد و گفت:
-سیاوش تو چی بهم میدی؟
سیاوش دنبالش کرد و گفت:
-گمشو بابا مسخرمون کردی...چقدر تو دله ای!!!
پدرام گوشیش رو از تو جیبش در اورد و گفت:
جی جی جیــــــــــــــــــنگ...* * * * * * *0919...شماره جدید خانم طاهرپور!!!!!!!
با سیاوش همزمان گفتیم((مریم؟؟))
پدرام جلو اومد و گفت:
-اره...از گوشی رفیعی کش رفتم...دیدید گفتم مریم با رفیعیه؟؟؟دیدید پدرام حدساش درسته؟تازه رد خونشونم از طریق یکی از دوستام زدم...الان ادرس مریم تو گوشیمه...ولی این یکی خرجش خیلی سنگینه...
با سیاوش به سمت پدرام حمله کردیم و روش افتادیم...من دستهای پدرام رو گرفتم وسیاوشم جیبهاش رو گشت...با صدای خنده های پلیدانه پدرام عقب کشیدم و گفتم:
-نگو که همه این حرفها رو خالی بستی ....
پدرام قهقهه ای زد و گفت:
-نه...قفل گوشیم رو عوض کردم....
سیاوش گوشی رو تو نور گرفت و از رد انگشتهای پدرام قفل رو با یک حرکت باز کرد و گفت:
-کله پوک اول اسم شقایق رو گذاشته رو رمز گوشیش ...هر اسگلی که تو رو ببینه میفهمه رمز گوشیت sهست...
از حرف سیاوش و خوشحالی باز شدن رمز گوشی به زیر خنده زدم و گفتم :
-هر شنقلی این پدرام رو برای بار اول ببینه زود میفهمه اسم طرفش شقایقه!!!

ادامه دارد....


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت صد و بیستم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی