فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت هفتاد و چهارم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت هفتاد و چهارم

ویرایش: 1395/12/3
نویسنده: chaampol
🔻عطا پشت و روش را دقیق نگاه می کند.
- اکس لکس؟!
امیرعلی دوباره نفس عمیق می کشد. باید خونسرد باشد! دو دستش را به کمر می زند و به نازنین خیره می شود.
عطا تا به حال قرص روان گردان را از نزدیک ندیده ولی هر چه شنیده، قرصها، بدون بسته بندی
کارخانه ای و انقدر شیک هستند.
نازنین و نهال، منتظر عکس العمل او هستند.
مردد می پرسد: اینا رو می خوری؟!
یک دست امیرعلی بالا می رود و معذب روی دهانش کشیده می شود.
- آره... ولی اکستازی نیست...
هر سه ساکتند. انگار این توضیح، کم بوده. دوست ندارد مسئله را بازتر کند ولی در برابر سه جفت چشم پر از سوءظن، مجبور است.
|خدا لعنتت کنه دختر!|
همین را کم داشت که مشکلش را برای همه شرح دهد... حالش مخلوطی ست از حرص و خجالت و تمسخر.
- اینا لکستیوه.
نگاه گیج آنها را که می بیند، بی میل ادامه می دهد: برای... کار کردنِ ... شکمه...
- یعنی ملین؟!
نهال لبها را به هم فشار می دهد تا جلوی خنده اش را بگیرد. امیرعلی بیشتر حرص می خورد.
- فارسیش نمی دونم چی میشه...
نازنین شرمنده، سرش را پایین می اندازد. عطا با ملامت بهش نگاه می کند.
نهال همه ی خنده اش را در یک لبخند کنترل شده خلاصه می کند.
خب... به قول مهربان، آب به آب شدین، شکمتون سفت شده!
عطا اخمی تحویلش می دهد. قرص را کنار می گذارد و مردد می گوید: متاسفم... یه لحظه از حرف
نازنین شوکه شدم.
نازنین، همانطور سر به زیر، آرام می گوید: دیدم خوشرنگه... روشم نوشته اکس...
سکوت امیرعلی باعث می شود سر بلند کند. چشمهاش دیگر ماده شیر آماده ی حمله نیست.
خجالت زده است و نادم.
- ببخشید بهتون تهمت زدم... متاسفم.
این نازنینِ خالی از غرور را بیشتر می پسندد؛ هر چند، این حالتش را مدیون آب و هوای متفاوت
تهران باشد و اختالالت گوارشی اش!
آرام سر تکان می دهد.
- اوکی.
عطا سعی می کند جو را عوض کند.
- راست میگن آدم نباید عقلشو بده دست دخترا!... چایی سرد شد.
نهال سینی را می آورد.
- من عوض می کنم... راستی مستر! چطوره به عنوان جریمه ی باخت، ازشون بخوایم ببرنمون
توچال؟
- توچال؟!
- اوهوم! همین بالاس... دوستام می گن تله کابینش خیلی باحاله... عطا؟ باید ببریمون توچال.
عطا یک شیرینی برمی دارد.
- امروز کوه بودیم.
نهال اصرار می کند.
- توچال فرق داره... جمعه ی هفته ی دیگه بریم؟ جون من!
عطا لبخند می زند.
- واسه خاطر یه تله کابین، جونتو قسم می خوری؟!... اگه بقیه موافقن، میریم.
نهال جیغ می کشد.
- موافقین بچه ها؟!
امیرعلی لبخند می زند.
- هر جا تو بخوای میریم.
نازنین نگاهش می کند. گوشه ی لبش را دندان می زند. هنوز احساس شرمندگی می کند.
- لنگِ شماییم خانوم!
شانه بالا می اندازد و از آشپزخانه خارج می شود. صدای هیاهوی نهال می آید و سر به سر گذاشتن عطا. دلش می خواهد امیرعلی هم همراهیشان کند تا باورش شود سوءتفاهمش را
فراموش کرده.
آخ... کاش زودتر برگردند خانه.
***
دادند قراری و ببردند قرارم
نگاه ماتش به روى امیر على ست که تکیه به یک زانو داده و مشغول بستن بند پوتینش است.
عطا رفته صورت حساب میز را پرداخت کند و نهال یک ریز حرف مى زند.
- چطوره؟؟؟
با سوال نهال، بر مى گردد. فکر مى کند دارد راجع به امیر على مى پرسد.
- خزه...
- هان؟!


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت هفتاد و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت هفتاد و چهارم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، اکس لکس