فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت شصت و ششم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت شصت و ششم

ویرایش: 1395/12/3
نویسنده: chaampol
🔻آره مهربان جون... کلی هم سلام رسوند... خب! مستر! ما رو نمی بینی خوشی؟!
امیرعلی با همان لبخند جواب می دهد: الان که می بینم بیشتر خوشم!
و حدس می زند هر لحظه نازنین، با اخم همیشگی و جدیت، از دری بیرون بیاید.
شکوه با کاسه های سفالیِ آش می آید.
- مهربان جون... براتون کم نمک جدا گذاشتم.
امیرعلی بی مقدمه می پرسد: اسم شما چیه؟!
ایران خانوم لبخند می زند.
- ایران.
- پس مهربان...
عطا ظرف سرکه را روی آش خالی می کند.
ایران خانوم با لذت به او نگاه می کند.
- والا تا قبل از این گل پسر، همون ایران بودم... بعدش که امیرعطا دنیا اومد و زبون باز کرد،
کشتیارش شدیم بگه مادر بزرگ و عزیز و ایران... ج د کرد بگه مهربان...
عطا قاشقی آش به دهان می گذارد.
- از بس مهربانه!
ایران خانوم می خندد.
- بعدشم عوض اینکه بقیه اصلاحش کنن، خودشون مثل امیرعطا بهم گفتن مهربان...
نهال خم می شود محکم گونه ی ایران خانوم را می بوسد.
- آخ قربون این مهربان برم!
امیرعلی هم دوست دارد یکبار او را بغل کند ولی میداند این آرزو، محال است!
آش رشته واقعا همان اندازه که همه تعریف می کنند خوشمزه است.
ایران خانوم از خاطرات کودکیِ عطا می گوید. امیرعلی به صورت و لبخند شیرینش خیره می ماند
و در نهایت، اجازه می گیرد به او، مثل بقیه بگوید |مهربان جون|.
حس می کند در آن جمع صمیمی و گرم، چیزی کم است. خودش را گول نمی زند. پسرهای
مهربان، جای خالیِ ذهنش را پر نمی کنند. ولی زیر بار نمی رود نازنین، همان خلا جمع باشد.
یک ساعت بعد که خانه شان را ترک می کند، کلافه سیگاری آتش می زند و از دست خودش
حرص می خورد که اجازه داده آن دختر مغرور و اخمو، به فکرش نفوذ کند.
***
عطا که پیشنهاد کوه رفتنِ روز جمعه را می دهد، اول فکر می کند دو نفری ست. می داند بهداد و
وحید اهل این نوع تفریحات نیستند. مدتهاست از ورزش و تفریحات روتین دور مانده. غیر از آن
یک ساعت دویدنِ صبح ها، نه باشگاهی برای سوارکاری بلد است، نه استخر مجتمع مسکونی،
بیش از هفته ای یکبار، ترغیبش می کند به شنا.
فکری موذی باعث می شود بپرسد |دو نفری؟|
عطا می خندد.
- اگه بتونم از دست نهالِ فضول فرار کنم، آره!
فکر می کند نهال که باشد، بیشتر خوش می گذرد. شیطنتهاش را دوست دارد. و شاید... شاید...
جلوی فکرش را می گیرد. همان بهتر که هیچکدام نباشند! می خواهد روز تعطیل را تفریح کند نه
اینکه حرص بخورد و کفری شود!
- البته کوهنوردی براش سنگینه...
می گوید و در ذهنش، هیکل ظریف نازنین شکل می بندد.
- منظورم کوهنوردی حرفه ای که نبود!... دربندو میریم بالا... بعدش یه استراحت و صبحونه... تو
چطوری بیشتر دوست داری؟ اکیپی یا دو نفری؟
می خواهد بگوید |معلومه که اکیپی ولی نه اکیپی که توش اون دختر عموی بداخلاقت باشه!|
می خواهد بگوید |اگر اون بیاد، به جای خوش گذشتن، فقط باید عصبی بشم.|


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت شصت و ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت شصت و هشتم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، ورزش ، تفریحات