فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت شصت و هفتم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت شصت و هفتم

ویرایش: 1395/12/3
نویسنده: chaampol
🔻ولی زبانش خود مختار شده! زندگیِ مستقل خودش را دارد! به عقلش هم توجهی نمی کند.
شانه بالا می اندازد و می گوید: اکیپی!
بدونِ ادامه! بدون اعتراض و اخطار به بود ونبودِ کسی!
و با برنامه ها و قرار صبح جمعه ی عطا، کاملا موافقت می کند.
***
نهال، بی توجه به سکوت نازنین، سر به سر عطا می گذارد.
جلوی مجتمع که توقف می کنند، عطا به ساعتش نگاه می کند و به موبایل امیرعلی زنگ می زند.
نهال سوت می کشد و گردن خم می کند تا ساختمان را کامل ببیند.
نازنین اخم می کند.
- سوت نزن زشته!
بی توجه به او، با شگفتی می گوید: دَدَم وای! بگو یه ذره معطل کنه، حسابی خونه شو دید بزنیم...
عطا با خنده می گوید پایین منتظرند و تماس را قطع می کند.
- آبرومونو جلوش نبر بابا! خونه س دیگه! حالا یه دربون اضافه تر از خونه ی ما داره.
نهال چشمک می زند.
- یه ده دقیقه زود رسیدیم. می گفتی اگه حاضر نشده، بریم بالا منتظر بشیم! یه عکسم می گیریم
میذاریم تو فیس بوک!
نازنین اعتراض می کند ولی عطا می خندد و سرش را به دو طرف تکان می دهد.
- یه کله تو فیس بوکی، اونوقت می خوای دانشگاهم قبول بشی؟!
نهال ریز می خندد.
- از بحث اصلی منحرف نشو! حداقل می گفتی اون ماشین لامصبِ شاسی بلندشو بیاره با اون
بریم! می دونی که چه ارادتی به شاسی بلند دارم! با ماشینشم میشه عکس گرفت!
عطا آرنجش را تکیه می دهد به لبه ی پنجره.
- ثبت نام کن، نوبتت که شد، میذارم با ماشینم عکس بگیری!
نهال به اطراف ماشین نگاه می کند و ابروهاش را بالا می دهد.
- جانِ من؟!! یعنی باور کنم؟!!
عطا دوباره می خندد.
- عینکمم میدم بزنی!
نهال ادایی در می آورد.
- دوزار آبرو داریم، اونم با یه عکس به باد بدیم؟! دلت خوشه ماشین داری؟! جلوی پیرزنم بوق
بزنی سوار این لگن نمیشه!
اینبار، ابروهای عطا بالا می رود و نهال می خندد. نازنین هم نمی تواند بی تفاوت بماند.
- باورت نمیشه از نازنین بپرس! پیرزن، حی و حاضر!
نازنین میان خنده به شانه ی او می زند.
- اوی! پیرزن عمه ته!
امیرعلی از ساختمان خارج می شود. تصویری که در اولین نگاه می بیند را باور نمی کند. نازنین...
خنده؟!
میان پله ها می ایستد و ناخودآگاه لبخند روی لبهاش می نشیند.
تا به حال، کسی به این دختر نگفته وقتی می خندد، چقدر دل نشین و خواستنی می شود؟!
دلنشین و خواستنی... کلماتی که نامدار می گوید... دلنشین شاید... ولی خواستنی...؟!
نهال، متوجه امیرعلی می شود. سعی می کند جدی شود.
- اوخ اوخ! بچه ها صاحابش اومد!
عطا دستی برای او تکان می دهد و به نهال که کنارش نشسته، می گوید: بپر عقب وروجک... که ماشینِ من لگنه؟! ... باشه!
حقیقت تلخه مهندس!... ای جان! تیپو!... این مستر مارتین مگه برای چند ماه نیومده ایران؟!
پس چرا واسه همه چی لباس آورده؟! بابا خارجکی! سوار شه، اگه عطر تلخم زده باشه، می پرم جای برادری ماچش می کنم!
عطا تشر می زند: برو عقب، هوای زبونتم داشته باش!
نهال پیاده می شود. دستی در هوا تکان می دهد.
- های مستر مارتین!
در عقب را باز می کند و کنار نازنین می نشیند.
- واجب شد با کمدشم یه عکس بگیرم!
امیرعلی سوار می شود و سلام می کند. بوی عطرش در ماشین می پیچد. عطا از آینه به خواهرها نگاه می کند و با خنده می گوید: صبحکم ا... بالخیر و العافیه!
نهال لب پایینش را می گزد و خنده اش را می خورد.
اخم نازنین دوباره در هم می رود. امیرعلی سعی می کند با او و فکرش مقابله کند. به عقب متمایل
می شود و با لبخند از نهال حالش را می پرسد.
نهال با شیطنت از آینه به عطا نگاه می کند. نفس عمیقی می کشد و می گوید: توی این هوای
مطبوع، مگه میشه خوب نبود؟!
- هوا مطبوع نیست... آلوده ست.
قبل از اینکه نهال جواب دهد، عطا تک سرفه ای می کند.
- تا دربند راهی نیست... توی لگن، یه آهنگ مشدی می چسبه تا گرم بشیم!
بعد خم می شود و کیف سی دی ها را از داشبورد روی پاش می گذارد و مشغول گشتن می شود.
آهنگ ریتمیک مورد نظرش که پخش می شود، نازنین، متعجب، نهال خندان و امیرعلی گیج به او
نگاه می کنند.
فرمان را رها می کند و با آهنگ، ادای نواختنِ ویولن را درمی آورد. بعد لُنگ را دور گردنش می اندازد و به سبیلهای نداشته اش با پشت انگشت، دست می کشد


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت شصت و هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت شصت و هشتم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، آهنگ ریتمیک