فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت هفتاد و ششم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت هفتاد و ششم

ویرایش: 1395/12/3
نویسنده: chaampol
🔻مى گیرد ...یک لحظه یاد تریلر مایکل جکسون میافتد ....خم شده روى گوشى لبخندش پر رنگتر
میشود؛ سرش را تکان مى دهد. بیشتر به نظرش یک بازى می آید ....بازى اى که برایش جالب شده .
***
از رستوران بیرون مى اید و در جستجوى نهال، نگاهى به اطراف مى اندازد.
نه از نهال اثرى ست و نه ازعطا. تنها امیر على ست که ایستاده و سرگرم ور رفتن به گوشى توى دستش است. سراسر آسمان را ابر گرفته و باد سردى شروع به وزیدن کرده.
محیط رستوران هم خلوت شده. ترجیح مى دهد همانجا بنشیند ومنتظر بماند.
به امید اینکه نهال هر جا باشد ،بیاید.
امیر على موزیک مورد عالقه اش را پیدا مى کند ، هندزفرى را درون گوشش مى گذارد که
چشمش به نازنین مى افتد.
به سمت او حرکت مى کند.
- بریم؟؟؟
طورى نگاهش مى کند انگار که مسخره ترین جمله دنیا را گفته.
- نهال کجاست؟؟
- با عطا رفتن .....،تا ایستگاه یک مسابقه گذاشتن.
از جاش بلند مى شود ،سعى مى کند عصبانیتش را کنترل کند. تنها مى گوید:
- واقعاً که!
سرش را پایین مى اندازد و عصبانى حرکت مى کند.
صد در صد فرار و بر قرار ترجیح داده .از دست نهال و بچه بازیهاش کفرى شده ،...از عطا بیشتر
که عقلش را دست او داده.
انقدر غرق در افکارش است که متوجه اطرافش نیست ...فاصله اش با امیر على زیاد شده.....با فریاد |مواظب باش | امیر على بر مى گردد که با پسرى قوى هیکل برخورد مى کند و بلافاصله
نقش زمین مى شود.
دخترى که همراه اوست، با قیافه ی عجیب و غریبى به کنارش مى آید.
- طوریت نشد عزیزم؟؟؟
نگاه متعجب نازنین روی آنها ست | این با اون جبروت مگه طورى هم میشد؟!|
- حواست کجاست خانم؟؟؟
از نازنین رو بر مى گرداند و به دقت مشغول بررسىِ پسر مى شود...با چهره اى عبوس، همه جاى او را در پى یافتن خراشى جستجو مى کند.
نگاه مبهوت نازنین، متوجه دختر است که به جاهایى که لازم نیست هم ،دست مى کشد ....وقتى مطمئن مى شود همه چیز سر جاش است و موردى براى اعتراض پیدا نمى کند، با طعنه مى گوید :
- به چى زل زدى ؟؟؟نمى بینى صاحاب داره؟!
سرش را پایین مى اندازد و حرفى نمى زند.
امیر على کنارش رسیده ....صداى بگو مگو را از دور شنیده.
- طوریت شد؟؟
دست دراز مى کند که دستش را بگیرد و کمکش کند از جا بلند شود.
با عصبانیت دستش را پس مى کشد.
- به من دست نزن!
خشکش مى زند ،قصدش کمک بوده .....از دست خودش عصبانى ست ....این جماعت دخترهاى
ایرانى را درک نمى کند.
یکى به زور دست روى پاهاش مى گذارد ،دیگرى دست کمکش را پس مى زند...فرقى هم نمى کند هر دو به یک چشم او را دیده اند: |دختر باز و هرزه|
دیگر حتى به پشت سرش هم نگاه نمى کند. با جدیت مشغول پایین رفتن مى شود.
مه رقیقى پایین آمده و دیدش را کم مى کند ،سرعت قدمهاش را کم مى کند،در همین حین صداى هق هق فرو خورده اى را از پشت سرش مى شنود....سر بر مى گرداند......نازنین نشسته ....مچ
یک پاش را محکم در دست گرفته و گریه مى کند.
- نازنین !!!....هى ......چى شده ؟چرا گریه مى کنى؟؟.....نکنه به خاطر حرفهاى اون دختره
ست؟؟؟؟؟؟
به شدت گریه اش افزوده مى شود.
روى زمین کنارش مى نشیند.
- از من ناراحتى ؟؟؟؟.....متاسفم ....باور کن من نمى خواستم اینطورى بشه ....مى دونم از من بدت
میاد ..قول....
- من به خاطر اون گریه نمى کنم.
زمانیکه به چشمان درشت و سیاهش خیره مى شود ،ناگهان متوجه مى شود که گریه اش به بد
خلقى ها ربطى ندارد.
نمى تواند نگاهش را بگیرد ....در عمق چشمهاش ،نیرویى او را به طرف خودش مى کشاند.
نازنین سرش را بر مى گرداند ،نمى داند راجع به چى صحبت مى کردند.
نگاهى به صفحه ی موبایلش مى اندازد .....کلافه دوباره توى جیبش قرار مى دهد.
- لعنتى آنتن نمى ده.
نفس عمیقى مى کشد ....
- فکر کنم پام ضرب دیده ....میشه برین پایین ..بگین امیر بیاد؟
بلافاصله از جاش بلند مى شود ...قدم اول را برنداشته، یادش مى افتد تا ایستگاه یک فاصله ی
زیادى ست و معلوم نیست امیر عطا ،کجاى مسیر باشد.....نگاهى به آسمان مى اندازد ...ابرهاى
سیاه و متراکم ،خبر از شروع برف سنگین مى دهند...
با دودلى مى پرسد:


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت هفتاد و ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت هفتاد و دوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، مایکل جکسون