فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت شصت و چهارم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت شصت و چهارم

ویرایش: 1395/12/3
نویسنده: chaampol
🔻به هر حال، من تعارف ندارم... می تونم برای مهموناتون هم قهوه درست کنم.
فکرش پیش نازنین است که به اتاق رفته. لبخندش را تکرار می کند و در را برای منشی نگه میدارد.
- ممنونم. به کارای خودتون برسید...
به اتاق برمی رود.
دوباره نشسته کنار رادیاتور و نگاهش به بیرون پنجره و باران است.
می خواهد چیزی بگوید ولی نمی داند چه! کبافه همانجا می ایستد. پوزخند زد؟! چرا؟! چه فکری از سرش گذشته که پوزخند بزند و مسخره کند؟! ... اصلا مگر مهم است؟! مگر تفاوتی هم دارد؟!
عقلش می گوید |نه... اصلا| ولی حسی وسواس گونه، اصرار دارد حرف بزند و یکبار جواب این غرور و تمسخر را بدهد.
- سکرتریِ دوستم بود که آفیسش طبقه ی پایینه... میاد قهوه درست می کنه...
صورت و صداش جدی است. نازنین، گذرا نگاهش می کند و بی تفاوت می گوید: به من ارتباطی
نداره!
خودش هم میداند! به این دخترِ اخمو ارتباطی ندارد! ولی این بی تفاوتی، اذیتش می کند. چه
نیازی ست براش توضیح بدهد؟!
عطا با سه فنجان چای وارد اتاق می شود.
- همه ی فنجونا کوچیکه... بفرمائید! اینم چای تازه دم.
امیرعلی تشکر می کند و روی صندلی لم می دهد ولی نازنین، گذرا به فنجانها نگاه می کند و
پوزخند می زند.
امیرعلی کلافه تر می شود. آدمها و رفتارهای عجیب، در این مدت، کم ندیده ولی این دختر، با بقیه
فرق دارد.
فرق دارد؟! کسی که فقط سه بار باهاش برخورد داشته. و همه ی چیزی که ازش می داند، این است که چشمهای سیاهش، مثل آهوی وحشی ست؛ مغرور است و بد اخالق؛ ولی خنده، زیباترش
می کند. خنده ای که سهم غریبه ها نیست.
نازنین، فنجان چای را نیمه خورده روی میز می گذارد. بدون توجه به امیرعلی، با اخم آرام می گوید: امیر؟ یه آژانس برام میگیری برم خونه؟
- چرا آژانس؟!
نازنین از گوشه ی چشم، گذرا به طرف امیرعلی نگاه می کند.
کفری می شود از اینهمه ندیده گرفته شدن. به این نتیجه می رسد علاوه بر بداخلاقی، لجباز هم هست.
بدون حرف بلند می شود، پاکت سیگار و فندک را از روی میز برمی دارد و از اتاق بیرون می رود.
صدای حرف زدنشان می آید.
- صبر کن یه کم حالت سر جاش بیاد، گرم بشی... اگه می خواستی با این حال بری خونه، چرا به
من زنگ زدی اصلا؟!
- اینجا راحت نیستم... می خوام برم خونه.
- توی کیفت چی بود؟ مدارک هم همرات بود؟
- کیف پول ... مقاله ی پایان نامه م...
سیگار را میان انگشتها می چرخاند. |نکنه فکر کرده من و سکرتریِ بهداد...|
پوزخند کالفه ای می زند. |هر فکری کرده... مهم نیست.|
عطا و پشت سرش، نازنین از اتاق خارج می شوند. نازنین کاپشن می پوشد و عطا به او نگاه می
کند که وسط سالن ایستاده.
- با اجازه ت ما میریم... نازنین رو برسونم و برم دفتر.
سر تکان می دهد. سعی می کند به حضور او اهمیت ندهد.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت شصت و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت شصت و چهارم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، تعارف ، قهوه ، سکرتر